شمارهٔ ۸۹
آن چه هر شب بگذرد از چرخ فریاد منست و آن چه آن مه را به خاطر نگذرد یاد منست آن چه بر من کارها را سخت می سازد مدام بی ثباتی های صبر سست بنیاد منست عشق می گوید ز من قصر بلا عالی بناس...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
آن چه هر شب بگذرد از چرخ فریاد منست و آن چه آن مه را به خاطر نگذرد یاد منست آن چه بر من کارها را سخت می سازد مدام بی ثباتی های صبر سست بنیاد منست عشق می گوید ز من قصر بلا عالی بناس...
نخل باغ دل امیر گل رخ نسرین عذار کز خط او داشت خجلت سنبل اندر بوستان از سموم مرگ چون گل برگ پژمرده شده خط نو بود اندکی پیرامن رویش عنان از اجل مهلت اگر می یافت تا سال دگر آن زمان ت...
نمی گفتم که خواهد دوخت غیرت چشمم از رویت نمی گفتم که خواهد بست همت رختم از کویت نمی گفتم کمند سرکشی بگسل که می ترسم دل من زین کشاکش بگسلد پیوند از مویت نمی گفتم نگردان قبله بد نیتا...
مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را گدای کوی توام همچنین مبین ما را هنوز سجده آدم نکرده بود ملک که بود گرد سجود تو بر جبین ما را گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد گمان به یاری او ب...
باز آفتی به اهل جهان از جهان رسید کاثار کلفتش به زمین و زمان رسید باز آتشی فتاد به عالم که دود آن از شش جهت گذشت و به هفت آسمان رسید از دشت غصه خاست غباری کزین مکان طوفان آن به منظ...
ای دل سخن از شه نجف کن مداحی غیر برطرف کن بگشای منقبت زبان را بگذار حدیث این و آن را تا رشحه ای از سحاب غفران شوید ز رخت غبار عصیان از رهبر خود مباش غافل کز بحر گنه رسی به ساحل سر ...
مردم چشم جهان بین پدر آن که نادیده جهان رفت به خواب غنچه باغ جهان شاه علی طفل نامجرم ایمن ز عذاب کاندرین باغ ز خوشبویی او گلی از چهره نیفکند نقاب تا که از گلشن دوران بردند سوی گلزا...
دوست با من دشمن و با دشمن من گشته دوست هر که با من دوست باشد دشمن جان من اوست بر کدام ابرو کمان چشمم به سهو افتاده است کان پری با من به چشم و ابرو اندر گفتگوست برنخیزم از درش گر سا...
گل حدیقه دل خواجگی که بود قدش نهال تازه رس بی مثال گلشن جان ز پا فتاد و خرد گفت بهر تاریخش هزار حیف ازان نونهال گلشن جان
نهال گلشن دل نخل نو رسیده اوست بهار عالم جان خط نودمیده اوست ز چشم او به نگه کردنی گرفتارم که از نهفته نگه های برگزیده اوست ز شیوه های خدا آفرین او پیداست هزار شیوه نیکو که آفریده ...
ذوق مشکل که گذارد دو نفس زنده مرا گر شود یک نفس آن گوهر نایاب ز من از رخ و ابروی او روی نتابم به خدا رو بتابند اگر قبله و محراب ز من محتشم گر به رفاقت شود آن بت مهمان از تو دین و د...
حکمی که همچو آب روان در دیار اوست خونریز عاشقان تبه روزگار اوست از غیرتم هلاک که بر صید تازه ای هم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست خون می چکاند از دل صد صید بی نصیب تیر شکاری که نصی...
ای شهریار ذیشان کز غایت بزرگی شان تو بی نیاز است از مدح خوانی من گرد بنای حسنت هست آهنین حصاری از پاس دعوت خلق چون پاسبانی من این پاسبانی اما چون دولت تو باقیست جان نیز اگر برآید ا...
گل چهره ای که مرغ دلم صید دام اوست زلفش بنفشه ایست که سنبل غلام اوست همسایه ام شده مه نو آن که ماه نو فرسوده خشتی از لب دیوار و بام اوست صیت سبک عیاری من در جهان فکند سنگین دلی که ...
باز فلک سلسله ای زد به هم کز اثرش گشت جهانی حزین اتشی افروخت که از پرتوش دود برآمد ز زمان و زمین فتنه ای انگیخت که از هم گسست سلسله ربط شهور و سنین فتنه چو بود این که جهان را گذشت ...
حسن که تابان ز سراپای توست جوهرش از گوهر یکتای توست ناز که غارتگر ملک دل است مملکت آشوب ز بالای توست غمزه که غارتگر ملک دل است مملکت آشوب ز بالای توست غمزه که جادوگر مردم رباست سرم...
والدمن خواجه میراحمد که بود از اعتقاد رشته مهر امیرالمؤمنین حبل المتقین با گناه بی حد از دنیا چو رحلت می نمود داشت امید شفاعت زان شفیع المذنبین لاجرم تاریخ فوتش هرکه کرد از من سوال...
مهر که سرگرم مه روی توست مشعله گردان سر کوی توست مه که بود صیقلیش آفتاب آینه دار رخ نیکوی توست سرو جوان با همه آزادگی پیر غلام قد دل جوی توست غنچه که گویی دهنش گشته گوش نکته کش از ...
زین زمانه شیخ جمال آن که کس ندید در دهر یک معرف شیرین ادا چو او چون کرد از کمال رضا وام جان ادا تاریخش از معرف شیرین ادا بجو طبعم چو در غمش الف از ب نمی شناخت یک سال اگر کم است دلا...
مدعی که آتش اعراض فروزنده توست مدعای دل او سوختن بنده توست گر کنی پرسش و بی جرم بود چون باشد تهمت آلود گنه کاین همه شرمنده توست آن که افکنده به همت دو جهان را ز نظر این گمان می کند...
حافظ آن خود رو درخت باغ نظم زد به تیغ کین عدویی بیخ او بود بس قابل ولی شمشیر را قابل شمشیر شد تاریخ او
امشب ای شمع طرب دوست که همخانه توست هجر بال و پرما بسته که پروانه توست من گل افشان کاشانه خویشم بسرشک که بخار مژه جاروب کش خانه توست من خود از عشق تو مجنون کهن سلسله ام که ز نو شهر...
ای بر سبیل حاجت صد محتشم گدایت وی درکمال حشمت ارباب حاجت از تو در کوچه ظرافت عمری دواندام از جهل کردم در آخر اما کسب ظرافت از تو از مهر من بناحق کردی تمسکی راست زانسان که اهل حجت ک...
گرچه بیش از حد امکان التفات یار هست رشک هم چندان که ممکن نیست با اغیار هست زخم نوک خار رابا خود ده ای بلبل قرار کاندرین بستان گل بی خار را هم خار هست اضطرابم دار معذور ای پری کانجا...