شمارهٔ ۳۷۲
ز تب نالان شدی جانان عاشق بلا گردان جانت جان عاشق ز سوز ناله عاشق گدازت به گردون می رسد افغان عاشق تب گرم تو عالم را سیه کرد ز خود بر سینه سوزان عاشق دمی صد بار از درد تو می مرد اج...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
ز تب نالان شدی جانان عاشق بلا گردان جانت جان عاشق ز سوز ناله عاشق گدازت به گردون می رسد افغان عاشق تب گرم تو عالم را سیه کرد ز خود بر سینه سوزان عاشق دمی صد بار از درد تو می مرد اج...
بر در دل می زنند نوبت سلطان عشق ما و جنون می دهیم وعده به میدان عشق رایت شاه جنون جلوه نما شد ز دور چاک به دامن رساند گرد بیابان عشق آن که ز لعلت فکند شور به دریای حسن کشتی ما را ن...
باز علم زد ز بیابان عشق کرد جنیبت کش سلطان عشق باز رسید از پی هم کوه کوه موج قوی جنبش طوفان عشق باز صلا زد به دو کون و کشید فتنه جهان تا به جهان خان عشق باز به گوش مه و کیوان رسید ...
این آینه گون سقف که آبیست معلق نسبت به من تشنه سرابیست معلق این گوی که دستی نگهش داشته زان سوی چون قطره آبی ز سحابیست معلق دل می کنداز غب غب و روی تو تصور کز آتش سوزنده حبابیست معل...
در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک نام ننگ آمیز من از لوح هستی ساز حک یار عشق دیگران را گر ز من کردی قیاس ساختی با خاک یک سان عاشقان را یک به یک هرکه شد پروانه شمعی و سر تا پا نس...
او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک رایاو قتل منست و من برای او هلاک زان رخم حیران آن صانع که پیدا کرده است آتش خورشید پرتو ز امتزاج آب و خاک دی به آن ماه عجم گفتم فدایت جان من گف...
ما که می سازیم خود را در فراق او هلاک از وفای او به جان یم از برای او هلاک لطف او در رنگ استغنا و بر من عکس غیر از برای لطف استغنا نمای او هلاک من که تنگ آوردنش در بر تصور کرده ام ...
ای قدت همچو نیشکر نازک تنت از پای تا به سر نازک همچو عضو تو سرو قد زیبا همه جای تو سیم بر نازک از زمین ارم به آب حیات ندهد چون قدت شجر نازک بی خبر زد کرشمه ات رگ جان بودش از بس که ...
دو روزی شد که با هجران جانان صحبتی دارم درین کار آزمودم خویش را خوش طاقتی دارم به حال مرگ باشد هرکه دور افتد ز غمخواری من از دلدار دور افتاده ام خوش حالتی دارم از آن کو رخت بستم وز...
ای گوهر نام تو تاج سر دیوان ها ذکر تو به صد عنوان آرایش عنوان ها در ورطه کفر افتد انس و ملک ار نبود از حفظ تو تعویذی در گردن ایمان ها ای کعبه مشتاقان دریاب که بر ناید مقصود من گم ر...
آه کامسال اندرین بستان سرای دهر هر گل را که بهتر دید چید واندرختی را که خوش تر بود پار چرخ ناخوش خوی از بی خش برید وانکه در برداشت تشریف قبول دست مرگ اول لباس او برید لاجرم زان پیش...
مژده ای صبر که شد هجرت هجران نزدیک یوسف مصر وفا گشت به کنعان نزدیک غم غمین از خبر فرقت دوری شد و گشت دوری فرقت و محرومی حرمان نزدیک گشت سررشته بعد من از آن در کوتاه شد ره مور به در...
ای روی تو از می ارغوان رنگ دارد سمنت ز ارغوان رنگ در دور خط تو می نماید آیینه آفتاب در زنگ در سلسله تو همچون مجنون صد خسرو بی کلاه و اورنگ خواهم شومت دچار اما در خواب که در برت کشم...
صدامید از تو داشتم در دل ده که از صد یکی نشد حاصل دارم ای گل شکایت بسیار گفتن آن حکایت مشکل شمع حسنت فروغ هر مجلس ماه رویت چراغ هر محفل لاله رویان ز ساغر خوبی همه سرخوش تو مست لایع...
ای جمالت قبله جان ابرویت محراب دل آمدی و فرض شد صد سجده بر ارباب دل بعد چندین انتظار از رشته باریک جان تاب هجران میبری بیرون ولی کو تاب دل گر شوی مهمان جان از عقل و دین و صبر و هوش...
رسید باز طپاننده کبوتر دل سبک کننده تمکین ز صبر لنگر دل خرد کجاست که دارد لوای صبر نگاه که شد عیان علم پادشاه کشور دل رسید شاه سواری که در حوالی او به جنبش است زمین از هجوم لشگر دل...
زدی به دست ارادت چو حلقه بر در دل ز در درآ و ببین خانه مصور دل در آرزوست مه خرگهی که بر گردون منور از تو کند خانه مدور دل دلم شکفت که از میل طبع خلوت دوست سبب نزول تو شد خانه محقر ...
گر پا نهی ز لطف به مهمانسرای دل پیش تو جان به پیشکش آرم چه جای دل بهر گذار کردنت از غرفه های چشم درها گشاده بر حرم کبریای دل بنای صنع بهر تو نامهربان نهاد از آب و خاک مهر و محبت بن...
گشته در عشق کار من مشکل مردن آسان و زیستن مشکل طرفه تر آنکه نیست با معشوق این زمان اختلاط من مشکل نه به آن ماه رو نگه دشوار نه به آن نوش لب سخن مشکل نه کشیدن به سوی خود گستاخ سر آن...
ای دهانت را موکل خضر خط بر سلسبیل رشحه ای بر دوزخ آسایان هجران کن سبیل گر به جای آتش نمرود بودی یک شرار ز آتش هجران خلل می کرد در کار خلیل آب رود نیل را از دست ناید رفع آن عشق یوسف...
گر پرده گردون ز سرشگم نکشد نم میسوزمش از صاعقه آه به یکدم گر سر فنی از تن چون موی من ای شوخ مهرت ز دل من سر مویی نشود کم چون موی توام در دو جهان روی سیه باد گر یک سر موی تو فروشم ب...
دانسته باش ای دل کزان نامهربانت می برم گر باز نامش می بری بی شک زبانت می برم با شاهد دلجوی غم دست وفا کن در کمر کامروز یا فردا از آن نازک میانت می برم چون از چمن نخل جوان برد به زح...
به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدن ها در اثنای نگاه تیز تیز آن لب گزیدن ها ز بس برجستنم در رقص دارد چون سپند امشب به سویم گرم از شست آن ناوک رسیدن ها زبان زینهار افتد ز کار از بس...
خلوت افروز گوشه وحدت علم افراز عالم توحید آن که بود از صلاح بهر فلاح در بلاد سداد سد سدید وان سبک روح حلم پیشه که بود در گران لنگری فرید و وحید در بحر صلاح روحی بیک که چه او صالحی ...