شمارهٔ ۱۲۱
آن شاه ملک دل ستم از من دریغ داشت دریای لطف بود و نم از من دریغ داشت صدنامه بی دریغ رقم زد به نام غیر وز کلک خویش یک رقم از من دریغ داشت اغیار را به عشوه شیرین هلاک کرد وز کینه زهر...

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
آن شاه ملک دل ستم از من دریغ داشت دریای لطف بود و نم از من دریغ داشت صدنامه بی دریغ رقم زد به نام غیر وز کلک خویش یک رقم از من دریغ داشت اغیار را به عشوه شیرین هلاک کرد وز کینه زهر...
بس که مجنون الفتی با مردم دنیا نداشت از جدایی مر دو دست از دامن صحرا نداشت حسن لیلی جلوه گر در چشم مجنون بود و بس ظن مردم این که لیلی چهره زیبا نداشت دوش چون پنهان ز مردم می شدی مه...
خاطری جمع ز شبه آن که تو میدانی داشت کاینقدر حسن بیک آدمی ارزانی داشت حسن آخر به رخ شاهد یکتای ازل عجب آیینه ای از صورت انسانی داشت دهر کز آمدنت داشت به این شکل خبر خنده ها بر قلم ...
بعد چندین انتظار آن مه به خاک ما گذشت گرچه درد انتظار از حد گذشت اما گذشت روز شب گردد ز تاریکی اگر بیند به خواب آن چه بی خورشید روی او ز غم بر ما گذشت از رهی آزاده سروی خاست کز رفت...
فغان که همسفر غیر شد حبیب و برفت مرا گذاشت درین مملکت غریب و برفت چو گفتمش که نصیبم دگر ز لعل تو نیست گشود لب به تبسم که یا نصیب و برفت چو گفتمش که دگر فکر من چه خواهد بود به خنده ...
ناله چندان ز دلم راه فلک دوش گرفت که مؤذن سحر از ناله من گوش گرفت عرش آن بار گران را سبک از دوش انداخت خاک بی باک دلیر آمد و بر دوش گرفت کرد ساقی قدحی پر که کسش گرد نگشت آخر آن رطل...
بردوش آن قدر دل من بار غم گرفت کاندر شباب قد من زار خم گرفت بی طاق ابروی تو که طاق است در جهان چندان گریست دیده که این طاق نم گرفت تا ملک حسن بر تو گرفت ای صنم قرار آفاق را تمام سپ...
حسن پری جلوه کرد دیو جنونم گرفت ای دل بدخواه من مژده که خونم گرفت من که شب غم زدم بس خم از اقلیم عشق تفرقه چونم شناخت حادثه چونم گرفت خنجر جور توام سینه به نوعی شکافت کاب دو چشم از...
بود شهری و مهی آن نیز محمل بست و رفت کرد خود بدمهری و تهمت به صد دل بست و رفت بود محل بندی لیل ز باد روزگار محملی کز ناز آن شیرین شمایل بست و رفت تا نگردم گرد دام زلف دیگر مهوشان پ...
الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد به کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد الهی خلعت حسنت که جیبش ظاهر است اکنون ظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد الهی تا ز باغ حسن خیزد نخل استغنا...
اگر دل بر صف مژگان سیاهی می زند خود را که تنها ترک چشمش بر سپاهی می زند خود را ز تابم می کشد اکثر نگاه دیر دیر او که بر قلب دل من گاه گاهی می زند خود را ندارد چون دل خود رای من تاب...
خورشید آسمان وزارت که روی ملک آیینه وش ز صیقل عدلش منور است سلطان بارگاه سیادت که عهد او پاینده دار دولت آل پیامبر است آن داور زمانه که دارایی جهان برقد کبریاش لباس محقر است آن وال...
یارم طریق سرکشی از سر گرفت و رفت یکباره دل ز بی دل خود بر گرفت و رفت رو دروبال کرد مرا اختر مراد کان مه پی رقیب بد اختر گرفت و رفت غلتان به خاک بر سر راهش مرا چو دید دامن کشان ز من...
شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفت شهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهراب ناز وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت من فکندم خویش را از خاکساری...
با رقیب آمد و این غمکده را در زد و رفت در نزد آتش غیرت به دلم در زد و رفت جست برقی و به جان طمع آتش زد و سوخت دی که ساغر زده از کلبه من سر زد و رفت آتشی سر زد و شد شمع طرب خانه دل ...
خاست غوغایی و زیبا پسری آمد و رفت شهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت تیغ بر کف عرق از چهره فشان خلق کشان شعله آتش رخشان شرری آمد و رفت طایر غمزه او را طلبیدم به نیاز ناز تا یافت خبر ...
چابکسواری آمد و لعبی نمود و رفت نی نی عقابی آمد و صیدی ربود و رفت آن آفتاب کشور خوبی چو ماه نو ظرف مرا به آن می تند آزمود و رفت نقش دگر بتان که نمی رفت از نظر آن بت به نوک خنجر مژگ...
زانطره دل سوی ذقنت رفته رفته رفت در چه ز عنبرین رسنت رفته رفته رفت پیشت چو شمع اشگ بتان قطره قطره ریخت صد آبرو در انجمنت رفته رفته رفت من بودم و دلی و هزاران شکستگی آن هم به زلف پر...
بی پرده برآیی چو به صحرای قیامت خلد از هوس آید به تماشای قیامت هنگامه بگردد چو خورد غلغله تو بر معرکه معرکه آرای قیامت در حشر گر آید نم رحمت ز کف تو روید همه شمشیر ز صحرای قیامت در...
زین نقش خانه کی من دیوانه جویمت صورت طلب نیم که درین خانه جویمت بیزم به جستجوی تو خاک دل خراب گنجی عجب مدان که ز ویرانه جویمت ای شمع دقت طلبم بین که در سراغ ز آواز جنبش پر پروانه ج...
کدام سرو ز سنبل نهاده بند به پایت که برده دل ز تو ای دلبران شهر فدایت غم که کرده خلل در خرام چابکت ای گل ز رهگذار که در پاخلیده خارجفایت سیاست که ز اظهار عشق کرده خموشت که حرف مهر ...
به قصد جان من در جلوه آمد قد رعنایت به قربانت شوم جانا بمیرم پیش بالایت ازین بهتر نمی دانم طریق مهربانی را که ننشینم ز پا تا جان دهم از مهر در پایت توانم آن زمان در عشق لاف دردمندی...
مهی برفت ازین شهر و شور شهر دگر شد که از غروب و طلوعش دو شهر زیر و زبر شد ازین دیار سفر کرد و کشت اهل وفا را در آن دیار ستاد و بلای اهل نظر شد ز سیل فرقتش این بوم جای سیل شد ارچه ز...
جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را چو شمع ای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کن که خواهم بر سر کوی تو کشتن بی سخن خود را من از دیو...