شمارهٔ ۵۶۹
از بهر حسرت دادنم هر لحظه منشین با کسی اوقات خود ضایع مکن بر رغم چون من ناکسی از شوخیت بر قتل خود دارم گمان اما کجا پروای این ناکس کند مثل تو بی پروا کسی اقبال و ادبارم نگر کامشب ب...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
از بهر حسرت دادنم هر لحظه منشین با کسی اوقات خود ضایع مکن بر رغم چون من ناکسی از شوخیت بر قتل خود دارم گمان اما کجا پروای این ناکس کند مثل تو بی پروا کسی اقبال و ادبارم نگر کامشب ب...
هلالی بودی اول صد بلند اختر هوادارت کنون ماه تمامی ناتمامی آن چنان یارت به آب دیده پروردم نهالت را چه دانستم که بر هربی بصر بارد ثرم نخل ثمر بارت هنوزت بوی شیر از غنچه سیراب می آید...
دارم از دست تو بر سر افسر بی غیرتی می برم آخر سر خود با سر بی غیرتی سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او همچو من پهلو نهد بر بستر بی غیرتی از جبینم کوکبی می تابد و می خوانمش بنده د...
نمودیم این دو در وقف از ره صدق برین مسجد که نورش رفته تا سقف چو تاریخش طلب کردند گفتم برین مسجد نمودیم این دو در وقف
دل را اگر ز صبر به جان آورد کسی به زان که درد دل به زبان آورد کسی در عشق می دهند به مقدار رنج گنج تا تن به زیر بار گران آورد کسی کو تاب تیر و ناوک پران که خویش را در جرگه تو سخت کم...
توسن حسن کرده زین طفل غیور سرکشی تا تو نگاه کرده ای گشته بلند آتشی سکه عشق می شود تازه که باز از بتان نوبت حسن می زند کودک پادشه وشی گشته به قصد بی دلان مایل خانه کمان صید فکن خدنگ...
شوق می گرداندم بر گرد شمع سرکشی همتی یاران که خود را میزنم برآتشی همچو خاشاکی که بادش در رباید ناگهان خواهد از جاکندنم جولان تازی ابرشی ناوکی کامروز دارم این قدرها زخم ازو خواهد آو...
نکشد ناز مسیح آن که تو جانش باشی در عنان گیری عمر گذرانش باشی یارب آن چشم که باشد که تو با این همه شرم محرم راز نگه های نهانش باشی حال دهشت زده ای خوش که دم عرض سخن در سخن بندی حیر...
آن که هرگز نزد از شرم در معشوقی امشب افکند به سویم نظر معشوقی امشب از چشم سیه چاشنی غمزه فشاند که نظر کرد به سویم ز سر معشوقی امشب از پای فتادم که پیاپی می کرد در دل من گذر از رهگذ...
بر روی یار اغیار را چشمی به آن آلودگی غلطان به خاک احباب را اشگی به آن پالودگی مجنون چو افشاند آستین بر وصل تا روز جزا دامان لیلی پاک ماند از تهمت آلودگی نازش برای عشوه ای صد لابه ...
ساربان بر ناقه می بندد به سرعت محملی چون جرس ز اندیشه در بر میتپد نالان دلی محمل آراییست یکجا گرم با صد آب و تاب جای دیگر آه سرد و گریه بی حاصلی یک طرف در نیت پرواز باز جان شکار یک...
از باده عیشم بود مستانه به کف جامی زد ساغر من بر سنگ دیوانه می آشامی ای هم دم از افسانه یک لحظه به خوابش کن شاید که جهان گیرد یک مرتبه آرامی با این همه زهد ای بت در عشق تو نزدیکست ...
رفتی و رفت بی رخت از دیده روشنی در دیده ماند اشکی و آن نیز رفتنی آن تن ز پافتاد که در زیر بار عشق از کوههای درد نکردی فروتنی آن قدر که بود خیمه عشق تو را ستون از بار هجر گشت بیک با...
دم بسمل شدن در قبله باید روی قربانی مگردان روی از من تا ز قربان رونگردانی دم خون ریختن از دیدن رویت مکن منعم که کس در حالت بسمل نبندد چشم قربانی بدین حسن ای شه خوبان نه جانان خوانم...
این چه چوگان سر زلف و چه گوی ذقن است این چه ترکانه قباپوشی و لطف بدن است این چه ابروست که پیوسته اشارت فرماست وین چه چشمست که با اهل نظر در سخنست این چه خالست که قیمت شکن مشک ختاست...
یزک سپاه هجران که نمود پیش دستی عجب ار نگون نسازد علم سپاه هستی ز می فراق بویی شده آفت حضورم چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم ز بلند شعله وص...
شهسواری که عرصه گردون بست حکمش به حلقه فتراک کامکاری که فارس قدرش از سمک رخش راند تا به سماک آصف دهر کش سلیمان وار خاتم حکم داد ایزد پاک خلف المصطفی امین الدین زیب ذریت شه لولاک آن...
ز اشک سرخ برای نزول جانانی شدست خانه چشمم نقش ایوانی مباش این همه ای گنج حسن در دل غیر بیا که هست مرا نیز کنج ویرانی به لاله زار دل داغدار من بگذر که دهر یاد ندارد چنین گلستانی چه ...
به زبان غمزه رانی چو روم به عشوه خوانی به تو ناز داد یاد این همه مختلف زبانی سگی از تو شهسوارم به قبول و رد چکارم بود آن که اضطرارم که نخوانی و نرانی اگرم برون ز امکان دو جهان بود ...
گذری به ناز و گویی ز چه باز دلگرانی ز چه دل گران نباشم که تو یار دیگرانی دل و دیده نیست ممکن که شوند سیر از تو که شراب بی خماری و بهار بی خزانی به ره وداد چندان که من قدیم پیمان ز ...
اقبال ظفر پیوند در کار جهانبانی اقبال ولیخا نیست اقبال ولیخانی جز وی به که داد ایزد در سلک سرافرازان اقبال شهنشاهی در مرتبه خانی مخلوق به این نصرت ممکن نبود گویا موجود به شکل او شد...
رو ای صبا بر آن سرو دلستان که تو دانی زمین به بوس که منت در آن زمان که تو دانی چو شرح حال تو پرسد ز محرمان به اشارت بگو که قاصدم از جانب فلان که تو دانی پس از نیاز به او عرض کن چنا...
چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی جهان بیک نفس از آه من سیاه کنی ز بزم میروی افتان و سر گران حالا به راه تا سر دوش که تکیه گاه کنی به رخصت تو مفید نمی شود چشمت که عالمی بستان و یک ن...
ساقیا چون جام جمشیدی پر از می می کنی گرنه این دم فکر برگی می کنی کی می کنی من نه آنم کز تو پیوند محبت بگسلم بند بندم گر به تیغ قهر چون نی می کنی آنچه در دل بردن از لطف دمادم می کنن...