شمارهٔ ۶۰۰
به جایی دلت گرم سوداست گویی دل بی سر و برگ از آنجاست گویی تو را مستی ای هست پنهان نه پیدا ولیکن نه مستی صهباست گویی دلت نیست برجا فلک بر تو دیدی ز جام هوس باده پیماست گویی به من می...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
به جایی دلت گرم سوداست گویی دل بی سر و برگ از آنجاست گویی تو را مستی ای هست پنهان نه پیدا ولیکن نه مستی صهباست گویی دلت نیست برجا فلک بر تو دیدی ز جام هوس باده پیماست گویی به من می...
هنوزت به ما کینه برجاست گویی هنوزت سر کشتن ماست گویی هنوزت به این کشته ناپشیمان سر جنگ و آهنگ غوغاست گویی هنوزت ز کین صورت خشم پنهان در آیینه چهره پیداست گویی هنوزت به دشنام من پیش...
باز این چه زلف از طرف رخ نمودن است باز این چه مشگ بر ورق لاله سودن است باز این چه نصب کردن خالست برعذار باز این چه داغ بر دل عاشق فزودن است دل بردن چنین ز اسیران ساده دل گوهر به حی...
به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ...
ملا ابوالحسن که در محیط وجود او زین خاکدان رساند به افلاک موج فضل چون کرد رو به ملک عدم ز آسمان رسید تاریخ فوت گشتن او ماه اوج فضل
زخم جفای یار که بر سینه مرهم است از بخت من زیاده و از لطف او کم است کودک دل است و دو و لعب دوست لیک در قید اختلاص ز قید معلم است پنهان گلی شکفته درین بزم کان نگار خود را شکفته دارد...
چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانی زبان بنده ببندی به التفات زبانی چو تیر غمزه نهی در کمان کشی همه بر من ولی کنی به توجه دل رقیب نشانی چو تیغ ناز کشی منتش کشم من غافل ولی به علم نظر...
قاضی آن عالم اسرار قدر که خرد خواندیش استاد عقول یعنی آن مفتی احکام نبی کز ره صدق نمی کرد عدول آن که کلک دو زبانش بودی کتب آرار ز فروع و ز اصول وانکه تاج سر معقولات است هرچه هست از...
کنون که خنجر بیداد یار خونریز است کجاست مرد که بازار امتحان تیز است دلم ز وعده شیرین لبی است در پرواز که یاد کوه کنش به ز وصل پرویز است ز من چه سرزده ای سرو نوش لب که دگر سرت گران ...
دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالایی حریفان می کنید امروز یا فردا تماشایی دگر خواهند دید احباب در بازار رسوایی دوان عریان تنی ژولیده مویی وحشی آسایی دگر دیوانه ای از بند خواهد جست ...
می شد چو رضیع رازق پاک جلیل ملک و فلک و ملک به دارا تحویل هر ملک و تجمل که اهم بود ز فلک دهر آن همه افکند به شاه اسمعیل
زان آستان که قبله ارباب دولت است محرومی من از عدم قابلیت است چشمم ز عین بی بصری مانده بی نصیب زان خاک در که سرمه اهل بصیرت است رویم که نیست بر کف پایش به صد نیاز از انفعال بر سر زا...
هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم تویی روی در هرکس که دارم قبله جانم تویی گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز آن که هر دم می کشد از سوز پنهانم تویی گرچه هستم موج خور در بحر شوق دیگری ...
دلا چو ابر بهاری به نوحه و زاری به بار اشگ جگر گون ز دیده پرنم که بهر تعزیه خواجه شاه منصور است لباس چرخ کبود از مصیبت و ماتم فغان که زود همای وجود او فرمود ز باغ دهر توجه به آشیان...
به عزم رقص چو آن فتنه زمین برخاست بر آسمان ز لب غیب افرین برخاست به بزم شعله ناز بتان جلوه فروش فرو نشست چو آن سرو نازنین برخاست فکار گشت ز بس آفرین لب گردون به قصد جلوه چو آن جلوه...
پادشه ملک صباحت که بود هم به صفا پادشه وهم به نام گلبن گلزار سیادت که داشت سرو حسد بر قد آن خوش خرام ناگهش ایام ز بامی فکند راست چو مهر از فلک نیل فام وز پی سال اجلش عقل گفت پادشه ...
چون دم جان دادنم آهی ز جانان برنخاست آهی از من سر نزد کز مردم افغان برنخاست گریه طوفان خیز گشت و از سرم برخاست دود باری از من گریه کم سرزد که طوفان برنخاست گرچه شور شهسواران بود در...
بر روی فرش اغبری مستدیر سقف در زیر چرخ چنبری لاجورد فام از محتشم ز سر کشی چرخ یک مهم افتاد با سر آمد ارباب احتشام با آن که لطف بی بدل او به این محب ز الطاف خاص بود نه از لطفهای عام...
رخت که صورت صنع آشکار از آن پیداست نشان دقت صورت نگار از آن پیداست قدت که بر صفتش نیست هیچ کس قادر کمان قدرت پروردگار از آن پیداست سرت که گرم می لطف بود دوش امروز گرانی حرکات خمار ...
گلبن گلزار سیادت که بود زبده سادات ذوی الاحترام بلبل بستان قرایت که داشت بهره ازو سامعه خاص و عام میر صفی گوهر اختر شعاع شمع قبایل مه گردون مقام آن که شدش در صغر سن ز فیض کشور تجوی...
با من بدی امروز زاطوار تو پیداست بدگو سخنی گفته ز گفتار تو پیداست همت آیینه نیر دلان صورت خوبت این صورت از آیینه رخسار تو پیداست آن نکته سربسته که مستی است بیانش ز آشفتگی بستن دستا...
فارس میدان معنی حامدی بی نظیر آن که بود از بدو فطرت از سخندانان تمام طبعش از شوخی چو میلی داشت از اندازه بیش با رخ گلفام و چشم شوخ و قد خوش خرام شد مریض عشق و دردش بس که بی درمان ف...
گوی میدان محبت سر اهل نظر است گرد این عرصه مگردید که سر در خطر است سینه تنگ پر از آه و تنک پرده راز چون کنم آه که یک پرده و صد پرده در است چه هنر سوز تو گر دود برآرد ز جهان که بسوز...
سرو را از نوید خلعت خاص بس که امیدوار گردیدم نارسیده قبای تازه هنوز کهنه ها را تمام بخشیدم