بخش ۵۵ - پادشاه شدن فرانک درسراندیب و بند گردن ارژنگ را گوید
عثمان مختاریبه شادی نشست از بر تخت عاج
فشاندند گوهر دلیران تاج
به شاهی بر او هندیان آفرین
بخواندند شد نام او بر نگین
جهان جوی را خواست سازد تباه
بشد ارده شیر آن زمان پیش گاه
که اکنون چه شاهی بتو راست شد
دلت آنچه از دهر می خواست شد
مکش مرد را و بدارش به بند
چنین بسته با حلقه های کمند
مبادا سپهبد برآید ز راه
شود خواستار جهان جوی شاه
تو را با سپهدار خود تاو نیست
برابر بشیر ژیان گاو نیست
ورا گر سر از تن بری دور نیست
که از خون او فتنه دستور نیست
نخست او بدی چاکر شاه ما
که اکنون چنین است بدخواه ما
فرانک چو بشنید از او این سخن
پسندید و شد شاد در انجمن
دل از کین بهزاد آکنده کرد
