شمارهٔ ۴۹۹
پرده ما میدری کایین زیباییست این عالمی را ساختی رسوا چه رسوایی است این جلوه کردی با قد رعنا و کشتی خلق را ای جهانی کشته قدت چه رعنایی است این وضع بدمستانه ات زد مجلس یاران بهم رسم ...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
پرده ما میدری کایین زیباییست این عالمی را ساختی رسوا چه رسوایی است این جلوه کردی با قد رعنا و کشتی خلق را ای جهانی کشته قدت چه رعنایی است این وضع بدمستانه ات زد مجلس یاران بهم رسم ...
چون پیش یار قید و رهایی برابر است آن جا اگر روی و گر آیی برابر است یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت با صد هزار سال جدایی برابر است لطفی نمی کنی که طفیل رقیب نیست لطفی چنین به قهر ...
ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا کرده ام خوی به هجران چه کنم باز اگر عشق طغیان کند و دارد از آن ناز مرا باطل سحر مگر ورد زبانم گردد که نگه دارد ...
سگ علی ولی حیرتی که همچو نصیر نبود در دل او جز محبت مولا به دوستی علی رفت و بهر تاریخش شفاعت علی آمد ز عالم بالا
درین گلزار کز تاثیر صحبت مبدل میشود خواری به عزت سعادت سایه بر نخلی که انداخت ز دولت سر به اوج رفعت افراخت ازین نخلست واین صورت هویدا وزین صورت نشان صدق پیدا که اول بوده چوب خشک در...
این زمین پربلا را نام دشت کربلاست ای دل بی درد آه آسمان سوزت کجاست این بیابان قتلگاه سید لب تشنه است ای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر گر ز د...
گشت دیگر پای تمکینم سبک در راه او صبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او داد شاه غیرتم تشریف استغنا ولی راست برقدم نیامد خلعت کوتاه او شوق او را خفت تمکین من در خاطر است من گرانی چون کن...
بزم پر فتنه از آن طرز نگاهست امشب فتنه در خانه آن چشم سیاهست امشب دی گریبان رد حسن مه کنعانی بود از صفا تابده پنجه ماهست امشب دوشم از عشق نهان هر گوهر راز که بود پیش آن بت همه در ر...
ز ارباب دنیا که دارد جهان به ذات جهاندارشان افتخار اجل را پی غارت نقد جان چو با میرزا احمد افتاد کار در آن ماتم از دست غم چاک شد لباس سکون بر تن روزگار چو از نامجویان نزد خیری به آ...
حسن می نازد به رخسارت چه رخسارست این فتنه می بارد ز رفتارت چه رفتارست این بلبلان را جای گلزارست و عصمت کرده است قدسیان را مرغ گلزارت چه گلزارست این نقد جان آرند و دشنام از لب لعلت ...
بر رخ به قصد دل منه زلف دو تا را بیش از این در کشور خود سر مده خیل بلا را بیش از این صد ره شکست ای رشک مه حسنت دل و دین را سپه برطرف مه طرف کله مشکن خدا را بیش از این دل کرده ساز ا...
جانا مران رخش جفا بر خاکساران بیش از این زاری ببین خواری مکن با بردباران بیش از این کردم نگاهی آرزو و آن هم نکردی از جفا دارند چشم ای بی وفا یاران ز یاران بیش از این دل کرده ساز ای...
آینه بردار و حسن جان فزای خویش بین انتخاب نسخه صنع خدای خویش بین در خرامش بر قفا چشم افکن ای زنجیر مو یک جهان مجنون کشان اندر قفای خویش بین ای که برافتادگان چون باد میرانی سمند یک ...
شاهانه رخش راندن آن خردسال بین در خردی آن بزرگی و جاه و جلال بین بر ماه تازه پرتو حسنش نظر فکن صد آفتاب تعبیه در یک هلال بین شد فتنه زمانه مهش بدر ناشده پیش از کمال حسن نمود جمال ب...
ز دیده در دلم ای سرو دل ربا بنشین نشیمنی است ز مردم تهی بیا بنشین تو شاه حسنی و خلوت سرای توست دلم هزار سال به دولت درین سرا بنشین دو منزلند دل و دیده هر دو خانه تو چه حاجتست که من...
چون برفروزد آینه زان آفتاب رو رو سوی هر که آورد آتش زند در او سیلاب تیغ بار چنان تیز رو فتاد کز سرگذشت آب و مرا تر نشد گلو زلف تو جادوییست برآتش گرفته جا چشم تو آهوییست به مردم گرف...
مراست رشته جان کاکل معنبر او فغان اگر سر مویی شود کم از سر او نه کاکل است که بر سر فتاده سر و مرا همای حس فکنده است سایه بر سر او برابری به مه او روی نکرد مهی که رو نساخت چو آیینه ...
آن کوست قبله همه کس قبله جو در او و آن روست قبله ای که کند کعبه رو در او آیینه ساز چشم من این شیشه ساخته نوعی که جز تو کس ننماید نکو در او ز آب و هوای لطف تو گلزار کام ماست باغ شکف...
تایبم از می به دور نرگس غماز او تا نگویم در سر مستی به مردم راز او می شوم غمگین اگر سوی خود آوازم کند زان که می ترسم رقیبی بشنود آواز او با وجود آن که یک نازش به صد جان می خرم کرده...
قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای او به جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گردد مرا دل بستگی افزون به زلف دلگشای او دل آزارست اما آنقدر دانسته دلدا...
وصلم نصیب شد ز مددکاری رقیب یاران مفید بود بسی یاری رقیب در شاه راه عشق کشیدم ز پای دل صد خار غم به قوت غمخواری رقیب بیزاریش چو داد ز یارم برات وصل من نیز میدرم خط بیزاری رقیب از ج...
آن سپهر ایوانکه از بخت بلند داردش کیوان به صد اخلاص پاس وان فلک مسند که می گوید ملک پاسبان آستانش را سپاس میرامین الدین محمد که آسمان ارتفاع از شان او کرد اقتباس وز بلندی زد سر ایو...
دوش چون دیدم نهان در روی آتشناک او یافت کز جان عاشقم من سگ ادراک او امشب اندر سیر با او جمله مخصوصند لیک جلوه مخصوص منست از قامت چالاک او صد سر اندر راخ جولانش به خاک افتاده لیک چش...
آن منتظر گدازی چشم سیاه او جانیست در تن نگه گاه گاه او خوش کامرانیست در اثنای قهر و خشم دیدن به دست میل عنان نگاه او در عین بسملم در انکار اگر زند من با سر بریده شوم خود گواه او هس...