شمارهٔ ۲۳
باز جایی رفته ام کز روی یارم شرمسار روی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزیی کاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بود هم ا...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
باز جایی رفته ام کز روی یارم شرمسار روی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزیی کاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بود هم ا...
به افسون محو کردی شکوه های بیکرانم را به هر نوعی که بود ای نوش لب بستی زبانم را به نیکی می بری نامم ولی چندان بدی با من که گم می خواهی از روی زمین نام و نشانم را به این خوش دل توان...
حافظ بی چاره در راه اجل سر به امر خالق اکبر نهاد از قضا تاریخ رحلت کردنش زین معما شد که حافظ سر نهاد
آخر ای پیمان گسل یاران به یاران این کنند دوستان بی موجبی با دوستداران این کنند در ره رخشت فتادم خاک من دادی به باد شهسواران در روش با خاکساران این کنند مرهم از تیر تو جستم زخم بیدا...
آسودگان چو نشیه درد آرزو کنند آیند و خاک کشته تیغ تو بو کنند یک دم اگر ستم نکنی میرم از الم بیچاره آن کسان که به لطف تو خو کنند ای دل رسی چه بر در بیت الحرام وصل کاری مکن که بر رخ ...
دل وجان و سرو تن گر به فدای تو شوند به که نابود به شمشیر جفای تو شوند همه جای تو چه رخسار تو واقع شده اند سیر واقع ز تماشای کجای تو شوند خوش ادا میکنی ای شوخ اداهای مرا خوش ادایان ...
رندان که نقد جان به می ناب می دهند باغ حیات را به قدح آب می دهند عشق تو بسته خوابم و چشمانت از فریب دل را نوید وصل تو در خواب می دهند بازی دهندگان وصال محال تو ما را نشان به گوهر ن...
ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند بیاید کاشکی در روزن چشم منت بیند سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی براندام چو گل لرزیدن پیراهنت بیند در آغوش خیالت جذبه ای می خواهد این م...
دیشب که بر لبت لب جام شراب بود بر آتش حسد دل عاشق کباب بود در انتظار این که تو ساقی شوی مگر جان قدح طپان و دل شیشه آب بود من مضطرب بر آتش غیرت که دم به دم می پرده سوز خلوتیان حجاب ...
امشب که چشم مست تو در مهد خواب بود مهد زمین ز گریه من غرق آب بود دیوانه ای که غاشیه داری به کس نداد تا پای شهسوار بلا در رکاب بود دی کامد آفتاب و خریدار شد تو را با مشتری مقابله آف...
دی صبح دم که عارض او بی نقاب بود چیزی که در حساب نبود آفتاب بود صد عشوه کرد لیک مرا زان میانه کشت نازی که در میانه لطف و عتاب بود از دام غیر جسته ز پر کاریی که داشت می آمد آرمیده و...
همنشین امشب اگر آن بت چنین خواهد بود کنج ویرانه ما شاه نشین خواهد بود زهره در مجلس ما سجده ز مه خواهد خواست میر مجلس اگر آن زهره جبین خواهد بود آتش از غیرت این خانه به خود خواهد زد...
دوش چشمم هم به خواب از فکر و هم بیدار بود در میان خواب و بیداری دلم با یار بود گرچه بود از هر دو جانب بر دهن مهر سکوت ناز او را با نیاز من سخن بسیار بود کار من دامن گرفتن کار او دا...
ما به یارانیم مشغول و رقیب ما به یار یا به یاران می توان مشغول بودن یا به یار یاری یاران مرا از یار دور افکنده است کافرم گر بعد ازین یاری کنم الا به یار چند فرمایندم استغنا و گویند...
جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرا بگذار ای طبیب زمانی باو مرا زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچ جز آب تیغ او نرود در گلو مرا آن بلبلم که جلوه آتش گل من است در دام آرزو نکشد رنگ و بو ...
زیب اتراک جهان فخر هنرمندان عصر آن که چرخ بی هنر با بخت او پرخاش کرد پیری آن غواص بحر حکمت و گنج و هنر شمه ای از موشکافی های پنهان فاش کرد مثقبی باریک تر از فکر خود ترتیب داد سی و ...
گنج وصل او به چون من بی وفایی حیف بود همچو او شاهی به همچون من گدایی حیف بود یاری آن نازنین کش بت پرستیدن سزاست با چو من ناکس پرستی ناسزایی حیف بود آشنایی های او کز الفت جان خوشتر ...
مهی که شمع رخش نور دیده من بود ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود مرا کشنده ترین ورطه محل وداع سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست یکی که مایه رشگ هزار...
دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود یک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود شد درد دل فزون که به عیسی دمی چنان دل خسته ای چنین دو نفس هم نفس نبود بختم ز وصل یک دمه آن مرهمی که ساخت تسکین ده...
گر شود پامال هجر این تن همان گیرم نبود ور رود دل نیز یک دشمن همان گیرم نبود گر دلم در سینه سوزان نباشد گو مباش اخگری در گوشه گلخن همان گیرم نبود ز آفتاب هجر مغز استخوانم گو بریز در...
دی به شیرین عشوه هر دم سوی من دیدن چه بود وز پی آن زهر از ابرو چکانیدن چه بود گر نبودی بر سر آتش ز اعراض نهان همچو موی خویشتن بر خویش پیچیدن چه بود گر بدی از من نمی گفتند خاصان پیش...
دی ز شوخی بر من آن توسن دوانیدن چه بود نارسیده بر سر من باز گردیدن چه بود تشنه ای را کز تمنا عاقبت میسوختی آب از بازیچه اش بر لب رسانیدن چه بود خسته ای را کز جفا می کردی آخر قصد جا...
یک دم ای سرو ز غمهای تو آزاد که بود یک شب ای ماه ز بیداد تو بیداد که بود مردم از ذوق چودی تیغ کشیدی بر من کامشب از درد درین کوی به فریاد که بود دور از بزم تو ماندم که ز می شستم دست...
جز من آن کس که به وصل تو نشد شاد که بود آن که صد مشکلش از زلف تو نگشاد که بود غیر من کز تو به پابوس سگان خورسندم آن که رویی به کف پای تو ننهاد که بود جز دل من که فلک بسته به رو راه...