شمارهٔ ۳۱۸
بزم کین آرا و در ساغر می بیداد ریز کامران بنشین و در کام من ناشاد ریز گر ز من دارد دلت گردی پس از قتلم بسوز بعد از آن خاکسترم در ره گذار باد ریز جرعه ای زان می که شیرین بهر خسرو کر...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
بزم کین آرا و در ساغر می بیداد ریز کامران بنشین و در کام من ناشاد ریز گر ز من دارد دلت گردی پس از قتلم بسوز بعد از آن خاکسترم در ره گذار باد ریز جرعه ای زان می که شیرین بهر خسرو کر...
عقل در میدان عشق آهسته می راند فرس وز سم آتش می جهاند توسن تند هوس آن چنانم مضطرب کز من گران لنگریست در ره صرصر غبار و بر سر گرداب خس حال دل در سینه صد چاک من دانی اگر دیده باشی اض...
هرگز از زلف کجت بی پیچ و تابی نیستم صید این دامم از آن بی اضطرابی نیستم گرچه هستم در بهشت وصل ای حوری نژاد چون قرینم با رقیبان بی عذابی نیستم دی که بهر قتل می کردی شمار عاشقان من ی...
برین در می کشند امشب جهان پیما سمندی را به سرعت می برند از باغ ما سرو بلندی را غم صحراییان دارم که غافل گیری گردون به صحرا می برد از شهر بند صید بندی را سپهرم مایه بازیچه خود کرده ...
ای کریمی که ز لطفت همه ذرات جهان جرعهای کرم از جام عطا نوشیدند نیست پوشیده که در مدح سلاطین قدیم شعر را بهر طمع آن همه می کوشیدند طمعی نیست مرا لیک ملولم که چرا مدح من گفتم و خلعت ...
با من از ابنای عالم دلبری مانده است و بس دلبری را تا که در عالم نمی ماند به کس کار چشم نیم باز اوست در میدان ناز از خدنگ نیم کس فارس فکندن از فرس یار بر در کی ستادی غیر در بر کی بد...
آخر ای بی رحم حال ناتوان خود بپرس حرف محرومان خویش از محرمان خود بپرس نام دورافتادگان گر رفته از خاطر تو نیز از فراموشان بی نام و نشان خود بپرس چون طبیب شهر گوید حرف بیماران عشق گر...
ای پری راه دیار آن پری پیکر بپرس خانه قصاب مردم کش از آن کافر بپرس با حریفان حرف آن مه بر زبان آور به رمز از نظر بازان ره آن قصر و آن منظر بپرس در هوایش تیز رو چون کوکب سیاره شود و...
آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرس آن قدر دغدغه از خوی تو دارم که مپرس چون ره کوی تو پرسم دلم از بیم تپد آن قدر ذوق سر کوی تو دارم که مپرس سر به زانوی خیال تو هلالی شده ام آن قدر می...
باز آشفته ام از خوی تو چندان که مپرس تابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس از بتان حال دل گمشده می پرسیدم خنده ای کرد نهان آن گل خندان که مپرس در تب عشق به جان کندن هجران شده ام ناام...
ای سنگ دل ز پرسش روز جزا بترس خون من غریب مریز از خدا بترس هر دم به سینه راه مده کینه مرا وز آه سینه سوز من مبتلا بترس بر بی دلان ز سخت دلیها مکش عنان از سنگ خود نه ای تو ز تیر دعا...
خموشیت گره افکند در دل همه کس بگو حدیثی و بگشای مشکل همه کس بدان که هر نظری قابل جمال تو نیست مکن چو آینه خود را مقابل همه کس رخی که بال ملک را خطر ز شعله اوست روا بود که شود شمع م...
آمد ز خانه بیرون در بر قبای زرکش بر زر کشیده خفتان شاهانه بسته ترکش سرو از قبا گران بار گل از هوا عرق ریز رنگ از حیا دگرگون زلف از صبا مشوش در سر هوای جولان بر لب نشان باده غالب نش...
شبی که می فکند بی تو در دلم الم آتش ز آه من به فلک می رود علم علم آتش کباب کرده دل صد هزار لیلی و شیرین لبت که در عرب افکنده شور و در عجم آتش ز جرم عشق اگر عاشقان روند به دوزخ شود ...
هرتار که در طره عنبر شکن استش پیوند نهالی برگ جان من استش ترسم ز دماغ دل من دود برآرد آن دوده که زیب ورق یاسمنستش می سوزدم از آرزوی رنگی و بویی با آن که گل و لاله چمن در چمنستش هست...
منم شکسته نهال ریاض عشق و گلی ز دهر می کند امسال غالبا بی خم به زخم ناوک او چون شوم شهید کنید شهید ناوک شاطر جلال تاریخم
نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو چه پردلی که حمایت کند سپاهی را جز آن جمال که خال تو نصب کرده اوست که داد مرتبه خسروی سی...
مسافران سبک سیر عالم ملکوت که چون متاع سخن ز آسمان فرود آرند هزار خیل خریدار گرم سودا را بر متاع خود از چرخ در سجود آرند در آفرینش شخصی سخن به معجزشان همیشه زنده بود آن چه در وجود ...
محل گرمی جولان بزیر سرو بلندش قیامتست قیامت نشست و خیز سمندش تصرف از طرف اوست زان که وقت توجه دراز دست تر از آرزوی ماست کمندش میانه هوس و حسن بسته اند به مویی هزار سلسله برهم ز جعد...
رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش عجب شمعی که از بالا به پایان می رود دودش دمی در بزم و صد ره می کشد از بیم و امیدم عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش میان آب و آتش داردم دیوانه وش...
ز دل دودی بلند آویخته زلف نگون سارش خدا گرداندم یارب بلاگردان هر تارش ز هر چشمی به حسرت می گشاید از پی آن گل بهر گامی که بر می دارد از جا نخل گل بارش به سر ننهاده کج تاج سیاه آن تر...
ز مهیست داغ بر دل که ندیده ام هنوزش ز گلیست خار در کف که نچیده ام هنوزش ز لبی است کام جانم چو گلوی شیشه پرخون که به جریت تخیل نگزیده ام هنوزش ز شراب لعل یاری شده مشربم دگرگون که به...
ای به ستم دل تو خوش تیغ بکش مرا بکش منت این و آن مکش تیغ بکش مرا بکش ناوک غمزه چون زنی گر نکنند جان سپر ماه و شان نشانه وش تیغ بکش مرا بکش دست به تیغ چون زنی آتش شوق از دلم گر نشود...
بیش ازین منت وصل از رخ آن ماه مکش گر کشد هجر تو را جان بده و آه مکش وصل بی منت او با تو به یک هفته کشد گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش چون محال است رساندن به هدف تیر امید تو کما...