شمارهٔ ۵۱۲
باز امشب ز اقتضای شوخ طبعی های او بر سر غوغاست با من چشم بر غوغای او در حجابست از لب و گوش آن چه می گوید به من با دو چشم واله من نرگس شهلای او انتظار از آن سوارم می کشد کز بار ناز ...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
باز امشب ز اقتضای شوخ طبعی های او بر سر غوغاست با من چشم بر غوغای او در حجابست از لب و گوش آن چه می گوید به من با دو چشم واله من نرگس شهلای او انتظار از آن سوارم می کشد کز بار ناز ...
زآب دو دیده گل کنم خاک در سرای او تا نشود ز آه من محو نشان پای او روی به خاکپای او شب به خیال میهنم دست رسی دگر مرا نیست به خاکپای او گشت به تلخاکیم لیک خوشم که در جهان کس نکشید هم...
حرف در مجلس نگویم جز به هم زانوی او تا به چشمی سوی او بینم به چشمی سوی او میشود صد نکته ام خاطر نشان تا میشود نیم جنبشها تمام از گوشه ابروی او زان شکارافکن همینم بس که مخصوص منست ل...
یارب آن مه را که خواهم زد قضا در کوی او آن قدر ذوق تماشا ده که بینم روی او در قیامت کز زمین خیزند سربازان عشق صد قیامت بیش خیزد از زمین کوی او فتنه ها برپا کند کز پا نشنید روز حشر ...
شبم ز روز گرفتارتر به مشغله تو که تا سحر به خیال تو می کنم گله تو به دفع کردن غیر از درت غریب مهمی میان سعی من افتاده و مساهله تو نظر در آینه داری و اضطراب نداری تو محو خویشی و من ...
گفتم ز پند من شود تغییر در اطوار تو تخفیف یابد اندکی بد خوشی بسیار تو آن پند کج تاثیر خود باد مخالف بود و شد بر جان من آتش فشان از خوی آتش بار تو شمشیر جلاد اجل تیز است و قتل یک جه...
ای مرا دلبر و دل آرا تو دل من کس ندارد الا تو روز و شب از خدا همی طلبم که به روز آورم شبی با تو هدف تیر بی محابا من مرهم زخم بی مدارا تو مردم مردمند جمله بتان چشم من نور چشم آنها ت...
رساند جان به لبم روزگار فرقت تو بیا که کشت مرا آرزوی صحبت تو تو راست دست بر آتش ز دور و نزدیکست که من به خشک وتر آتش زنم ز فرقت تو شبی به صفحه دل می نگارم از وسواس هزار بار به کلک ...
چون جلوه گر گردد بلا از قامت فتان تو صد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو در جلوه تو نازک میان کوشیده بهر من به جان من کرده در زیر زبان جان را فدای جان تو در رقص هرگه بسته ای زه ...
یگانه ای در دل می زند به دست ارادت که جای موکب حسنش ز طرف ماست زیادت اگر کشاکش زور قضا بود ز دو جانب میانه من و او نگسلد کمند ارادت در این ولایت پر شور و فند خانه کنعان چه ها که ما...
عشقی آن نخل خرد پرور بستان سخن که به سیل اجل از دهر برآمد بی خش می شنیدم ز چپ و راست که عشقی متفکر چو شدم بود همان تاریخش
ای گردن بلند قدان در کمند تو رعنایی آفریده قد بلند تو بر صرصری سوار وز دل می برد قرار طرز گران خرامی رعنا سمند تو خوش نرخ خنده تو به بازار آرزو افکنده در مزاد لب نوشخند تو من چون ک...
صیدی که لعب عشق فکندش به بند تو ضبط تو دید و جست برون از کمند تو ای پای تا به سر چونی قند دلپسند افغان که طعمه مگسانست قند تو دست مرا که ساخته ای زیر دست غیر کوتاه به ز میوه نخل بل...
ای همچو آهوان دلم دم شکار تو جانها فدای آهوی مردم شکار تو تا آهوان چشم تو رفتند از نظر چشمم سفید شد به ره انتظار تو آهوی دشت از تو به کام و من اسیر در شهر مانده همچو سگان داغدار تو...
زهی بالا بلندان سر به پیش از اعتدال تو مقوس ابروان در سجده مشگین هلال تو همایون طایران باغ حسن از شعله حسنت بر آتش پر زنان پروانه شمع جمال تو زلیخا بر تلف گردیدن اوقات خود گرید به ...
کاکل که سر نهاده به طرف جبین تو صد فتنه می کند به سر نازنین تو کین منت نشسته به خاطر مگر رقیب حرفی ز کینه ساخته خاطر نشین تو عمری دمید بر تو دل گرم بافسون وز کین نگشت گرم دل آهنین ...
هر که دیدم چو نی از غم به فغانست که تو یار غیری و فغان من از آن است که تو همچو سوسن به زبان با همه کس در سخنی وین خسان را همگی حمل بر آن است که تو میدری غنچه صفت پرده ناموس ولی بر ...
مدعی در مجلسم جا می دهد پهلوی تو تا شود آگاه اگر ناگاه بینم روی تو از خطایی گه گهم بنواز در پهلوی خویش تا به تقریب سخن چشم افکنم بر روی تو نیست رویت در مقابل لیک می گوید به من صد س...
چون به رخ عرق فشان میکشی آستین فرو آب حیات میرود پیش تو در زمین فرو بی خبر آمدی فرو در دل بینوای من شاه به خانه گدا نامده این چنین فرو در ره آن سهی قدم پای به گل شده فرو آه اگر بیا...
زلف معنبر برفشان گو جان ما بر باد شو جعد مسلسل بر گشا گو بنده ای آزاد شو چشم مکحل باز کن بر عاشقان افکن نظر گو در میان مردمان عاشق کشی بنیاد شو در خانقه سر خوش درآ گو شیخ شهر از دی...
ای سرو گلندام که داری کمر از مو بر مو کمری نیست مناسب مگر از مو جز کاتب قدرت که رخت را ز خط آراست کس خط ننوشته است به روی قمر از مو بر روی تو خط نیست که از جنبش آن زلف افشان شده بر...
شدم از گریه نابینا چراغ دیده من کو سیه گردید بزمم شمع مجلس دیده من کو عنان بخت هر بی دل که بینی دلبری دارد نگهدار عنان بخت بر گردیده من کو به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدم ندید...
چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت فلک ز بد مددیها تمام یاران را چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت زمانه دست من اول به حیله بست آن گه ز چهره شاهد مق...
ای مالک ملک سپه مملکت مدار در ملک خویش آتش آزار را بکش بعضی ز کفر پیرو اسلام نیستند اسلام را مدد کن و کفار را بکش جمعی ز کینه در پی آزار مردمند آن دور مردمان دل آزار را بکش اشرار ا...