شمارهٔ ۳۳۶
صد سال ز من دارد اگر هجر نهانش به زان که ببینم به طفیل دگرانش می کرد شبی نسبت خود شمع به خوبان چون خواست که نام تو برد سوخت زبانش دل داشت یقین نیستی آن دهن اما از خنده بسیار گرفتی ...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
صد سال ز من دارد اگر هجر نهانش به زان که ببینم به طفیل دگرانش می کرد شبی نسبت خود شمع به خوبان چون خواست که نام تو برد سوخت زبانش دل داشت یقین نیستی آن دهن اما از خنده بسیار گرفتی ...
هزارگونه متاع است ناز را به دکانش نگاه گوشه چشم از متاع های گرانش خطاب خود به من از اهل بزم خواسته پنهان که نرگسش شده گویا و خامش است زبانش هزار نکته بیان می کند به جنبش ابرو هزار ...
آن شاه حسن بین و به تمکین نشستنش و آن خیرگی و طرف کله برشکستنش آن تیر غمزه پرکش و از منتظر کشی است موقوف صد کمان ز کمانخانه جستنش سروی است در برم که براندام نازنین ماند نشان ز بند ...
بزم برهم زده ای ای دل بر خشم به جوش چشم از جنگ بغو غالب از اعراض خموش گرمیش شعله فروزان ز رخ ماه شعاع تلخیش زهر چکان از دو لب زهر فروش خواب بیهوشی و کیفیت مستی ز سرش جسته از پرزدن ...
به خوبی ذره ای بودی چه در کوی تو جا کردم به دامن گرم آتشپاره ای اما خطا کردم منت دادم به کف شمشیر استغنا که افکندی تن اهل وفا در خون ولی بر خود جفا کردم تو خود آیینه ای بودی ولی ما...
تا همتم به دست طلب زد در بلا دربست شد مسخر من کشور بلا دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود چون می نهاد بر سر من افسر بلا آن دم هنوز قلعه مهدم حصار بود کاورد عشق بر سر من لشکر بلا بر ک...
خان جم جاه پادشاه منش ملک کامکار ملک وجود آسمان سداد و بحر و داد نسخه لطف کردگار ودود سر گردنکشان محمدخان که کنندش سران به طول سجود آن که حزمش به صولجان ظفر گوی نصرت ز کاینات ربود ...
ز خانه تاخت برون کرده ساغری دو سه نوش لب از شراب در آتش گل از عرق در جوش خمار رفته ز سر تازه نشاء از می تلخ اثر ز تلخی می در لبان شهدفروش چو شاخ گل شده کج در میان خانه زین اتاغه از...
سحر به کوچه بیگانه ای فتادم دوش فتاد ناگهم آواز آشنا در گوش که خوش به بانگ بلند از خواص می می خواست ازو دهاده و از اهل بزم نوشانوش من حزین تن و سر گوش گشته و رفته ز پا تحرک و از تن...
آهوی او که بود بیشه دل صیدگهش می گدازد جگر شیر ز طرز نگهش از بدآموزی آن غمزه نمی گردد سیر ناز کافتاده به دنباله چشم سیهش دو جهان گشته به حسنی که اکر در عرصات به همان حسن درآید گذرن...
به عزم رقص چون در جنبش آید نخل بالایش نماند زنده غیر از نخل بند نخل بالایش عجب عیبی است غافل بودن از آغاز رقص او به تخصیص از نخستین جنبش شمشاد بالایش بمیرم پیش تمکین قد نازک خرام ا...
مهی که زینت حسنست گرمی خویش طپانچه بر رخ خورشید می زند رویش چرنده را ز چرا باز می تواند داشت نگاه دلکش ناوک گشای آهویش هزار خنجر زهر آب داده نرگس او کشیده بهر دلیری که بنگرد سویش چ...
پری وشی دل دیوانه می کشد سویش که نیست حد بشر سیر دیدن رویش به نوگلی نگرانم که می دمد چو گیاه کرشمه از در و دیوار گلشن کویش هنوز تیغ نیالوده تیز دستی بین که موج خون ز زمین می رسد به...
مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش که شمشیر و کفن در گردن اینک می روم سویش هلال آسا اگر ساید سرم بر آسمان شاید که باز از سر گرفتم سجده محراب ابرویش ز بس کز انفعالم مانده سر ...
کاش مرگم سازد امشب از فغان کردن خلاص تا سگش از درد سر آسوده گردد من خلاص شد گرفتاری ز حد بیرون اجل کو تا شود من ز دل فارغ دل از جان رسته جان از تن خلاص داشتم در صید گاه صد زخم از ب...
مدعی چند بود با سگ آن کو مخصوص اهل حرمت همه محروم همین او مخصوص با حریفی چو تو در بزم زبان بازی غیر چیست گر نیست نهان با تو پری رو مخصوص تا زهم سلسله حسن نپاشد مگذار که شود باد به ...
منم از مهر به غم خوردنت ای یار حریص تو غلط مهر به غمخواری اغیار حریص باغ حسن تو نم از خون جگر می طلبد گریه زاریست مرا دیده خونبار حریص ز آب و آیینه بجو صورت این سر که چراست به تماش...
منم کز دل وداع کشور امن و امان کردم ز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم منم کانداختم در بحر هجران کشتی طاقت رسیدم چون به غرقاب بلا لنگر گران کردم منم کاورد کوه محنتم چون زور بر خاطر...
گشته در راهت غبار آلود روی زرد ما می رسیم از گرد راه اینست راه آورد ما در هوای شمع رویت قطره های اشک گرم دم به دم بر چهره می بندد ز آه سرد ما بس که از یاران هم دردان جدا افتاده ایم...
میر حیدر گوهر درج ورع کز عدم نامد نظیرش در وجود بس که قابل بود در آغاز عمر از هدایت بر رخش درها گشود گشت اکرم نزد حق کاندر رخش نور عندالله اتقیکم نمود زبده ساداتش ار خوانم رواست کز...
آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرض غیر اگر بی غرضی نیست تو را چیست غرض تو جفا پیشه چو یاری ده اهل غرضی پس ازین یاری و اظهار وفا چیست غرض باز در نرد محبت غلطی باخته ای ای غلط باز ازین...
ای طاعت تو بر همه کاینات فرض ذکرت بر اهل صومعه و سومنات فرض گر سجده بشر ملک از یک جهت نمود آمد سجود تو ز جمیع جهات فرض ای در درون صد شکر ستان برون فرست چیزی که هست در همه گیتی زکات...
روزی که گشت بر همه عالم نماز فرض شد ناز بر تو واجب و بر ما نیاز فرض تا در وجود آمدی ای کعبه مراد شد سجده تو بر همه کس چون نماز فرض نتوان به هیچ وجه شمرد از بتان تو را باشد میان باط...
نه می نهم از دست عشق جام نشاط نه میزنم به ره از بار هجر گام نشاط غم تو یافته چندان رواج در عالم که از زمانه برافتاده است نام نشاط چرا به بزم وصال تو بیشتر ز همه کشید شحنه هجر از من...