شمارهٔ ۷
در عین وصل جز من راضی به مرگ خود کیست صد رشک تا سبب نیست با خود درین صدد کیست یاران مدد نمودند در صلح غیر با او اکنون کسی که در جنگ ما را کند مدد کیست حرفی که گر بگویم گردد سیه زبا...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
در عین وصل جز من راضی به مرگ خود کیست صد رشک تا سبب نیست با خود درین صدد کیست یاران مدد نمودند در صلح غیر با او اکنون کسی که در جنگ ما را کند مدد کیست حرفی که گر بگویم گردد سیه زبا...
که زد بر یاری ما چشم زخمی اینچنین یارا که روزی شد پس از وصل چنان هجر چنین ما را تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پی بسان شعله آتش من مجنون رسوا را تو خود رو در سفر کردی ولی ...
سید عالی نسب قاضی عمادالدین که شد صد خلل در کار شرع از فوت آن عالی جناب چون ز دانش داشت ملک شرع در زیر نگین شاه ملک شرع شد تاریخش از روی حساب
درین دامگاه عجیب و غریب که هر صید را بود دامی نصیب همایون به چنگ همایان فتاد وزان دولت و رفعتش شد زیاد ولی آن گروه مدارا مدار که با نقدیک گنجشان بود کار علاجی نکردند تلبیس را به اب...
می کشد شوقم عنان باد این کشش در ازدیاد تا شود تنگ عزیمت تنگ بر خنگ مراد گر چو من افتاده ای زان جذبه آگاهم که او هودج خاک گران جنبش نهد بر دوش باد ای عماری کش به زور میل او بازم گذا...
تو را بسوی رقیبان گذار بسیار است ز رهگذار تو بر دل غبار بسیار است تو از صفا گل بی خاری ای نگار ولی چه سود از این که بگرد تو خار بسیار است مرا به وسعت مشرب چنین به تنگ میار که ملک ح...
وقت آن شد که به شمشیر زبان جدل آغازم و کارت سازم نقد عزت که نه شایسته توست از تو بستانم و کارت سازم هر لباسی که بدوزم از هجو زیب قد چو منارت سازم واندرین شهر به صد رسوایی بر خر هجو...
با خط آن سلطان خوبان را جمالی دیگر است بسته هر موی او صاحب کمالی دیگر است نیست در بتخانه مارا غیر فکر روی دوست ما درین فکریم و مردم را خیالی دیگر است پیش رویت چون به یک دم جان نداد...
شخصی که به ریشیش چو نظر می دوزم صد فصل ز ریشخند می آموزم اصلاح چو کرد خواست تاریخش را خندید یکی و گفت ریشت گوزم
آهوی چشم بتان چشم تو را نخجیر است چشم صید افکن تو آهوی آهو گیر است کرده تیر نگهت را سبک آهنگ به جان صف مژگان درازت که پر آن تیر است رتبه عشق رقیب از نگهش یافته ای که ز نظاره او رنگ...
باز طوفان اجل نابود ساخت گوهری از قلزم ز خار علم باز دست مرگ بی هنگام کند میوه ای بایسته از اشجار علم آن که در طفلی ز استعداد ذات بود پیدا در رخش آثار علم وانکه در مهد از جبینش می ...
خط ز رخت سر کشید سرکشی ای گل بس است وقت نوازش رسید ناز و تغافل بس است نخل تو شد میوه ریز از تو ندیدم بری جامه چو گل میدرم صبر و تحمل بس است در ره مرغ دلم حلقه مکن زلف را بر سر سرو ...
صبا به خدمت خدام خواجگی برسان نیاز من که به جان و دلش هوا خواهم بگو اگرچه به عنوان شاعری هرگز نیامد است فرو سر به هیچ در گاهم ولی چه بر سر راهم برای خرجی راه طمع نموده ره اینجا و ب...
از اشگ گرم چشم ترم کان آتش است وین موجهای خون گل طوفان آتش است آهم شرر فشان شده یاران حذر کنید کاین آه در تراوش باران آتش است اشگی که می رسد ز درونم به چشم تر سیلی است کش گذر به بی...
صاحبا من که بهر پیشکشت از سخن صد خزانه می خواهم جز به آن در نمی فرستم مدح گنج در گنج خانه می خواهم از خدا بهر کحل بینایی خاک آن آستانه می خواهم ارتفاع اساس جاه تو را نه به حرف و اف...
این صید هنوز نیم رام است این کار هنوز ناتمام است این ماه هنوز نو طلوع است این نخل هنوز نو قیام است تیغش رقم حیات بزدود با آن که هنوز در نیام است در هفت زمین تزلزل انداخت سروش که هن...
سرا سروران جد اعلای تو محمد رسول امین کریم که از بس به خلق خداوند بود به نام خود او را ریوف و رحیم گران سنگ شد لنگر حلم او به خفت کشیدن ز خضم لعیم به میراثش اکنون تو را می رسد تحمل...
نقد غمت که حاصل دنیا و دین ماست گنج خرابه دل اندوهگین ماست یاد تو زود چون رود از دل که همرهش در اولین قدم نفس آخرین ماست به خاک درگهت چه تفاوت اگر نهیم سر بر زمین که کوی بلا سرزمین...
اگر خرمنی را تبه کرد برقی که دودش گذر کرد از چرخ گردان وگر خانه ای را ز جا کند سیلی که صد دیده گردیده چون ابر نیسان وگر بحر جمعیتی خورده برهم که یک شهر را پرتوش کرده ویران اجل گرد ...
بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است آن که بی زنجیر در بند است فریاد من است آن که می گردد مدام از دور باش خشم و کین دور دور از بارگاه خاطرت یاد من است ای خوش آن مشکل که چون خسرو ن...
چو خواجه میر حسن آن جهان عز و وقار ازین جهان به جهان دگر گرفت وطن وز آشیان بقا شاهباز همت او هوای خلد برین کرد ازین خجسته چمن سرشک ماتمیان در عزای او گردید چو سیل حادثه در بر و بحر...
روی تو که اختر زمین است رشگ مه آسمان نشین است قدت که بلای راستان است کاهنده سرو راستین است اندام تو زیر پیرهن نیز سوزنده برگ یاسمین است چشم سیهت به تیغ مژگان گردنزن آهوان چین است خ...
ازین شش رباعی که کلکم نگاشت برای جلوس خدیو جهان هزار و صد بیست تاریخ از او قدم زد برون هشت افزون بران بدین سان که از هر دو مصرع زنند بهم خالداران دم از اقتران دگر سادگان پس گروه نخ...
پای یکی به علت ادبار نارواست رخش یکی به عرصه اقبال در دو است در افتاب وصل یکی گرم اختلاط قانع یکی ز دور به یک ذره پرتو است اما ازین چه غم که کهن دوستدار او در خاطرش نشسته تر از عاش...