بخش ۶۹ - رسیدن شهریار به بیشه هشتم و جنگ او با بوزینگان گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۶۹ - رسیدن شهریار به بیشه هشتم و جنگ او با بوزینگان گوید
عثمان مختاریبدین منزل هشتم از روزگار
چه بینم ایا نامدار سوار
بگفتا چه سر بر زند آفتاب
ببینی یکی ژرف دریای آب
که فیل از دمش کی گدا آورد
کجا پیل را در چهار آورد
چه زان ژرف نیل ای یل نامدار
به نیروی دادار آری گذار
یکی بیشه بینی چه خرم بهشت
همه ساله آن بیشه اردی بهشت
در آن بیشه بوزینگانند بس
که هریک چه شیر ژیانند بس
همه تیز دندان چه شیر نراند
به نیرو ز شیران تواناترند
در این بیشه از بیم بوزینگان
نیارد گذار اژدهای دمان
فتد گر به چنگالشان شیر نر
درین بیشه ای شیر پرخاشخور
چنان چونکه بد روز کین گربه موش
شگفتی سه چیز اندرین بیشه است
که گم اندرین بیشه اندیشه هست
دراین بیشه باشد بهر سو هزار
در این بیشه ناید بود گردلیر
کنون بفکن از تن سلیح گران
کزین بیشه نتوان شدن برگران
چنین گفته کای از شهان در خورد
همانا که دل با منت صاف نیست
که گفتار سرد تو جز لاف نیست
به من بر نه گفتارت آمد درست
که پیمان شکن بوده ای از نخست
چه آهن بیندازم از چنگ دور
چسان رزم سازم گه کین و شور
سردیو چون آرم از بر به پست
همان به که بر بندمت استوار
چنین بسته باز آرم از کارزار
که مهر و مه و آسمان آفرید
دل و جان شیرین خریدار تست
مرا همچو فرزندی از روزگار
بترسم که گردد ترا کار زار
بکوشم که برهانمت تن ز رنج
که شیرین روان است نایاب گنج
زنان را سر موی مردی بهاست
که گم باد نام زن اندر جهان
چه گر پاریایست و روشن روان
چه زنگی شنید این چنین گفتگوی
بدانست تا چیست از هر دو روی
روان جست در بیشه مانند باد
فرو ریخت در پیش آن پاک کیش
بر افراز سنگ آن زمان کوفت نرم
به تیغ و به تیر و به برگستوان
بمالید سیر آن سیه در زمان
وزین پس چنین گفت برکش براه
چه دید آن چنان پهلوان سپاه
به زنگی بگفت این چه تدبیر بود
که بر جوشنش بازوی شیر بود
بدو گفت کآهن آیا نیک خواه
برفتند شادان از آن جایگاه
چه شب از تن افکند کحلی پرند
بگاهی که سوزد به کوه آفتاب
همان کرد جمهور را با سه گرد
بدان روی برد آن زمان هم چه گرد
بشد شاد از آن زنگی آن شیر مست
چه آمد بدان بیشه آن پهلوان
بیاراست ره را به آیین جنگ
همه تیز دندان چه گرگ شکار
درآمد بکین و برافراشت برز
از ایشان همی کشت آن نامدار
چه زنگی چنان دید مانند دود
درآمد بکینه به ایشان فرود
دو تا و سه تا را گرفتی به چنگ
گرفتی و خوردی ز کین روز جنگ
ازایشان چنان می دریدند بزور
که شیر ژیان درگه کینه گور
چه موران به سوراخ خیزان شدند
چه گردید بیشه تهی از ددان
از آن بیشه بیرون سری پرستیز
فرود آمد آن گاه آن کامیاب
به جمهور گفت ای شه پاک دین
ز دیوان چه زآن روی داری گذار
بکوه نخستین که در راه ماست
بدو اندر آن جای بدخواه ماست
سراسر پر از دیو آن بیشه است
که در چنگشان سنگ چون شیشه است
ببردند در کین ز مه تاب را
مر آن دیو را نام سگسار شد
که شیر از نهیبش در آزار شد
ستمکاره و زشت و بد رگ بود
از ایشان دو بهره ز ملکم خراب
ازایشان چه بر گردی ای نامدار
یکی کوه بینی به غایت بلند
که خور با سر او رود با کمند
چه سایه برش چرخ گردیده است
زره تیغ او تیغ بر ترک مهر