شمارهٔ ۲۶۶
سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آید بلی حال دگر دارد سخن کز روی درد آید چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من که روزی صد ره از راحت گریزد سوی درد آید نجات از درد جستن عین بی دردیس...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آید بلی حال دگر دارد سخن کز روی درد آید چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من که روزی صد ره از راحت گریزد سوی درد آید نجات از درد جستن عین بی دردیس...
به خاکم آن بت اگر با رقیب درگذر آید ز مضطرب شدن من زمین به لرزه درآید به دشت و کوه چو از داغ عشق گریم و نالم ز خاک لاله بروید ز سنگ ناله برآید ز غمزه تیر نگه دیر در کمان نهد آن مه ...
ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آید من آفتاب ندیدم که ماه ماه برآید قدم کند از بیم پاس غیر توقف به من گهی که ازان غمزه قاصد نظر آید ز ناز داده کمانی به دست غمزه که از وی گزنده تر بو...
قضا از آسمان هرگه در بیداد بگشاید زمین بر من زبان بهر مبارک باد بگشاید به خاک از رشحه خون نقش شیرین آید ولیلی رگ فرهاد و مجنون را اگر فصاد بگشاید خط پرویز را از عشق خود در وادی شیر...
سخن درست بگویم اگرچه می ترسم که آتش از دهنم سر برآرد از اعراض به غیر عهد نهان نیستی ازو دیدم که بر محبت ما بی دریغ زد مقراض
شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را که دانم آشتیی در قفاست جنگ تو را که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز که آتش غضب افروخته است رنگ تو را مصوران قلم از مو کنند تا نکشند زیاده از سرمویی ...
ناگاه سمند جان بهر سفر عقبی منصوری شاعر تاخت و ز دهر مسافر شد این طرفه که نام او منصوری شاعر بود تاریخ وفاتش نیز منصوری شاعر شد
غمزه اش دست چو بر غارت جان بگشاید فتنه صد ناوک پر کش ز کمان بگشاید گر اشارت کند آن غمزه به فصاد نظر در شب تار به مژگان رگ جان بگشاید زان اشارت به عبارت چه رسد نوبت حرف سحر بندد لب ...
ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید به جز شیرین کسی بند از دل فرهاد نگشاید چمن از دل گشایانست اما بر دل بلبل که دارد قید گل از سنبل و شمشاد نگشاید رگ باریک جانم خود به مژگان سیه بگش...
گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آید ور از خوی بدش گویم سخن به جنگ آید به پردازم به تیر از دل کشیدن کو برآرد پر ز بس کز شست او بر دل خدنگ بی درنگ آید رخ از می ارغوانی کرد و بیرو...
خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید فلک هم در طلب سرگشته خواهد...
به اقبال از سفر چون مرکب آن نازنین آید به استقبال خیل او تزلزل در زمین آید به سرعت شخص طاقت پا بگرداند ز پشت زین دمی کان سرو آزاد زمین بر روی زین آید چو او بر خانه زین جان کند بهر ...
به قد فتنه گر چون در خرام آن نازنین آید ز شوق آن قد و رفتار جنبش در زمین آید چو آید بعد ایامی برون خلقی فتد در خون اگر ماهی سهیل آسا برون آید چنین آید به صیت حسن اول دل برد آنگه نم...
چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد می آید نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد می آید من پا بسته روز وعده ات آن مضطرب صیدم که خود را می کشم در قید تا صیاد می آید اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا ...
به مرگ کوه کن کز وی المها یاد می آید هنوز از کوه تا دم میزنی فریاد می آید همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون را که نامش بر زبانها کمتر از فرهاد می آید بد من گر به گوشت خوش نمی آید چه...
با وجود آن که پیوند آن پری از من برید گر ز مهرش سر کشم باید سرم از تن برید من نخواهم داشت دست از حلقه فتراک او گر سرم خواهد به جور آن ترک صید افکن برید من به مهرش جان ندادم خاصه در...
عرق از برگ گل انگیختنش را نگرید آب و آتش بهم آمیختنش را نگرید دامن افشاندن و برخاستنش را بینید ساغر افکندن و می ریختنش را نگرید همچو طفلی که دهد بازی مرغان حریص دام به نهادن و بگری...
داردم در زیر تیغ امروز جلاد فراق تا چه آید بر سرم فردا زبیداد فراق بود بنیاد طلسم جسم من قایم به وصل ریخت ذرات وجودم را ز هم باد فراق من که بودم مرغ باغ وصل حالم چون بود با دل پرآر...
با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را ساحری گویا که با چندین خطا چون دیگران راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را از خدا بهر تو خواهم ...
حبذا مرز و بوم دارالمرز که به خلد از شرف مقابل شد چه شرف این که چون ز اقبالش لطف پروردگار شامل شد میر سلطان مرادخان آن جا از سپهر وجود نازل شد خاتم ملک کرد چون در دست حاتم او را کم...
قاصد رساند مژده که جانان ما رسید ای درد وای بر تو که درمان ما رسید خوش خوش وداع دیده کن ای اشک کز سفر سیلاب بند دیده گریان ما رسید زین پس به سوز ای تب غم کز دیار وصل تسکین ده حرارت...
سرو خرامان من طره پریشان رسید سلسله عشق را سلسله جنبان رسید چاک به دامان رساند جیب شکیبم که باز سرو قباپوش من برزده دامان رسید چشم زلیخای عشق باز شد از خواب خویش هودج یوسف نمود فتن...
ز خواب دیده گشاد و ز رخ نقاب کشید هزار تیغ ز مژگان بر آفتاب کشید نه اشک بود که چشمش به قتلم از مژه راند که ریخت خون من و تیغ خود به آب کشید ز غم هلاک شدم در رکاب بوسی او که پا ز دس...
زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنید کوثر و خلد من این است عذابم مکنید چشم افسونگرش از کشتن من کی گذرد بر من افسانه مخوانید و بخوابم مکنید مدعی را اگر آواره نسازم ز درش از سگان سر آن ک...