شمارهٔ ۳۵۴
گوش کردن سخنان تو غلط بود غلط رفتن از ره به زبان تو غلط بود غلط از تو هر جور که شد ظاهر و کردم من زار حمل بر لطف نهان تو غلط بود غلط من بی نام و نشان را به سر کوی وفا هرکه می داد ن...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
گوش کردن سخنان تو غلط بود غلط رفتن از ره به زبان تو غلط بود غلط از تو هر جور که شد ظاهر و کردم من زار حمل بر لطف نهان تو غلط بود غلط من بی نام و نشان را به سر کوی وفا هرکه می داد ن...
صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط تکیه برعهد و وفای تو غلط بود غلط پیش ابروی کجت سجده خطا بود خطا سر نهادن به رضای تو غلط بود غلط با تو شطرنج هوس چیدن و بودن ز غرور ایمن از مغلطه ها...
به هجر یار که از غیر آن ندارم حظ چنان که ز وصل آن چنان ندارم حظ به غیر حیرت عشقت چه باعث است ای گل که چشم دارم و از گلستان ندارم حظ ز بس که خورده ام از قاصدان فریب اکنون به هیچ مژد...
من بی تو ندارم از چمن حظ دور از سمنت ز یاسمن حظ بی روی تو در چمن ندارند از صحبت هم گل و سمن حظ بی قد تو نارواست کردن از دیدن سرو و نارون حظ یک ذره نمی فروشم ای گل تشویق تو من به صد...
ز لاله زار مرا بی جمال دل نواز چه فیض ز جام می لب ساقی گل عذار چه حظ در انجمن که نباشد مغنی گل رخ ز صوت فاخته و نغمه هزار چه حظ شکار تا شده دلهای بی محبت را ز تیر غمزه خوبان جان شک...
دارم از طبع ستم خیز تو حظی و چه حظ وز عتاب شعف آمیز تو حظی و چه حظ می کنم با نفس آمیز نگه های عجب از نگاه غضب آمیز تو حظی و چه حظ آن که وی جرعه کش بزم تو بود امشب داشت پیش اغیار به...
به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم دل از تو می کنم ای بت خدا مدد کندم مرا تو کشته ای و بر سرم ستاده کسی که یک فسون ز لبش زنده ابد کندم عجب که با همه عاشق کشی حسد نبری که آن مسیح نفس...
سروی از یزد گذر کرد به کاشانه ما که ازو چون ارم آراسته شد خانه ما با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست گشت افسرده دل از سردی افسانه ما فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ اعتباری نگ...
ای جوان بخت مدبر که در اصلاح امور خرد پیر ز تدبیر تو شرمنده شود در روا کردن حاجات شتابی داری کز تو امسال روا حاجت آینده شود هستی ای خسرو فرهاد لقب قابل آن که شود خسرو اگر زنده تو ر...
تا میان من و آن مه شده کلفت واقع به رقیبم شده بیواسطه کلفت واقع به مهی در گذری یک نظر افکندم دوش شد میان من و یاران همه صحبت واقع متهم ساخت به عشق دگرم یار و نگفت کاین تعشق شده باش...
آن که بود از تو به یک حرف زبانی قانع این زمان نیست به صد لطف نهانی قانع غیر کز مرده لان بود به یک پرسش تو نیست اکنون به حیات دو جهانی قانع ابر لطف تو به سیلاب جهانی مشغول لب من تشن...
گدایان را بود از آستانها پاسبان مانع مرا از آستان او زمین و آسمان مانع من و شبهای سرما و خیال آستان بوسی که آنجا نیست بیم پرده دارو پاسبان مانع نگهبانان ز ما دارند پنهان داغها بر ج...
آمد از مجلس برون در سر هوای سیر باغ بادپای جلوه در زین باد جولان در دماغ حسن را از چهره زیبای او گل در طبق عشق را از نرگس شهلای او می در ایاغ صبر را آتش ز تاب سینها در استخوان عشق ...
ای به من صدق و صفای تو دروغ مهر من راست وفای تو دروغ نالش غیر ز جور تو غلط بر زبانش گله های تو دروغ چند گویم به هوس با دل خویش حرف تخفیف جفای تو دروغ گوی چوگان هوس گشته رقیب سر فکن...
تا کی کشی به بی گنهان از عتاب تیغ ای پادشاه حسن مکش بی حساب تیغ تا عکس سرو قد تو در بر کشیده است دارد کشیده بد ز غیرت بر آب تیغ در ذوق کم ز خوردن آب حیات نیست خوردن ز دست آن مه مشک...
چو بر من زد آن ترک خون خوار تیغ شد از خون گرمم شرر بار تیغ شدم آن چنان کشته او به میل که از میل من شد خبردار تیغ نه چابک تری از تو هست ای اجل باو سر فرو آر و بسپار تیغ چه جاییست کو...
دهد اگرچه برون در بی شمار صدف تو آن دری که برون ناید از هزار صدف برای چون تو دری شاید ای چکیده صنع اگر دهان بگشاید هزار بار صدف عجب که تا به قیامت محیط هستی را گران شود به چنین در ...
بعد مرگ من نکرد آن مه تاسف برطرف می توان مرد از برای او تکلف برطرف تا نگردد سیر عاشق بر سر خوان وصال بود در منع زلیخا حق یوسف برطرف خاصه من کرده باغ وصل را اما در آن بر تماشا نیستم...
آن پری را گوهر عصمت ز کف شد حیف حیف آفتابی بود نورش برطرف شد حیف حیف طرح یک رنگی فکند آن بت بهر بد گوهری گوهر یک دانه هم رنگ خزف شد حیف حیف آن کمان ابرو که کس انگشت بر حرفش نداشت ت...
نخست آنکس که شد در بند انکار تو من بودم ولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم زدند از من حریفان بیشتر لاف خریداری ولی اول کسی کامد به بازار تو من بودم به سیم و زر طلبکار تو گردیدن...
فرمود مرا سجده خویش آن بت رعنا در سجده فتادم که سمعنا واطعنا ما دخل به خود در می دیدار نگردیم ما حل له شارعنا فیه شرعنا بودیم ز ذرات به خورشید رخش نی الفرع ریینا والی الاصل رجعنا ر...
هرکه از بهر خواجگان زمان گفت مدحی بهر چه خواست رسید طبع من نیز در مدیح شما شاعری کرد و خواجگی را دید
زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاق من از کمال محبت جهان جهان مشتاق نهان ز چشم بدان صورت تو را این است که دایمم من صورت طلب به آن مشتاق ز دست کوته خود در هوای زلف توام چو مرغ بی پر ...
بیچاره باشد همواره عاشق عشق این چنین است بیچاره عاشق گردون نگردد روزی که گردد از کوی معشوق آواره عاشق صد پاره شد دل اما همان هست بر روی خوبان هر پاره عاشق گر سر کشیدی یکباره معشوق ...