رباعی شمارهٔ ۷۵
لی شیر فلک اسیر صیادی تو در وادی دین شیر خدا هادی تو ادراک به میزان خرد می سنجد با خسروی ملوک فرهادی تو

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
لی شیر فلک اسیر صیادی تو در وادی دین شیر خدا هادی تو ادراک به میزان خرد می سنجد با خسروی ملوک فرهادی تو
این کوثر فیض بخش کز خجلت او آب چه زمزم به زمین رفته فرو گر جوشد و بیرون رود از سرچه عجب کز عکس رخ تو آتش افتاده درو
آن شوخ که چشم مردمی دارم ازو گفتم به نظاره کام بردارم ازو نادیده رخش تمام رفتم از کار وز نیم نفس تمام شد کارم ازو
ای خامه ورق چون به مداد آرایی آرای به مدح ملک بطحایی شاهی که کند در صفت نور رخش هر بیضه ای از زاغ قلم بیضایی
در راه دگر اگرچه چست آمده ای در راه وفا و مهر سست آمده ای ای یار درست وعده دیر وفا دیر آمده ای ولی درست آمده ای
ای قصر بلند آسمان پیش تو پست خلقت همه زیردست از روز الست بر تافته روزگار دستم به جفا دریاب و گرنه میرود کار ز دست
با آن که به مهر آزمونم کردی در بارگه وفا ستونم کردی با یان قدم دیر تحرک که مراست از خاطر خود زود برونم کردی
از الفت درد اگرچه کلفت داری صد شکر که بر علاج قدرت داری آن پای که بر بستر درد است امروز فرداست که در رکاب صحت داری
این حوض که در دیده هر نکته رسی از جام جهان نماسبق برده بسی آیینه صد صورت گوناگونست آیینه بدین گونه ندیدست کسی
عید آمد و بانگ نوبت سلطانی هرگوشه گذشت از فلک چوگانی بر چرخ برین جذر اصم گوش گرفت از غلغله کوس محمد خانی
هر نجم که بر فلک رود ز آیت وی رجعت کند اختلال در رفعت وی نواب ولی نجم غرایب اثریست که آثار سعادتست در رجعت وی
ای شمع سرا پرده شاهنشاهی سرگرم تو ذرات ز مه تا ماهی گر پرده ز چهره افکنی برخیزد بانگ از عرب و عجم که ماهی ماهی
آصف که مهین سواد اقلیم بقاست وز آصفیش سلطنت ایمن ز فناست تا عارضه در خانه دو روزش ننشاند معلوم نشد که سلطنت از که به پاست
من و دیدن رقیبان هوسناک تو را رو که تا دم زده ام سوخته ام پاک تو را من که از دست تو صد تیغ به دل خواهم زد به که بیرون فکنم از دل صد چاک تو را تا به غایت من گمراه نمیدانستنم اینقدر ...
زلف و قدت راست ای بت سرکش چشم و رخت راست ای گل رعنا سنبل و شمشاد هندو و چاکر نرگس و لاله بنده و لالا ساخته ظاهر معجز لعلت ز آتش سوزان چشمه حیوان کرده هویدا صنع جمالت در گل سوری عنب...
ای مهر سپهر پادشاهی در ظل تو ماه تا به ماهی ای شاه سریر عدل و انصاف ملک تو جهان ز قاف تا قاف ای اهل ورع وظیفه خوارت غم خواری اتقیا شعارت ای در حق منقبت سرایان احسان تو را نه حد نه ...
دو بیننده نخل کثیرالثمر که بودند در آن به نشو و نما دو تابنده بدر سعادت اثر که می برد از ایشان جهانی ضیا یکی صاحب خلق و خوی حسن مسمی به آن اسم به هجت فزا یکی زبده مردم نیکنام برو ن...
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو ک...
آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جور قدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن اختی...
صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را مه نیز تا فتد ز تو در بحر اضطراب شب جام گیر و برفکن از رخ نقاب را ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت زان آب شعله رنگ...
ای بلند اختر سپهر وجود وی گران گوهر خزانه جود به خدایی که داشت ارزانی به تو در ملک خود سلیمانی که اگر زین فتاده مور ضعیف برسد عرضه ای به سمع شریف آن چنان کن کز استماع نوید نشود ناا...
گل گلشن لطف عبدالغنی که بادش بهشت معلی نصیب به غربت فتاد و شراب اجل شد از جام دورش همان جا نصیب ولی چون پس از اربعینی شدش چنین منزلی راحت افزا نصیب خرد فکر تاریخ وی کرد و گفت چه جا...
در ظل همایی که بر او میل جهانی است مرغان اولی الاجنحه را خوش طیرا نیست در حسرت آن طایر بی بال و پر ما خوش دل شکن آهنگی و دل گاه فغانیست پر گرم مران ای بت سر کش که به راهت در هر قدم...
خورشید اوج حسن محمد امین که بود روشن ز رویش آینه آفتاب و مه وز کثرت مرور شهور و سنین نداشت کاهش به ماه طلعتش از هیچ باب ره ناگه گرفته شد به کسوف اجل جهان کافاق را ز تیرگیش روز شد س...