بخش ۶۵ - رسیدن شهریار به بیشه چهارم و جنگ او با موران و دیدن دخمه گرشاسب را گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۶۵ - رسیدن شهریار به بیشه چهارم و جنگ او با موران و دیدن دخمه گرشاسب را گوید
عثمان مختارییکی دشت پیش آمدش ناگهان
که پیدا نبودش کنار و گران
همه دشت آکنده از خار بود
برون رفتن از دشت دشوار بود
بپرسید کاینجا چو چیز است پس
که از کینه اندر ستیز است بس
بگفتا بیابان موران بود
تهی این بیابان ز گوران بود
بیابان همه پر ز مور است بس
تهی این بیابان ز گور است بس
هرآن کس که آرد بدین ره گذر
بدرند مورانش از یکدگر
همه همچو گرگ است و گفتار تیز
ز شیران نیارند رخ در گریز
سپهدار گفتش که ای نامور
چسان می توان رفت زین ره بدر
که موران نه چون شیر و گرگان بوند
که در کینه موران چو شیران بوند
ندانست تا چون کند ساز راه
سپهدار هم زین فرو ماند نیز
گریزان شد از پیش آهو دوان
یکی قلعه ای دید بس استوار
بدین ره بیک میل کرده حصار
بر اسبی سوار و رخش تیره فام
سیه زنگیی همچو یک کوه قار
تو گویی که دارد مگر رای جنگ
که هرکس که آید به نزدیک در
سپهبد ندانست که آنجا کجاست
بسی گشت هر سوی از چپ و راست
به قلعه و ران بانگ غلغل بدی
نبودش در آن قلعه چه هیچ راه
یکی چشمه ای دید پر آب سرد
فرو رفت بر جای و خوابش ببرد
روانش روان بیشه در خواب خوش
که مردی به بالا و با یال کش
همانا ندانی که اینجای چیست
ندانی که این مرد گوینده کیست
مر این قلعه خود خیمه گاه من است
که این دخمه را پاسبان است و بس
بافسان چنان زو نشان است بس
در این باغ آن سرو دلجوی من
چه بیدار شد آن یل نام جوی
یکی باغ دید او چه خرم بهار
همه باغ پر سنبل و لاله بود
ز بلبل همه باغ پرناله بود
میان بر یکی گنبدی دید شیر
سراسربد آن گنبد از لاجورد
درو بند و دیوار یاقوت زرد
میان بر یکی در دلاور بدید
زده قفل و برپهلوی او کلید
گشود آن زمان در یل نامدار
درآمد در آن دخمه یل شهریار
چه آمد به سردابه شیر دلیر
ز زر دید کرده میان چار شیر
مر آن تخت یکسر ز یاقوت ناب
سرافراز و شیر اوژن و شیرگیر
سه کس دید خوابیده برروی تخت
ز روی یکی پرده چون برگرفت
ز رخسار او ماند اندر شگفت
تو گویی که آن مرد در خواب بود
چنان خفته در خواب بیدار بود
به بالین سر بدش لوحی ز زر
بخواند آن زمان لوح آن نامور
مرا خفته هرکس که بیند به خاک
عروس جهان گرچه هم خوابه است
که آخر تو را جای سردابه است
دگر آنچه از بهمن آید پدید
سراسر بدان لوح خواند و شنید
نمرده است خوابیده گفتی مگر
بزد دست و برداشت آن لوح زر
نوشته که این یل نریمان بود
که زین گونه در خاک پنهان بود
سپرده روان و تن افتاده پست
جز از خاک چیزی ندارد بدست
سرانجام گیتی چه زین سان بود
خنک آنکه با داد یزدان بود
نپیچد سر از داد کیهان خدیو
نپوید بدان ره که آردش دیو
نکوشد که سازد ولی را نژند
که یزدان ندارد نژندی پسند
دگر آنچه از بهمن آید بدید
سراسر بدان لوح خواند و شنید
بدان لوح هم راز بهمن بخواند
بدیده بدان لوح گوهر فشاند
یکی مرد دید او به بالا بلند
چه آن پرده برداشت بر روی او
فرو ماند بر روی از موی او
پهن سینه سر گرد و ریش سفید
میان تنگ و رخساره مانند شید
نوشته که ای مرد با دستبرد
بر این مرده گرشاسب راداست بس
که در دستش از دهر باد است بس
به گیتی درون سال هفتصد بدم
نه هرگز بکاریکه بد بد بدم
همه ساله بودم به نیکان گزار
چه کردم سرانجام از دهر پشت
نبودم بجز مشت خاکی به مشت
کزو نیست جز درد و اندوه و رنج
که بهمن چه سازد بدین دودمان
چنان چون کزان پیش بد استوار
وز آن پس درون دخمه یکسر بخواند
بر آن دخمه از دیده گوهر فشاند
ز گنبد چه آمد برون سرفراز
که شب از بیابان موران برو
یکی دسته ای گل از آن باغ چید
برون رفت در را دگر بسته دید
بدو گفت دید آنچه آن نیک خواه
مرآن قلعه هر چند هر سو شتافت
شب تیره زآنجا به بستند بار
چه جمهور گرد آن یل شهریار
از آن چشمه سیراب برداشتند
چه موران در آن شب خبر یافتند
همه نعره چون شیر غران زدند
دو گرد از یلان باستوران بزار
بماندند در چنگ موران نزار
برایشان چه موران بپرداختند
یلان ز آن بیابان برون تاختند
دو تن شد از آن نامداران هلاک
فرود آمد آنگاه در پیش جوی
بسودند در خاک تیره دو روی
به جمهور گفت آن زمان پهلوان
شگفتی چه بینم دراین کارزار