شمارهٔ ۱۱۱
گرچه پای بندی عشق بی زنجیر نیست از گریزش نیز غافل بودن از تدبیر نیست در تصرف کوش تا عشقم شود کامل عیار کانچه مس را زر تواند ساخت جز اکسیر نیست حسن افسون است و دل افسون پذیر اما اگر...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
گرچه پای بندی عشق بی زنجیر نیست از گریزش نیز غافل بودن از تدبیر نیست در تصرف کوش تا عشقم شود کامل عیار کانچه مس را زر تواند ساخت جز اکسیر نیست حسن افسون است و دل افسون پذیر اما اگر...
صاحب از راه خداوند زمین و آب کن ای خداوندی ملاذی اعتضادی صاحبی من که یک دینار را امروز صاحب نیستم چون توانم کرد آب صاحبی را صاحبی
گر با توام ز دیدن غیرم گزیر نیست ور دورم از تو خاطرم آرام گیر نیست در هجر اینچنینم و در وصل آن چنان خوش آن که هجر و وصل تواش در ضمیر نیست بیمار دل به ترک تو صحبت پذیر نیست اما بلاس...
ای نمایان سهیل اوج وجود کافتاب سپهر ایجادی وی همایون نگین خاتم جود که چو حاتم به بذل معتادی دل ویران هرکه بود نهاد ز التفات تو رو به آبادی در ترازوی جود سنگ سبک بهر هیچ آفریده ننها...
با بد آموزت مگر قانون الفت ساز نیست که امشب تیر تغافل در کمان ناز نیست مرغ دل کامد به سویت چون کنم ضبطش که هیچ رشته ای برپای این گنجشک نوپرواز نیست ای اجل چندان که خواهی کامرانی کن...
آن شه حسن کز غلامی اوست بندگی را شرف بر آزادی گنج حسنش اگر مکان طلبد در دو عالم نماند آبادی خون ز شریان جبرییل آرد مژه اش در محل فصادی مرغ روح از هوس قفس شکند چون رود غمزه اش به صی...
هرچند خون عاشق بی دل حلال نیست در خون من گرفت به آن خردسال نیست حسنش امان یک نگهم بیشتر نداد در حسن آدمی کش او اعتدال نیست دی وقت راندن من از آن بزم بود مست کامروز در رخش اثر انعفا...
سرور عادیان سر غولان آن که نبود به هیاتش دگری وان بزرگ شترلبان که بود پیش او صد نواله ماحضری بودی او را برادر کوچک دادی ار عوج را خدا پسری قلب بسیار بوده رد عالم لیک از وی نبوده قل...
چون تو سروی در جهان ای نازنین اندام نیست صد هزاران سرو هست اما بدین اندام نیست حله جفت نباشد لایق اندام تو زان که در پیراهن حور این چنین اندام نیست گر قبا ترکانه پوشیدن چنین است ای...
شاعر خیره در اقلیم سخن می باشد جان ستاننده ز اعدانه به تلخی به خموشی گر بنابر غرضی گرچه نگوید هجوت مدحت آن نوع بگوید که تو خود را بکشی
ای گل امروز اداهای تو بی چیزی نیست خنده وسوسه فرمای تو بی چیزی نیست می زند غیر در صلح به من چیزی هست و اندرین باب تقاضای تو بی چیزی نیست میدهی پهلوی خاصان به اشارت جایم این خصوصیت ...
شیخ حیدر کز کمال اعتقاد دست بیعت داد با آل علی از جهان چون رفت بادا در جنان خرم و دلشاد با آل علی از خرد تاریخ او کردم سوال گفت حشرش باد با آل علی
درین کز دل بدی با من شکی نیست که خوبان را زبان با دل یکی نیست چو نی یک استخوانم نیست درتن که بر وی از تو زخم ناوکی نیست بهر دردم که خواهی مبتلا کن که ایوب تو را صبر اندکی نیست رموز...
همای آشیان سلطنت شهزاده سلطانم مه خورشید پرتو مه چه رایات سلطانی مهین بانو که بر تخت تجرد داشت چون مریم ببر تشریف لم یمسسنی از بس پاکدامانی به عزم گلشن فردوس زرین محملش ناگه به دوش...
آینه جان به جز آن روی نیست سلسله دل به جز آن موی نیست رخ اگر اینست که آن ماه راست روی دگر ماه وشان روی نیست قد اگر این است که آن سرور است سرو سهی را قد دلجوی نیست نکهت اگر نکهت گیس...
هر نفس می کرد چون از تاب مرگ رشته عمر عزیزی کو تهی هر زمان میشد چو از دست اجل پیکری در خاک چون سرو سهی با وجود طفلی از اوضاع چرخ یافت سید نعمت الله آگهی با برادر همرهی کرد اختیار و...
تیر او تا به سرا پرده دل ماوا داشت خیمه صبر من دل شده را برپا داشت تا به چنگ غمش افتاد گریبان دلم عاقبت دست ز دامان من شیدا داشت عقل دیوانه شدی گر بنمودی لیلی بهمان شکل که در دیده ...
از باغ جلال ملت آن تازه نهال کافاق آراست چون رفت و خرد حساب کمیت سال از طبعم خواست گل دسته گلشن جلال افزون دید کافاق آراست شد دور درین ولا نهالی ز جلال وان هم شد راست
بخت چون بر نقد دولت سکه اقبال زد هم شب شاهی در درویش فرخ فال زد جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمان کان گران تمکین در این مضطرب احوال زد طایر گرم آشیان خواب از وحشت پرید فتنه تیری ...
بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب را در ظلمات گم مکن چشمه آفتاب را گر به حیا مقیدی برقعی از حجاب کن پرده رخ که پیش او باد برد نقاب را سوخته فراق را وعده خام تر مده رسم کجاست دم به دم آ...
اشعث طماع عهد خود جمال قصه خوان آن که چون او طامعی در بحر و بر صورت نبست جمریانش ناگهان کشتند و هر فردی که بود رست از اخذ و جهید آن خر گدای زرپرست عقل چون تاریخ قتلش خواست از پیر خ...
چه گویم نطقم آن قدرت ندارد که اینجا کلک خود در جنبش آرد کند آغاز ناخوش داستانی برد خوشحالی از طبع جهانی
گرچه بر رویم در لطف از توجه بازداشت تا توانست از درم بیرون به حکم نازداشت جراتم با آن که بی دهشت به صحبت می دواند دور باش مجلس خاصم بر آن در بازداشت بزم شد فانوس و جانان شمع و دل پ...
ای بلند اختر سپهر وجود وی گران گوهر خزانه جود به خدایی که داشت ارزانی به تو در ملک خود سلیمانی که اگر زین فتاده مور ضعیف برسد عرضه ای به سمع شریف آنچنان کن کز استماع نوید نشود نا ا...