شمارهٔ ۴۴۲
کو دل که محو نرگس جادوفنت شوم مستغرق نظاره مردافکنت شوم چون گشته ای به دشمن ناموس خویش دوست اینست دوست به که چنان دشمنت شوم از غیرتم برین که به من نیز این چنین بی قیدوار دوست شوی د...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
کو دل که محو نرگس جادوفنت شوم مستغرق نظاره مردافکنت شوم چون گشته ای به دشمن ناموس خویش دوست اینست دوست به که چنان دشمنت شوم از غیرتم برین که به من نیز این چنین بی قیدوار دوست شوی د...
وصل کو تا بی نیاز از وصل آن دلبر شوم ترک او گویم پرستار بت دیگر شوم عقل کو تا سرکشم یک چند از طوق جنون یعنی آزاد از کمند آن پری پیکر شوم کو دلی چون سنگ تا از لعل او یک بارگی برکنم ...
خوش آن که هم زبان به تو شیرین بیان شوم حرفی ز من بپرسی و من بی زبان شوم وقت سخن تو غرق عرق گردی از حجاب من آب گردم و ز خجالت روان شوم یاری به غیر کن که سزای وفای من این بس که ناوک ...
مهر بیگانگی آغاز تو را بنده شوم میل آمیخته با ناز تو را بنده شوم من خورم تیر نظر گرچه به غیر اندازی التفات غلط انداز تو را بنده شوم صد جهان پرده دریدی و همان راز مرا محرمی محرمی را...
منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهم لقبم شه گدایان که گدای پادشاهم شده راست کار بختم ز فلک که کرده مایل به سجود سربلندی ز بتان کج کلاهم لب خواهشم مجنبان که تمام آرزویم به تو در طمع ...
تو به زور حسن ایمن مشو از سپاه آهم که من ضعیف پیکر ملک قوی سپاهم شه چار رکن عشقم که به چار سوی غیرت ز سیه گلیم محنت زده اند بارگاهم نه هوای سربلندی نه خیال ارجمندی نه سراسری و خرگه...
به من حیفست شمشیر سیاست دار عبرت هم که بردم جان ز هجر و می برم نام محبت هم یک امشب زنده ام از بردن نامت مکن منعم که فردا بی وصیت مرده باشم بی شهادت هم تو چون با جور خوش داری خوشا ع...
آن شوخ جانان آشنا سوزد دل بیگانه هم صبر از من دیوانه برد آرام صد فرزانه هم لعلش بشارت می دهد کان غمزه دارد قصد جان پنهان اشارت می کند آن نرگس مستانه هم از بس که در مشق جنون رسوا شد...
گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه من وزین شهرم سیه رو کرده چشم روسیاه من چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجا رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر او چر...
حسن روزافزون نگر کان خسرو زرین طناب دی هلالی بود و امشب ماه و امروز افتاب بود در خرگه نقاب افکنده و محجوب لیک دوش خرگه بر طرف شد دی نقاب امشب حجاب رایت من بین که در جولان گهش بوسید...
میر عالی رتبه آن مهر سپهر عز و جان در دری قیمت آن دریا دل والاگهر زبده آل نبی سید قوام الدین که بود بی نظیر از حسن سیرت در بسیط بحر و بر چون به آهنگ ریاض خلدو گلزار جنان بست ازین غ...
بس که ما از روی رسوایی نقاب افکنده ایم عشق رسوا را هم از خود در حجاب افکنده ایم نافکنده طرح صلح آن جنگجو با ما هنوز ما ز دهشت خویش را در اضطراب افکنده ایم ز آتش دل دوزخی داریم کز ا...
ما به عهدت خانه دل از طرب پرداختیم در به روی خوش دلی بستیم و با غم ساختیم سایه پرور ساخت صد مجنون صحراگرد را رایتی کاندر بیابان جنون افراختیم خشک بر جا ماند رخش فارس گردون چو ما تو...
بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم با قد خم شده طوق سر زنجیر شدیم در جهان بس که گرفتیم کم خود چو هلال آخرالامر چو خورشید جهانگیر شدیم بعد صد چله به قدی چو کمان در ره عشق یکی از خا...
تو کشیده تیغ و مرا هوس که ز قید جان برهانیم به مراد دل برسی اگر به مراد خود برسانیم همه شب چو شمع ستاده ام که نشانمت به حریم دل به حریم دل چه شود اگر بنشینی و بنشانیم چه کنم نظر به...
همچو شمع از مجلست گریان و سوزان می رویم رشک بر رخ تاب در دل داغ بر جان می رویم همره ما جز خیال کاکل و زلف تو نیست خود پریشانیم و با جمعی پریشان می رویم ساختن با محنت عشق تو آسانست ...
چو نتوانم به مردم قصه آن بی وفا گویم شبان گه با مه و انجم سحر گه با صبا گویم شبی کز دوریش گویم حکایت با دل محزون به آخر چون شود نزدیک باز از ابتدا گویم ز پیشت نگذرم تنها که ترسم چو...
مرا صید افکنی زد زخم و بند افکند در گردن به ابروی کمان دار و به گیسوی کمند افکن هم از تندی هم از تمکینش تا آگه شوی بنگر محرف بستن تیغ و ملایم راندن توسن سر آن شمع فانوس حیا گردم که...
پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمان می آورد کشاکش عشقم کشان کشان جان زار و تن نزار شد از بس که می رسد جور فلک برین ستم دلبران بر آن چون نیستیم در خور وصل ای اجل بیا ما را ز چنگ فرق...
بس که به من زر فشاند دست زرافشان خان دست امید مرا دوخت به دامان خان رایت فتح قریب میشود اینک بلند کایت فتح قریب آمده در شان خان آن که قضا را به حکم کرده نگهدار دهر خود ز تقاضای لطف...
زهی ز دست کرم گسترت کرم باران فدای دست و دلت جان این درم داران به رنگ دست تو ابری ندیده چشم فلک که سیم ناب و زر سرخ از آن بود باران تفقد تو تدارک پذیر نیست که نیست ز ممکنات سبک بار...
اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای من بگو بیمار عشق من شود یارب فدای من اگر عمرم نمانده است ای پسر بادا بقای تو دگر مانده است بر عمر تو افزاید خدای من به یاران این وصیت می کنم کز تیغ ج...
نامسلمان پسری خون دلم خورد چو آب که به مستی دل مرغان حرم کرده کباب کار بر مرغ دلم در کف طفلی شده است آن چنان تنگ که گلشن بودش چنگ عقاب شاهد عشق حریفیست که گر یابد دست می کند دست به...
چون خواجه امیر آن مه خورشید نظیر در میغ فنا کرد نهان روی منبر تاریخ وفاتش ز خرد پرسیدم گریان شد و گفت حیف از خواجه امیر