رباعی شمارهٔ ۵۳
المنة لله که از سعی جمیل این منزل فیض بخش بی مثل و عدیل شد ساخته همچو خانه ابراهیم از تمشیت غلام شاه اسمعیل

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
المنة لله که از سعی جمیل این منزل فیض بخش بی مثل و عدیل شد ساخته همچو خانه ابراهیم از تمشیت غلام شاه اسمعیل
اسبی که بود پویه گهش چرخ نهم در تک شکند تارک خورشید به سم برگرد جهان چو شعله جواله گر چرخ زند نگسلدش دم از دم
بر پیکر آن سرور خورشید علم کز عارضه ای گشته مزاجش درهم چندان به دمم دعا که برباد رود از آینه وجود او گرد الم
ای نام تو در هر لغتی ذکر انام وز تذکره نام تو شیرین لب و کام بی نام تو شعله ها تباهند تباه با نام تو کارها تمامند تمام
ای درگه خاصت از شرف کعبه عام وی چرخ به سده تو در سجده مدام نام تو از آن زمانه محراب نهاد تا خلق به سجده تو آیند تمام
سقا پسرا خسته دل از دست توام بیمارتر از چشم سیه مست توام سر از قدم تو برندارم شب و روز ماننده باد مهره پا بست توام
این بستر خستگی که انداخته ام بروی ز تب هجری تو بگداخته ام ابروی تو لیک در نظر محرابیست کز سجده آن به فرقتت ساخته ام
آن شوخ که تکیه گاه او چشم ترست بازوی شهان چو بالشش زیر سرت از بس که اساس بستر او عالیست چادر شب بسترش سپهر گرست
دی از کرم داور دوران کردم سودی و زیان نیز دو چندان کردم طالع بنگر که بر در حاتم دهر رفتم که کنم فایده نقصان کردم
اسلام که گم کرده ز دل آرامم بسیار خطر دارد ازو اسلامم ز آن آفت دین که هست اسلامش نام ترسم که به کافری برآید نامم
زان پیش که هجر تو برد آرامم آمد به وداع تو دل خود کامم فریاد که بیشتز ز هنگام فراق دل سوخت ازین وداع بی هنگامم
خواهم که شبی محو جمال تو شوم نظارگی بزم وصال تو شوم وانگاه به یاد شمع رویت همه عمر بنشینم و فانوس خیال تو شوم
دارد ز خدا خواهش جنات نعیم زاهد به ثواب و من به امید عظیم من دست تهی میروم او تحفه به دست تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم
گیرم که به چشم خلق پوید دشمن با من ره غالبیت اندر همه فن با این چه کند که خود یقین می داند کو مغلوبست و غالب مطلق من
چون مهر تو میتوان نهان ورزیدن باید ز چه رسوای جهان گردیدن گویی که نمی توانیم دید آری با غیر تو را نمی توانم دیدن
از لطف تو سهل است کرم ورزیدن چشم از گنه بی گنهان پوشیدن دعوی نکنم که بی گناهم اما دارم گنهی که می توان بخشیدن
در کعبه قدم نهاده ام وای به من دور از ره دین فتاده ام وای به من از وسوسه عشق مسلمان سوزی اسلام ز دست داده ام وای به من
گویی ز ته بستر آن حجله نشین تا ناف پر است از نافه چین چادر شب بسترش اگر افشانند تا حشر هوا عبیر بارد به زمین
روزی که دلم خیال ابروی تو بست وز ناز به من نمودی آن نرگس مست تیری ز کمان خانه ابروی تو جست در سینه من تا پر و سوفار نشست
اسلام مگو آفت ایام است این افت چه بلای صبر و آرام است این کفر آمد و داد خاک ایمان بر باد از قوت اسلام چه اسلام است این
اسلام مرا ای دل دیندار ببین در صورت او قدرت جبار ببین چشمش که کشیده تیغ مژگانش بنگر گردن زن آهوان تاتار ببین
ای شیخ که هست دایم از نخوت تو در طعنه آلایش من عصمت تو گر عفو خدا کم بود از طاعت تو دوزخ ز من و بهشت از حضرت تو
گفتم چو رسد کوکبه دولت تو بیش از همه بندم کمر خدمت تو بی طالعیم لباس صحت بدرید تا زود نیابم شرف صحبت تو
هرچند که بهر پاس جمیعت تو هستند هزار بنده در خدمت تو یک بنده بی ریاست کز ادعیه است مشغول به پاسبانی دولت تو