شمارهٔ ۱۰۱
ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست مرغ دل گرد لب و خال می گردد بلی هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست جان فدای گوشه آن چشم مخمورانه باد ک...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایست هر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست مرغ دل گرد لب و خال می گردد بلی هر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست جان فدای گوشه آن چشم مخمورانه باد ک...
بر سر تربتی رسیدم دوش خرم و غم زدا و محنت کاه نور مهر علی و عترت او زان مکان رفته تا به ذروه ماه با من آن روز از قضا بودند جمعی از اهل معرفت همراه گفتم این خاک کیست شخصی گفت خاک پا...
درهم است آن بت طناز نمی دانم چیست ملتفت نیست به من باز نمی دانم چیست بودی بنده نواز آن مه و امروز از ناز کرده قانون دگر ساز نمی دانم چیست گوشه چشم به من دارد و مخصوصان را می کند سو...
ای مهین آصفی که عالم را آستان تو ملجاء است و پناه وی گزین سروری که بر کرمت راستان دو عالمند گواه وزرای دگر که داشته اند عزت و شان خود به جود نگاه چون ازیشان چو شاعران دگر همت من نب...
ای در درون جان ز دل من کرانه چیست جایی چنین که راست درون آ بهانه چیست در هر زمان زمانه به شغلی قیام داشت جز عشق در زمان تو شغل زمانه چیست گر خون گرفته ای نگرفته عنان تو این خون که ...
همان اوج دولت شاه یحیی که پروازش گذشت از ذروه ماه به تنگ آمد دلش ناگه ازین بوم ز هم پروازی اقران و اشباه چو بود از زمره همت بلندان ز شاخ سدره گردید آشیان خواه چو بیرون از جهان می ر...
مطرب بگو که این تری و این ترانه چیست وین شعله در رگ و پی چنگ و چغانه چیست ساقی صفای صبح جوانان پارسا در درد تیره فام شراب شبانه چیست واعظ تو را که دامن ازینها فتاده پاک این آستین ف...
ای دل انصاف ده که چون نبود دور از جور خویش شرمنده کز پی هم ز گلشن سادات سه همایون درخت افکنده اول آن نونهال گلشن جان که شدی مرده از دمش زنده گل باغ صفا صفی الدین که رخش بر سمن زدی ...
گر بدانی که گرفتار کمندت دل کیست ور کنی جزم که مهر تو در آب و گل کیست داد عصمت دهی از بهر رضای دل او تا هوس پیشه بداند که دلت مایل کیست سگت آهسته نهد پا به زمین از غیرت تا بداند که...
ای جوان بخت سرافراز که بر خاک درت خسرو تخت فلک سوده جبین صد باره وی درم پاش سنی پیشه که بر اهل نیاز بوده اهل کرمت قطره فشان همواره هست شش ماه که از بهر دعا گویی تو خواب را کرده ام ...
رفته مهر از شکرت در شکرستان تو کیست ما زدوریم مگس ران مگس خوان تو کیست من ز سودای تو دیوانه صحرا گردم بندی سلسله زلف پریشان تو کیست نغمه سنج تیرت منم از یک سر تیر سینه آماج کن ناوک...
زهی بر حشمت گردون اساست ز حیرت دیده افلاک خیره به من لطف دی و امروزت آخر چه باشد گر بود بر یک و تیره نمایی گر به جای لطف موعود عطایی از عطایای صغیره شود جود تو را مقدار ناقص شود طب...
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست گریه های سحرم را اثری پیدا نیست هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا از تجلی جمالت...
ای جهان را از تو در گوش امید استمالت های عام شامله از پی اصلاح چشمم لازمست مصلحی از مصلحات کامله سویم از روی نوازش کن روان مرتبانی چون زنان حامله صد چنین در بطنش اندر پرورش یا هلیل...
هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست در پای دوست هر که نشد کشته مرد نیست ناصح مور ز مهر و غم درد ما مخور ما عاشقیم و در خور ما غیر درد نیست می ریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم شبها که...
زین الانام خواجه قلیخان که جد او بد شیخ بابویه سلام الوری علیه ناگاه از جهان به جنان نقل کرد و گشت تاریخ رحلتش ولد شیخ بابویه
گرچه قرب درگهت حد من مهجور نیست گر به لطفم گهگهی نزدیک خوانی دور نیست شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست با تو نزدیکان نمی گویند درد دوریم آ...
شکر کز فیض کرد بار دگر جنبشی بحر لطف ربانی گوهری از محیط نسل نهاد رو به ساحل چو نجم نورانی مهی از برج سلطنت گردید نور بخش جهان ظلمانی نازنین صورتی که تصویرش نیست یارای خامه مانی مع...
یارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتد گیرد بلا کناری عشق از میان برافتد دهر آتشی فروزد کابی بر آن توان زد داغ درون نماند سوز نهان برافتد عشق از تنزل حسن گردد به خاک یکسان نام و نشان...
هرزه نقاب رخ مکن طره نیم تاب را زاغ چسان نهان کند بیضه آفتاب را وصل تو چون نمی دهد در ره عشق کام کس چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را کام که بوده در پیت گرم که می نمایدم حسن فزاست...
سخن طی می کنم ناگاه در خواب در آن بی گه که در جو خفته بود آب به گوش آمد صدایی در چنانم که کرد از هزیمت مرغ جانم چنان برخاستم از جا مشوش که برخیزد سپند از روی آتش چنان بیرون دویدم ب...
میر ملک رتبه که ممتاز بود هم به صفات از همه کس هم به ذات سید قدسی صفتی کامدند شاهد معصومی او کاینات میر کریم آن که مساوی نمود در نظرش ملک حیات و ممات ناگه ازین دام گه پرخطر یافت به...
بی تصرف حسن را در هیچ دل تاثیر نیست بی وقوف کیمیاگر نفع در اکسیر نیست کلک مانی سحر کرد و بر دلی ننهاد بند کانچه مقصود دل است از حسن در تصویر نیست دست عشقت کز تصرفهای کامل کوته است ...
ای شمع سرکشان که به سر پنجه جفا سر رشته وفای مرا تاب داده ای گر سارمت فکار به زخم سخن مرنج چون خنجر زبان مرا آب داده ای