شمارهٔ ۱۶
تبارک الله ازین پادشاه وش صنمی که مردمش ز بت خود عزیزتر دانند کنند جای دگر بندگی ولی او را به صدق دل همه جا پادشاه خود خوانند

کمالالدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمالالدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیهای است که در شرح واقعهٔ کربلا سروده است. مرثیهٔ دیگری نیز در مرگ برادر جوان خود سروده که بسیار سوزناک است. مجموعهای از غزلیات عاشقانه با نام «جلالیه» نیز از وی باقی مانده است. وی در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری قمری (به روایتی ۱۰۰۰ هجری قمری) درکاشان درگذشت.
تبارک الله ازین پادشاه وش صنمی که مردمش ز بت خود عزیزتر دانند کنند جای دگر بندگی ولی او را به صدق دل همه جا پادشاه خود خوانند
چنین است اقتضا رعنایی قد بلندش را که زیر ران او بی خود به رقص آرد سمندش را به دنبال اجل جانها دوند از شوق اگر آن بت کند دنباله دام اجل پیچان کمندش را اگر صیدش ز شادی گم نکردی دست و...
بدر فلک شرف خلیفه چون زایر تربت حسین است در صبح ازل ز مهر فطری نازان به محبت حسین است فانی شده در زمان فوتش ایام شهادت حسین است وین حسن موافقت که گفتم بی شک ز عنایت حسین است این از...
دل مایل تو شد که سیه رو چو دیده باد خون گشته قطره قطره ز مژگان چکیده باد جان نیز گشت پیرو دل کز ره اجل خاری به پای بیهوده گردش خلیده باد تن هم نمی کشد ز رهت پا بگفت من کز سر کشی به...
تا اختیار خود به رقیب آن نگار داد ناچار ترک او دل بی اختیار داد تا او قرار داد که نبود جدا ز غیر غیرت میان ما به جدایی قرار داد من خود خراب از می حرمان شدم رقیب داد طرب به مجلس آن ...
خلل به دولت خان جهانستان مرساد به آن بهار ظفر آفت خزان مرساد اگر ز جیب زمین فتنه ای برآرد سر به آن بلند به رکاب سبک عنان مرساد وگر ز ذیل فلک آفتی فرو ریزد به آن مه افسر بهرام پاسبا...
روزگاری رفت و از ما نامدت یک بار یاد دردمندان فراموش کرده را میدار یاد بی تکلف خوش طبیب مشفقی کز درد تو مردم و هرگز نکردی از من بیمار یاد گردد از قحط طراوت چون گلت بی آب و رنگ خواه...
چو تو را به قصد جولان سم بادپا بجنبد لب سنگ خاره شاید که پی دعا بجنبد چو به محشر اندر آیی دو جهان بناز کشته عجب ار به دست فرمان قلم جزا بجنبد چه خجسته جلوه گاهی که به عزم رقص آنجا ...
نخواهم از جمال عالم آشوبت نقاب افتد که من دیوانه گردم باز و خلقی در عذاب افتد ز بس لطف و من و اندام زیبایت عجب دارم که دیبا گر بپوشی سایه ات بر آفتاب افتد اگر در خواب بینم پیرهن را...
دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمی گنجد غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد چو گرد آید جهانی غم به دل گنجد سریست این که در جایی به این تنگی متاع کم نمی گنجد طبیبا چون شکاف سینه پر...
دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد غم او نمی گذارد که نفس نگه ندارد چه ز مزرع امیدم دمد از جفای ترکی که ز ابر التفاتش همه تیغ و تیر بارد تن خویش تا سپردم به سگش ز غیرت آن که خدنگ ن...
فضای کلبه فقر آن قدر صفا دارد که پادشاه جهان رشگ بر گدا دارد بخشت زیر سر و خواب امن و کنج حضور کسی که ساخت سر سروری کجا دارد دلی که جا به دلی کرد احتیاج کجا به کاخ دلکش و ایوان دلگ...
تنی زلال وش آن سرو گل قبا دارد که موج از اثر جنبش صبا دارد شب آمد و سخن از کید مدعی می گفت ازین سخن دگر آیا چه مدعا دارد رقیب جان برد از هجر و بر خورد ز وصال من از فراق بمیرم خدا ر...
حسن تو چند زینت هر انجمن بود روی تو چند آینه مرد و زن بود تیر نظر به غیر میفکن که هست حیف شیرافکن آهوی تو که روبه فکن بود لطفی ندید غیر که مخصوص او نبود لطفی به من نمای که مخصوص من...
شب که ز گریه می کنم دجله کنار خویش را می فکنم به بحر خون جسم نزار خویش را باد سمند سرکشت بر تن خاکیم رسان پاک کن از غبار من راهگذار خویش را بر سر دار چون روم بار تو بر دل حزین درگذ...
ای فلک حشمت که در دکان نظم محتشم به ز مدح مشتری گیر تو یک پرگاله نیست وان عروسان را که در عقد تو می آرد به نظم هیچ یک را احتیاج صنعت دلاله نیست نطقش از شیرینی در ثنایت می نهد بر سر...
سبک جولان سمندی کان پری در زیر ران دارد به رو بسیار می لرزم که باری بس گران دارد من سر گشته بی دست و پا گرچه عنانش را به میلش می کشم از یک طرف نازش عنان دارد خدنگی کز شکاری کرده دش...
به پیش اختر حسن تو مهر تاب ندارد جهان به دور تو حاجت به آفتاب ندارد زمام کشتی دل تا کسی نداده به عشقت خبر ز جنبش دریای اضطراب ندارد نماند کس که به خواب جنون نرفت ز چشمت جز آن که عق...
کدام صحبت پنهان تو را چنین دارد که رخش رفتنت از بزم ما به زین دارد ز پند پشت کمانت که سخت کرده چنین که پیش ما همه دم ابروی تو چنین دارد ز اختلاط نسیمی مگر هوا زده ای که لاله در چمن...
دیگر که هوای گل خودروی تو دارد سیلاب سرشک که سر کوی تو دارد بر هم زده دارد گل نازک ورقت را آن باد مخالف که گذر سوی تو دارد عشق تو چه عام است که هرکس به تصور آیینه خاصی ز مه روی تو ...
طبیب من ز هجر خود مرارنجور می دارد مرا رنجور کرد از هجر و از خود دور می دارد چو عذری هست در تقصیر طاعت می پرستان را امام شهر گر دارد مرا معذور می دارد به باطن گر ندارد زاهد خلوت نش...
مرا خیال تو شبها به خواب نگذارد چو تن به خواب دهم اضطراب نگذارد خیال آرزویی می پزم که می ترسم اگر تو هم بگذاری حجاب نگذارد به طرف جوی اگر بگذری به این حرکات خرامش تو تحرک در آب نگذ...
چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذرد مرگ پیش من به از عمری که در غم بگذرد بی تو از عمرم دمی باقیست آه ار بعد ازین بر من از ایام هجران تو یکدم بگذرد هیچ دانی چیست مقصود از حیات آدمی ی...
بس که روز و شبم از دل سپه غم گذرد کاروان طرب و شادی از آن کم گذرد لرزه ام بر رگ جان افتد و افتم درپات باد اگر از سر آن طره پرخم گذرد از خیالش خجلم بس که شب و روز مرا در دل پر شرر و...