بخش ۴۶ - رزم شهریار با نقابدار زرد پوش
عثمان مختارییکی سنگ افکند بر آن سوار
فرو داد پشت آن یل نامدار
کزو سنگ بگذشت شد بر زمین
که آمد سواری و اسپی بزین
بیاورد مرد جوان برنشست
بزد بر کمر از سر کینه دست
ز چپ اندر آمد به شنگاوه تنگ
بیازید بازوی بگشاد چنگ
درافکند در یال شنگاوه خام
سرگرد شنگاوه آمد بدام
کشیدش ز بالای باره نشیب
سبک کرد برداشت آن یل رکیب
کشانش برون برد از آن رزمگاه
بگردان سپردش به پیش سپاه
دگر ره به میدان در آمد سوار
بزد نعره کای نامور شهریار
تو را دی بمن وعده جنگ بود
پی کین کمربسته ات تنگ بود
کنون زی من آی و کمر تنگ کن
چو بشنید زو این سخن شهریار
برانگیخت باری ز در باگذار
که گردش صبا کرده در پویه گم
چه دریا که از باد آمد بجوش
درآرم چه شنگاوه ات زیربند
که در کین شدستی چنین تندگوش
که بازی نیاورده بر وی شکوه
بدآنجای بلبل بود نغمه ساز
که شاهین نکرده بکین چنگ باز
بگفت این و بنهاد بر زه کمان
برانگیخت باره چه باد دمان
بدان نامور تیره باران گرفت
بزه در کمان و درآمد چو باد
دو یل هر دو در زیر جوشن بدند
همی تیر بر ترک و بر تن زدند
بشد تیره گردان ز گرد سوار
یکی باره بازین جهانجوی شاه
به تنگ اندرش رفت بفراخت بال
تو گفتی که آمد بکین بهرزال
سپر برد بر سر دوان زردپوش
چنین بر سرش گرز کین کوفت گرد
که در دست او شد سیر زود خورد
تکاور از آن ضرب او شد هلاک
فتادند مرد و تکاور به خاک
چو افتاد از جای برخواست زود
بزد دست پیچان سنان در ربود
یکی نیزه بر پهلوی اسپ اوی
چنان زد که اسپ اندر آمد بروی
خروشان و جوشان بکردار شیر
گرفت آن زمان نامور شهریار
بزد دست آن زردپوش از شگفت
دو یل هر دو از کین بجوش آمدند
ز نیرو قد هر دوان خم گرفت
ز بس خوی زمین زیرشان نم گرفت
بزد بر زمین همچو شیر ژیان
ببستش دو دست از قفا همچو سنگ
بزد دست و بربودش از سر کلاه
رخی دید یل چون فروزنده ماه
که گردد نمایان ز زیر نقاب
چنان چون نمکدان نمکدان فکند
بکین ترک چشمش پی شیر داشت
کمان ز ابروان در مژه تیر داشت
جهان جوی را دل برون شد ز دست
بدو گفت ای حور رضوان سرشت
که در روز ماهست و در شب قمر
بدو گفت آن مه که ای نامدار
کمین بنده ات چاکرت روزگار
بدانگه که مادر مرا نام کرد
ز بهر وی این فتنه و شور دان
که در بند ارژنگ شاه است و بس
بدان بند کارش تباهست و بس
بدان راندم از شهر مغرب سمند
که شاید رهانم پدر را ز بند
که زین سان شود مرمرا کارزار
به خاک اندر آید سر و افسرم
کنون چون ترا دیدم ای شهریار
ز مهرت مرا جان بود پر شرار
جهاندار گفتا به خورشید و ماه
به تاج و به تخت و به دیهیم شاه
به سوگند لب را یکی کار بند
بدان تا گشایم ز دستت کمند
برون کن ز سر فتنه و شور را
مبادا که گویی سخن را دروغ
به تاج و به تخت و سر شهریار
به تابنده خورشید و رخشنده ماه
به مهر و نگین جهان جوی شاه
که هستم ز جان چاکرت شهریار
و گر بگذرم زین شوم شرمسار
جهان جوی برداشت بند از سرش
کنون گفت بر گرد روباز جای
بدانگه که رای آیدت زی من آی
جهان جوی شد پیش ارژنگ تفت
از آن رزم برگشت هیتال شاه
دورویه فرود آمدند آن سپاه
بارژنگ گفت آنچه بود از شکفت
چو بشنید ارژنگ چون گل شکفت
چنین میگذشت از شب دیر باز
رهانید شنگاوه را هم ز بند
جهانجوی جمهور شه را ز بند
شهش داد جا پیش خود بربگاه
دو هفته نشستند گردان به می
می و نقل بود و دف و چنگ و نی
به آیین شاهان بدو نیکخواه
بخش ۴۶ - رزم شهریار با نقابدار زرد پوش - عثمان مختاری | ناهید