شمارهٔ ۲۱ - وله ایضا
ایا ملاذ سلاطین که کردگار تو را زیاده از همه اسباب شوکت و شان داد ایا معاذ خواقین که شخص قدرت تو محال ها همه را آشتی با مکان داد زمان تو و دور والدتست که داد داوری اندر بساط دوران ...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
ایا ملاذ سلاطین که کردگار تو را زیاده از همه اسباب شوکت و شان داد ایا معاذ خواقین که شخص قدرت تو محال ها همه را آشتی با مکان داد زمان تو و دور والدتست که داد داوری اندر بساط دوران ...
زلفش مرا به کوشش خود می کشد به بند گیسو به پشت گرمی آن گردن بلند شمشیر قاطع اجل است آلت نجات آنجا که گردن دل من مانده در کمند صد اختراع می کند از جلوه های خاص قد بلندش از حرکت کردن...
یار بیدردی غیر و غم ما می داند می کند گرچه تغافل همه را می داند آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر پادشاهیست که احوال گدا می داند گر بسازم به جفا لیک چه سازم با این که جفا می کند آن شوخ...
ای گل به کس این خوبی بسیار نمی ماند دایم گل رعنایی بر بار نمی ماند مگذار که نا اهلان چینند گل رویت کز نار چو گل چینند جز خار نمی ماند می گرچه کمست امشب گر یار شود ساقی از مجلسیان ی...
بهترین طاقی که زیر طاق گردون بسته اند بر فراز منظر آن چشم میگون بسته اند حیرتی دارم که بنایان شیرین کار صنع بیستون طاق دو ابروی تو را چون بسته اند از ازل تا حال گویی نخل بندان قدت ...
یک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختند کان دو رعنا نرگس از بستان حسن انگیختند دست دعوی از کمان ابرویش کوتاه بود زان جهت بردند و از طاق بلند آویختند بود پنهان در یکتایی که در آخر زمان ...
یک دلان خوش دلی از فتح سلطان یافتند دشمنان سر باختند و دوستان جان یافتند مژده را شد بال و پر پیدا که موران ضعیف قوت عنقا ز تشریف سلیمان یافتند رنج بیماران مرفوع الطمع را باد برد کز...
دی همایون خبری مژده دهانم دادند مژده پرسش دارای جهانم دادند بر کران پای مسیح از در این کلبه هنوز ملک صحبت ز کران تا به کرانم دادند میشوم با همه پس ماندگی آخر حاجی که به پیش آمدن کع...
عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازند شرط عشق است که اول دل و دین دربازند آن چه جان دو جهان افکند آسان بگرو نرد شوخی است که خوبان سمنبر بازند ز دیاری که ز یاد از همه می باید باخت حکم نا...
حسن روزافزون او ترسم جهان برهم زند فتنه ای گردد زمین و آسمان برهم زند هرچه دوران در هم آرد از پی آزار خلق در زمان آن فتنه آخر زمان برهم زند فرد چون پیدا شود غارتگر عشقش ز دور گرد ا...
گر از جمال جهانتاب او نقاب کشند جهانیان قلم رد بر آفتاب کشند برای نیم نگه سرخوشان خواب غرور هزار منت از آن چشم نیم خواب کشند اگر شوی نفسی با بهشتیان همدم دگر ز همدمی حوریان عذاب کش...
بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسید فکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر کوچ کن کوچ که از صد طرف آوازه رسید شهر دل زود بپرداز که از چار طرف لشگری تازه برون...
چو افکنده ببیند در خون تنم را کنید آفرین ترک صید افکنم را نیاید گر از دیده سیلی دمادم که شوید ز آلودگی دامنم را ور از خاک آتش علم برنیاید که هر شام روشن کند مدفنم را به فانوس تن گر...
خان حاتم دل جم جاه که جبار جلیل هرچه از بدو ازل داد باو نیکو داد از زرو گنج ملوک آن که به صد بنده دهند آن سخن سنج به یک بنده مدحت گو داد بود از دولت آن مالک مملوک نواز هرچه ما بی د...
بلا به من که ندارم غم بقا چکند کسی که دم ز فنا زد باو بلا چکند نشانده بر سر من بهر قتل خلقی را من ایستاده که آن شوخ بی وفا چکند به قتل ما شده گرم و کشیده تیغ چو آب میان آتش و آبیم ...
گر بر من آرمیده سمندش گذر کند او صد هزار تندی ازین رهگذر کند زان لعل اگر دهد همه دشنام آن نگار صد بار از مضایقه خونم جگر کند چشمش چو کار من به نخستین نگاه ساخت نگذاشت غمزه اش که نگ...
آه از آن لحظه که مجلس به غضب در شکند دامن افشاند و می ریزد و ساغر شکند می رود سرخوش و من بر سر آتش که چه وقت مست باز آید و غوغا کند و درشکند دست ز احباب ندارد چو کشد خنجز ناز مگرش ...
چون باز خواهد کز طلب جوینده را دور افکند از لن ترانی حسن هم آوازه در طور افکند یارب چه با دلها کند محجوب خورشیدی که او در پیکر کوه اضطراب از ذره ای نور افکند چون بی خطر باشد کسی از...
هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکند شاه ملک افسر گدای ملک سر می افکند آفتاب از پرده پیش از صبح می آید برون چون سحرگه باد از آن رخ پرده بر می افکند سایه می افکند مرغی بر سر مجنون و م...
خدا اگر چه ز پاکان دعا قبول کند دعا کنم من و گویم خدا قبول کند فشاند آن که ز ما آستین رد به دو کون کجا نیاز من بینوا قبول کند ز روی ساعد سلطان پریده شهبازی چگونه طعمه ز دست گدا قبو...
چشمت چو شهر غمزه را آرایش مژگان کند صد رخنه زین آیین مرا در کشور ایمان کند از کشتگان شهری پر و خلق از پی قاتل دوان با نرگس فتان بگو تا غمزه را پنهان کند اشک من از خواب سکون بیدار و...
عاشق از حسرت دیدار تو آهی نکند که درو غیر غنیمانه نگاهی نکند آن چه با خرمن جانم بنگاهی کردی برق هرچند بکوشد به گیاهی نکند عشق تاراج گرت یک تنه با هر دو جهان کرد کاری که به یک کلبه ...
عجب که دولت من بی بقاییی نکند بهانه جوی من از من جداییی نکند ز دادخواه پرست آن گذر عجب کامروز برون نیاید و تیغ آزماییی نکند چه دلخوشی بودم زان مسیح دم که مرا هلاک بیند و معجز نمایی...
لعل تو در شکست من زمزمه بس نمی کند آن چه تو دوست میکنی دشمن کس نمی کند از سخن حریف سوز آن چه تو آتشین زبان با من خسته میکنی شعله به خس نمی کند راحله از درت روان کردم و این دل طپان ...