شمارهٔ ۱۷۸
شبی که بر دلم آن ماه پاره می گذرد مرا شراره آه از ستاره می گذرد خراش دل ز سبک دستی کرشمه او به نیم چشم زدن از شماره می گذرد دلم بر آتش غیرت کباب می گردد چو تیرش از جگرپاره پاره می ...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
شبی که بر دلم آن ماه پاره می گذرد مرا شراره آه از ستاره می گذرد خراش دل ز سبک دستی کرشمه او به نیم چشم زدن از شماره می گذرد دلم بر آتش غیرت کباب می گردد چو تیرش از جگرپاره پاره می ...
روز محشر که خدا پرسش ما خواهد کرد دل جدا شکر تو و دیده جدا خواهد کرد جان غم دیده که آمد به لب از هجرانت تا کند عمر وفا با تو وفا خواهد کرد غیر را میکشی امروز و حسد می کشدم که ملاقا...
آزرده ام به شکوه دل دلستان خود کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مباد چون لاله گر زبان نکشم از دهان خود انگیختم غباری و آزردمش به جان خاکم به سر ببین که چه...
گر بهم می زدم امشب مژه پر نم را آب می برد به یک چشم زدن عالم را سوز دیرینه ام از وصل نشد کم چه کنم که اثر نیست درین داغ کهن مرهم را آن پری چهره مگر دست بدارد از جور ورنه بر باد دهد...
میرزا جانی به یک آن سرو سرا بستان لطف از جهان چون خیمه زد بر طرف انهار بهشت یک شبش در خواب دیدم با رخی کز عکس آن بر زمین و آسمان می تافت انوار بهشت گفتم ای گل چیست تاریخ تو و جایت ...
فلک به من نفسی گرچه سر گرانش کرد دگر به راه تلافی سبک عنانش کرد زبان ز پرسش حالم اگر کشید دمی دمی دگر به من اقبال هم زبانش کرد فشاند مرغ دلم را روان به ساعد زلف به سنگ جور چو آشفته...
چون طلوع آن آفتاب از مطلع اقبال کرد ماند تن از شعف و جان از ذوق استقبال کرد ترک ما ناکرده از بهر سفر پا در رکاب ترکتاز لشگر هجران مرا پامال کرد اول از اهمال دوران در توقف بود کار ل...
از جیب حسن سرو قدی سر بدر نکرد کز خجلت تو خاک مذلت به سر نکرد برق اجل به خرمنی آتش نزد دلیل تا مشورت به خوی تو بیدادگر نکرد چشمت ز گوشه ای یزک غمزه سر نداد کز گوشه دگر سپه فتنه سر ...
آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد کشت در ره بی گناهی را و آهی هم نکرد صبر من کاندر عیار از هیچ کوهی کم نبود هم عیاری در هوای او نگاهی هم نکرد برق قهر او که کشت غیر را سالم گذاشت ...
جدایی تو هلاکم ز اشتیاق تو کرد تو با من آن چه نکردی غم فراق تو کرد به مرگ تلخ شود کام ناصحی که چنین شراب صحبت ما تلخ در مذاق تو کرد ز عمر بر نخورد آن که قصد خرمن ما به تیز ساختن آت...
که گمان داشت که روزی تو سفر خواهی کرد روز ما را ز شب تیره بتر خواهی کرد خیمه در کوه و بیابان زده با لاله رخان خانه عیش مرا زیر و زبر خواهی کرد که برین بود که من گشته ز عشقت مجنون ت...
دی باد چو بوی تو ز بزم دگر آورد چون مجمرم از کاسه سر دود برآورد از داغ جنون من مجنون خبری داشت هر لاله که سر از سرخاکم به درآورد شیرین قدری رخش وفا راند که فرهاد با کوه غمش دست به ...
بهتر است از هرچه دهقان در چمن می پرورد آن چه آن نازک بدن در پیرهن می پرورد زان دو زلف و عارضم پیوسته در حیرت کنون بیضه خورشید را زاغ و زغن می پرورد نافه دارد بویی از زلفت که بهر اح...
اگر لطفت ز پای اشک و آهم شعله برگیرد فلک زان رشحه تر گردد زمین زان شعله درگیرد نماید در زمان ما و تو بازیچه طفلان فلک گردد ور عشق لیلی و مجنون ز سر گیرد به بالینش سحر آن زلف و عارض...
اجل خواهم مزاج خوی آن بیدادگر گیرد بود خار وجودم از ره او زود برگیرد به جانان می نویسم شرح سوز خویش و می ترسم کز آتشناکی مضمون زبان خامه درگیرد بس است ای فتنه آن سر فتنه بهر کشتن م...
دل می شود هر روز خون تا او ز دل بیرون شود امروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود اشکی که می دارم نهان از غیرت اندر چشم تر که برکشایم یک زمان روی زمین جیحون شود گر من به گردون سر دهم ...
چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرا به اولین نگه از شرم آب ساخت مرا به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی در انتظار نگاه دگر گداخت مرا به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپرد ولی چنان که نفهمید کس ن...
زبدة الاخوان فصیح خوش کلام صاحب نظم و مقالات فصیح آن که در شعر و معما روز و شب می ستودش دهر مخفی و صریح از صبوح و باده او را گشته بود چهره شخص کمالاتش صبیح ناگه از بیداد صیاد اجل د...
چو ممکن نیست کان مه پاسبان محفلم سازد بکوشم تا سگ دنباله گیر محملم سازد ازو چون پرده افتد برملا از من کند رنجش که از همراهی خود با رقیبان غافلم سازد کند بر من به تیغ آن بت گنه ثابت...
چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زد که دست حسن ویش صد طپانچه بر رو زد بر این شکار به صد اهتمام اگرچه کشید شکار بیشه دیگر کمان ولی او زد درین سراچه چو جای دو پادشاه نبود یکی برفت و سراپرده...
خوش آن شبی که ز رویش نقاب برخیزد گشاده روی سحرگه ز خواب برخیزد علی الصباح نشیند چو مه به مجلس می شبانه با رخ چون آفتاب برخیزد ز تاب می گل رویش چنان برافروزد که سنبل سر زلفش ز تاب ب...
چو عشق کوس سکون از گران عیاری زد قرار خیمه با صحرای بی قراری زد دو روز ماند عیار حضور قلب درست ز اصل سکه چو برنقد کامکاری زد خوش آن نگار که چون کار و بار حسن آراست حجاب در نظرش دم ...
چو گریم بی تو اشگم از بن مژگان فرو ریزد که چون خیزم ز جا سیلابم از دامان فرو ریزد پذیرد طرح کاخ عشرتم دوران مگر روزی کز آهم این نیلوفری ایوان فرو ریزد نیامد آن سوار کج کله در مجلس ...
به وجود پاکت شه من ز بدان گزندی نرسد به تو دود آهی مه من ز نیازمندی نرسد سم توسنت کز همه رو شد سجده فرمای بتان نرسد به جایی که بر آن سر بلندی نرسد چو به قصر تو کسی نگرد سر کنگران ز...