شمارهٔ ۲۸۴
خبر از رفتن آن سرو روانم مدهید بیخودم من خبر از رفتن جانم مدهید یا مجویید نشان از من سرگشته دگر یا به آن راه که او رفته نشانم مدهید ترسم افتد ز زبانم به تر و خشک آتش نام آن سرو خدا...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
خبر از رفتن آن سرو روانم مدهید بیخودم من خبر از رفتن جانم مدهید یا مجویید نشان از من سرگشته دگر یا به آن راه که او رفته نشانم مدهید ترسم افتد ز زبانم به تر و خشک آتش نام آن سرو خدا...
کنم چو شرح غم او سواد بر کاغذ سرشک من نگذارد مداد بر کاغذ فرشته نیز گواهی نویسد اربیند به قتل من خط آن حور زاد بر کاغذ رقیب تا چه بد از من نوشته بود که یار ز من نهفت چو چشمش فتاد ب...
ای زهر خنده تو چو شهد و شکر لذیذ زهر تو از نبات کسان بیشتر لذیذ از قد و لب ریاض تو را ای بهار ناز هم نخل نازک آمده و هم ثمر لذیذ قدت که هست نیشکر بوستان حسن سر تا به پاست لذت و پا ...
ای شربت جفای تو هم تلخ و هم لذیذ خصمانه حرفهای تو هم تلخ و هم لذیذ رد جام عشوه ریخته میها به زهر چشم چشم غضب نمای تو هم تلخ و هم لذیذ صلح و حیات و مرگ بهم داده ای که هست وقت غضب اد...
بس که چون باران نیسان ای سحاب خوش مطر از زبان ما دعا می بارد از دست تو زر شوره زار وقت ما و کشتزار عمر تو تا ابد خواهند بود از باغ جنت تازه تر کو بیان خسرو و طی لسان و عمر نوح کاید...
بر مه روی تو خط مشگ بار ساخته روزم چو شب از غصه تار در چمن از عشق تو گل سینه چاک بر فلک از مهر تو مه داغدار غمزه غماز تو سحر آفرین آهوی صیاد تو مردم شکار لاله و گل از رخ تو منفعل س...
وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترک خاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک کی نشیند در زمان وصل بر خاطر غبار گر نه بیزد خاک شرکت بر سر عاشق فلک وصل نامخصوص یار آدم کش است ای همدمان خا...
گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو را که به آن شربت آلوده لب آلوده تو را که به آن مایه جهل این قدرت کرده دلیر که ز اندیشه دل بر حذر آسوده تو را که دران نشیه تو را دست هوس سوده به گل ...
مه اوج سیادت میر جعفر ز علم جعفری چون کامجو شد به ملک دانش از نوسکه ای زد که نقد علم ازو بس تازه رو شد چو باد آن گاه راه کعبه سر کرد وزان خاک وجودش مشگ بو شد بر او بارید چندان ابر ...
چنین که من ز تو خود را نموده ام بیزار نعوذبالله اگر افتدم به تو سرو کار هزار جان به جسد آیدم اگر روزی کشی به قدر گناه انتقام از من زار بسی نماند که از کرده های من باشی تو در تعرض و...
تا شده ای گل به تو اغیار یار در دلم افزون شده صد خار خار ای بت چین جانی و جسم بتان پیش تو بی جان شده دیوار وار زلف تو تاری به من اول نمود روز من آخر شد از آن تار تار سوخت تن از سوز...
زهی ز سلطنتت روزگار منت دار شکار کرده خلقت دل صغار و کبار جدار بزم تو را مهر گشته حاشیه پوش سوار عزم تو را چرخ گشته غاشیه دار قضا ز لطف تو بر سایلان عطیه فشان قدر ز قهر تو بر ظالما...
افکنده ره به کلبه درویش خاکسار سلطان شاه مشرب جم قدر کامکار در چشم دهر کرد ز چرخم بزرگتر کوچک نوازی که نمود آن بزرگوار نور چراغ چشم مرا یک جهان فزود چشم و چراغ خان جهانگیر نامدار د...
پیشت از سهوی که کردم ای خدیو کامکار شرمسارم شرمسارم شرمسارم شرمسار بود خاک غفلتم در دیده جوهر شناس کز خزف نشناختم در خاصه در شاهوار با تو گستاخانه آمد در سخن این بی شعور این چه درک...
تا به سر منزل چشمم کنی ای سرو گذار اشک من می کند این خانه به صد رنگ نگار تنگ دل تا نشوی در دل تنگم زد و چشم غرفه ها ساخته ام بهر تو از گوشه کنار گر کنی سیر کنان روی بصورت خانه صورت...
زین بیشتر رکاب ستم سر گران مدار در راه وصل این همه کوته عنان مدار با درد و غم زیادم ازین هم عنان مکن با آه و ناله بیشم ازین هم زبان مدار یا پر به میل تیر نگه در کمان منه یا تیر پر ...
ای طور تو را جهان خریدار من جور تو را به جان خریدار سوی تو که یوسف جهانی رو کرده جهان خریدار وصلت به خدا که رایگان است هرچند خرد گران خریدار تو ناز فروش اگر به سویت صد گنج کند روان...
دانم اگر از دلبری قانع به جانی ای پسر داد سبک دستی دهم در سر فشانی ای پسر رسم وفا بنیاد کن آواره ای را یاد کن درمانده ای را شاد کن تا در نمانی ای پسر بر خاکساران بی خبر مستانه بر ر...
دور از تو خاک ره ز جنون می کنم به سر بنگر که در فراق تو چون می کنم به سر بر خاک درگه تو به سر می کند رقیب من خاک در زبخت نگون می کنم به سر سرلشگر جنونم و در دشت گمرهی بر رغم عقل را...
من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مرا ورنه شهبازی ز چنگت می کشد بیرون مرا زود می بینی رگ جانم به چنگ دیگری گر نوازش می کنی زین پس به این قانون مرا آن که دی بر من کشید از غمزه صد ش...
من از رغم غزالی شهسواری کرده ام پیدا شکاری کرده ام گم جان شکاری کرده ام پیدا زلیخا طلعتی را رانده ام از شهر بند دل به مصر دلبری یوسف عذاری کرده ام پیدا زمام ناقه محمل نشینی داده ام...
به نال ای دل که دیگر ماتم آمد بگری ای دیده ایام غم آمد گل غم سرزد از باغ مصیبت جهان را تازه شد داغ مصیبت جهان گردید از ماتم دگرگون لباس تعزیت پوشیده گردون ز باغ غصه کوه از پا فتاده...
ستیزه گر فلکا از جفا و جور تو داد نفاق پیشه سپهرا ز کینه ات فریاد مرا ز ساغر بیداد شربتی دادی که تا قیامتم از مرگ یاد خواهد داد مرابگوش رسانیدی از جفا حرفی که رفت تا ابدم حرف عافیت...
سلطان محمد آن شمع کز پرتو وجودش گردیده بود گردون محفل فروز دنیا در صفحه رخش بود رنگ صلاح ظاهر وز مطلع جبینش نور فلاح پیدا از بی وفایی عمر ناگه چو رخت بر بست وز دهر شد مسافر در خلد ...