بخش ۴۹ - رفتن شهریار به پای قلعه سراندیب گوید
عثمان مختاریچو آمد به برج فلک آفتاب
سرهندی شب درآمد ز خواب
رمید از سر سروران خواب شد
چو از آتش روز شد آب شد
ز پایین کشیدند برباره شک
ز بالا رساندند برباره تنگ
بهر در دلیری برآراست جنگ
بکین شیر گشتند همچون پلنگ
به دروازه ها بسته بودند پیش
دلیران رزمی از اندازه بیش
چنان از سراندیب برخاست جوش
که در دم بکردند مردم خروش
دد و دام از آن جوش بگریختند
از آن دشت در کوه آویختند
برافروخت از آتش کین سپهر
در او سوخت مانند پروانه مهر
ز بالا چنان جنگ پیوسته شد
که گاو زمین را جگر خسته شد
