شمارهٔ ۱۹۶
خنک آن نسیم بشارتی که ز غایب از نظری رسد پس از انتظاری و مدتی خبری به بی خبری رسد شب محنتم نشده سحر مگر آفتاب جهان سپر بدر آید از طرفی دگر که شب مرا سحری رسد نبود در آتش عشق او حذر...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
خنک آن نسیم بشارتی که ز غایب از نظری رسد پس از انتظاری و مدتی خبری به بی خبری رسد شب محنتم نشده سحر مگر آفتاب جهان سپر بدر آید از طرفی دگر که شب مرا سحری رسد نبود در آتش عشق او حذر...
زخم او یکبارگی امروز بر جان می رسد چاک جیب نیم چاک من به دامان می رسد تیر پر کش کشته او کو که ریزم بر جگر دوش مشکل می رسید امروز آسان می رسد بود در تسخیر بیداری من دی با محال آن مح...
گفتم تو را متاعی بهتر ز ناز باشد از عشوه گفت آری گر عشق باز باشد قدت به سرو آزاد تشریف بندگی داد این جامه بر قد او ترسم دراز باشد منشین ز آتش من آهنین دل ایمن کاتش چو تیز باشد آهن ...
ز بس کان جنگجو را احتزاز از صلح من باشد نهان با من به خشم و آشکارا در سخن باشد چو با جمعی دچارم کرد از من صد سخن پرسد چو تنها بیندم مهر سکوتش بر دهن باشد بتابد روی از من گر مرا در ...
ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرا دلگران از هستیم مپسند دلدار مرا ای اجل چون گشته ام بار دل آن نازنین جان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبار گ...
بعد هزار انتظار این فلک بی وفا شهد وصالم چشاند زهر فراق از قفا وه که ز کین می کند هر شب و روزم سپهر با تو به زحمت قرین و از تو به حسرت جدا رفتی و می آورد جذبه شوقت ز پی خاک مرا عن ...
حریف غالب اولاد ساقی کوثر که بود شیوه او قسمت شراب سخا چراغ بزم صفا شاه قاسمی که چو مهر جهان فروزی او ذره ای نداشت خفا خمار شیب چو امسال سر گرانش کرد رساند ساقی دوران به او شراب صب...
ناگهان برخاست ظلمانی غباری از جهان کز سوادش در سیاهی شد زمین و آسمان ناگهان سر کرد طوفان خیز سیلی کز زمین کند بیخ خرمی تا دامن آخر زمان ناگهان آتش چکان سیفی برآمد کز هوا برتر و خشک...
بحمدالله کز الطاف الهی مزین شد دگر اورنگ شاهی زنو کوس بشارت کوفت گردون در استقلال نواب همایون منادی زن برای سجده عام گران کرد از منادی گوش ایام که طالع گشت خورشید جهان تاب جهان بگش...
شعله حسن تو بالاتر ازین می باید برق این شعله هویداتر ازین می باید نیم بسمل شده ای فیض تمام از تو نیافت خنجر ناز تو براتر ازین می باید طاق ابروی کجت طاقت من طاق نساخت غره حسن تو غرا...
شوق درون به سوی دری می کشد مرا من خود نمی روم دگری می کشد مرا یاران مدد که جذبه عشق قوی کمند دیگر به جای پرخطری می کشد مرا ازبار غم چو یکشبه ماهی به زیر کوه شکل هلال مو کمری می کشد...
گلبرگ نو دمیده محمد تقی که بود پاکیزه طینت و ملکی خوی و پاکزاد در باغ دهر نشو و نمایی نیافته از تند باد حادثه ناگاه شد به باد در چشمه سار چشم زند دیده پدر صد جوی خون ز هجر گل روی خ...
به رهی کان سفری سرو روان خواهد شد هر قدم منزل صد قافله جان خواهد شد بر زمین رخش قمر نعل چو خواهد راندن همه گلهای زمین آینه دان خواهد شد هر کجا توسن آهو تک خود خواهد تاخت باز تا خطه...
بی وفا یارا وفا و یاریت معلوم شد داشتی دست از دلم دلداریت معلوم شد شد رقیبم خصم و گفتنی جانبت دارم نگاه آخرم کشتی و جانب داریت معلوم شد بر دلم پر جوری از کین نهان کردی ولی آن چه پن...
هیچ می گویی اسیری داشتم حالش چه شد خسته من نیم جانی داشت احوالش چه شد هیچ می پرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه می رسید و نامه ای می بود بربالش چه شد هیچ کلک فکر می رانی بر این کان خسته...
هر خون که از درون ز دل مبتلا چکد جوشد ز سوز سینه و از چشم ما چکد گردد چو آه صاعقه انگیز ما بلند زان ابر فتنه تفرقه باد بلا چکد از شیشهای چرخ به دور تو بی وفا در جام عاشقان همه زهر ...
دلا گذشت شب هجر و یار از سفر آمد ز خواب غم بگشا دیده کافتاب برآمد شب فراق من سخت جان سوخته دل را سهیل طلعت آن مه ستاره سحر آمد فدای سنگ سبک خیز یار باد سر من که بر سر من خاکی ز باد...
دلا نخل امل بنشان که باز آن سروناز آمد تو هم ای خان باز آ که عمر رفته باز آمد گریزان شد فراق و هجر بی خم زد تو هم اکنون روی افسرده کی کان مایه سوز و گداز آمد بزن بر بام چرخ ای بخت ...
چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمد دگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد سحرگه تر نشد در باغ کام غنچه از شبنم که لعلت را تصور کرد و آتش در دهان آمد نمازم کرد تلقین شیخ و آخر زان ...
کمان ناز به زه نازنین سوار من آمد شکار دوست بت آدمی شکار من آمد جهان دل و جان می رود به باد که دیگر جهان بهم زده سلطان کامکار من آمد چو افتاب که از ابر ناگهان بدر آید سوار رخش برون...
دم جان دادن آن بت بر سرم با تیغ کین آمد پس از عمری که آمد بر سر من این چنین آمد ز قتلم شد پشیمان تا ز اندوهم برآرد جان نه پنداری که رحمش بر من اندوهگین آمد سخن چین عقده ای در کار م...
گه رفتن آن پری رو به وداع ما نیامد شه حسن بود آری به در گدا نیامد چو شنیدم از رقیبان خبر عزیمت او دلم آن چنان ز جا شد که دگر به جا نیامد چو ز مهر دستانم به سر آمدند کس را ز خراب حا...
روی ناشسته چو ماهش نگرید چشم بی سرمه سیاهش نگرید بر سر سرو ملایم حرکات جنبش پر کلاهش نگرید نگهش با من و رویش با غیر غلط انداز نگاهش نگرید مهر من گشته یکی صد ز خطش اثر مهر و گیاهش ن...
روزگاری که رخت قبله جان بود مرا روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا چند روزی که به سودای تو جان می دادم حاصل از زندگی خویش همان بود مرا یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز دل سرا پ...