شمارهٔ ۴۰۶
در بزم چون به کین تو غالب گمان شدم جان در میان نهادم و خود برکران شدم پاس درون قرار به نامحرمان چو یافت من محفل تو را ز برون پاسبان شدم دیدم که دیدن رخت از دور بهتر است صحبت گذاشتم...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
در بزم چون به کین تو غالب گمان شدم جان در میان نهادم و خود برکران شدم پاس درون قرار به نامحرمان چو یافت من محفل تو را ز برون پاسبان شدم دیدم که دیدن رخت از دور بهتر است صحبت گذاشتم...
بهر دعا از درت چون به درون آمدم قوت نطقم نماند لال برون آمدم عشق چو بازم به ناز سوی تو خواند از برون در ز درون بسته بود من به فسون آمدم من که زدم از ازل لاف شکیب ابد از سر کویت ببی...
ز لطف و قهر او در خنده های گریه آلودم نمی یابم که مقبولم نمی دانم که مردودم ز جرمم در گذر یا بسملم کن تا به کی داری در آب و آتش از امید بود و بیم نابودم به یک تقصیر در مجلس به گرد ...
باز سرگشته مژگان سیهی گردیدم باز خود را هدف تیر ملامت دیدم بازم افکند ز پا شکل همایون فالی باز بر خاک رهی قرعه صفت گردیدم باز طفلی لب شوخم ز طرب خندان ساخت باز بر پیر خرد ذوق تو می...
بود دی در چمن ای قبله حاجتمندان دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا غصه چندان که...
دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتاب آن چنان فرخ شبی دیگر نمی بینم به خواب بسته آتش پاره من تیغ و من حیران که چون بسته باشد در میان آتش سوزنده آب خانه ها در بادخواهد شد چه از دریای چ...
ابوالفتح بیک آن گرامی جوان که رخت بقا سوی عقبی کشید غریو از جهان خاست کان شاخ گل به آن تازگی پا ز دنیا کشید چو تاریخ او خواستم عقل گفت ابوالفتح بیک از جهان پا کشید
چون متاع دو جهان را به خرد سنجیدم از همه حسن تو و عشق خود افزون دیدم در قدح شد چو می عشق فلک حیران ماند زان دلیری که من از رطل گران نوشیدم پای در ملک محبت چو نهادم اول از جنون راه ...
به هجران کرده بودم خو که ناگه روی او دیدم کمند عقل بگسستم ز نو دیوانه گردیدم گرفتم پنبه آسایش از داغ جنون یعنی به باغ عاشقی از سر گل دیوانگی چیدم دلم زان آفت جان بود فارغ وز بلا ای...
با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم ماتی خود ز تو در بازی اول دیدم هوسم رخ به رخ شاه خیال تو نشاند آن قدر کز رخ شرم تو خجل گردیدم اسب جرات چو هوس تاخت به جولانگه عشق من رخ از عرصه راحت...
شبی کان سرو سیم اندام را درخواب می دیدم تن خود را عیان از رعشه چون سیماب می دیدم در آن تاریکی شب از فروغ ماه روی او ز روزن رفته بیرون شعله مهتاب می دیدم نمی دیدم تنش را از لطافت لی...
به خود دوشینه لطفی از ادای یار فهمیدم وز آن یک لطف صد بی تابی از اغیار فهمیدم ز عشقم گویی آگاه است کامشب از نگاه او حجاب آلوده تغییری در آن رخسار فهمیدم به تمکینی که مژگانش به جنبی...
ساز خروش کرده دل ناز پرورم آماده وداع توام خاک برسرم زان پیش کز وداع تو جانم رود برون مرگ آمده است و تنگ گرفتست در برم نقش هلاک من زده دست اجل بر آب نقش رخت نرفته هنوز از برابرم بخ...
اگر می بینمت با غیر غیرت می کشد زارم وگر چشم از تو می بندم به مردن می رسد کارم تو خود آن نیستی کز بهر همچون من سیه بختی نمایی ترک اغیار وز یک رنگی شوی یارم مرا هم نیست آن بی غیرتی ...
به صلح یار در هر انجمن می خواند اغیارم فتد تا در نظرها کز نظر افتاده یارم نخواهم عذر او صد لطف پنهان گر کند با من که ترسم بس کند گر از یک گویم خبر دارم به من چندان گناه از بدگمانی ...
ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارم به دوستی تو با کاینات کین دارم زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوز من از تو دست تظلم در آستین دارم تو اجتناب ز غیر از نگاه من داری من اضطراب به بزم...
من آنم که جز عشق کاری ندارم در آن کار هم اختیاری ندارم ندارم به جز عاشقی اعتباری به این اعتبار اعتباری ندارم ربوده است خوابم مهی کز خیالش به جز چشم شب زنده داری ندارم قرار وفا کرده...
بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنان هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان دامن فشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی نقد وصالت ریختم در دامن تر دامنان چون رفتم از مجلس برون غافل ز ...
ای زیر مشق سر خط حسن تو افتاب در مشق با کشیدن زلف تو مشگ ناب بس نقش خامه زیر و زبر گشت تا از آن نقشی چنین ز دقت صانع شد انتخاب عکست که ای کرده در آب ای محیط حسن می بیندت مگر که دل ...
هر هنر من که زانگیز طبع در نظر عقل شود جلوه گر خصم بداندیش حسد پیشه را ناوکی از رشک رسد بر جگر طوطی شیرین عمل نطق من کام جهان را چو کند پرشکر چاشنی آن به مذاق حسود چون رسد از زهر ب...
به سینه داغ نهانی که داشتم ز تو دارم نهان ز خلق لسانی که داشتم ز تو دارم تو لطفها که به من داشتی فغان که نداری ولی من آه و فغانی که داشتم ز تو دارم مکش به طعنه بی دردیم که بر دل غم...
من منفعل که پیشت دو جهان گناه دارم بچه روی عذر گویم که رخ سیاه دارم من اگر گناه کارم تو به عفو کار خود کن که زبان توبه گوی و لب عذر خواه دارم منم آن که یک جهان را ز غمت به باد دادم...
خوش آن ساعت که خندان پیشت ای سیمین بدن میرم تو باشی بر سر بالین من گریان و من میرم چنان مشتاقم ای شیرین زبان طرز کلامت را که گر بندی زبان سوزم و گر گویی سخن میرم منم نخل بلند قامتت...
من که از ادعیه خوانان دگر ممتازم از دعای تو به مدح تو نمی پردازم علم مدح تو بیضا علم افراختنی است لیک من از عقبت ادعیه می افرازم روزگاریست که بر دیده و بختت به دعا بسته ام خواب و ب...