بخش ۷۱ - رفتن شهریار در قلعه مضراب دیو و آزاد کردن دلارام گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۷۱ - رفتن شهریار در قلعه مضراب دیو و آزاد کردن دلارام گوید
عثمان مختارییکی کوه دید آن یل نامور
کز افراز او مرغ افکنده پر
یکی قلعه بر کوهسار بلند
بدو اندرون جای دیو دمند
بدی راه آن قلعه دشوار تنگ
دیوارش از خاره سنگ
چنان تنگ بر کوه آن راه دور
که از رفتنش بود دلتنگ بور
سپهبد فرود آمد از پشت اسپ
بدان کوه بر شد چه آزرگشسپ
چنین تا بنزدیکی در رسید
بکف بر ز کین گرز و خنجر کشید
دری دید از آهن بدروازه در
ز کار ستمدیدگان بسته تر
جهان جوی بگشاد پیچان کمند
بیفکند برباره قلعه بند
بدان قلعه رفتند هر دو دلیر
گرازان و آهسته چون نره شیر
ز دیوان یکی بر در قلعه بود
بدان تا از این بند گردی رها
بدو دیو گفت کای یل نامدار
کز آن چاه باشد روان را خطر
بدان چاه مأوای دیو است و بس
بجز او در ین چاه نارفته کس
وز آن پس سر دیو از من بخواه
ببردش به نزدیک آن چاه سار
بدان گونه چاهی زمانه ندید
ز خارا بریده مر آن چاه را
بدان چه فکنده مر آن ماه را
جهان جوی چون دید آن ژرف چاه
به جمهور گفت ای یل نیک خواه
فرو رفت خواهم بدین چاه تنگ
نگه دار تو قلعه و این کمند
بدان تا درآیم به چاه بلند
سپهدار بر شد بدان تیره چاه
ز خارا یکی خواند دید استوار
مر آن نازنین را ز موی سرش
همی ناله می کرد از دل بزار
که اکنون مکن ناله دلشاد دار
بگفت این و بگشاد دستش ز بند
کنون بیست روز است تا در کمند
سمنبر میان را بدان خم خام
برافراز آن چه کشیدش به بر
فزون ز آنکه باران ببارد سحاب
برون آمد از قلعه آن سرفراز
مر آن نره دیوی که آمد به بند
سرش را به شمشیر از تن فکند
به جمهور گفتا و ترکش بشیب
که من در کمین گاه این دیو زوش
چه آمد سرش را ببرم به تیغ
ز شمشیر خونش فشانم به میغ
مکن قصد این دیو وارونه کار
که در چنگ او شیر بیچاره است
منه بیش ازین جایگه گام زود
که تا دیو را من نسازم هلاک
ازین کوهسر خود نیایم بزیر
کی از پیش دشمن برفتست شیر
دلش بود از کار یل در نهیب
که بودی بدان بسته سگسار سخت
که آمد همان گاه مضراب دیو
خروشان و جوشان بر شاه نیو
چه سان آمدی اندرین کوهسار
مر این ماه را چون کشیدی برون
ازین چاه تیره به قلعه درون
همانا که از من نداری تو بیم
که از من دل جان نباشد دو نیم
مگر تو نخوردی بجان زینهار
نگه کرد چون شاه بر نره دیو
بلرزید گفت ای دد پر ز ریو
ببردی تو دختر بریو از برم
که ازتن سرت را ببرد به تیغ
چه بشنید غرید دیوک چو میغ
که سازد سرش را ز پیکر جدا
چو زنجان زنگی چنان دید جست
گرفت او کمر بند مضراب دیو
برآمد از آن دشت بانگ غریو
که از روی دشت آن زمان صد سوار
رسیدند هر یک به صد گیر و دار
که زی شهر مغرب برندش ز راه
ز گرد سواران جهان گشت تار
سپهدار از آن کوه سر بنگرید
زمین زیر پایش بدی در ستوه
دلاور چه ابر از بر کوهسار
برانگیخت آن کوه پیکر ز جای
فرو تاخت چون شیر برسوی دیو
هم آوردت اینک بر آرای کار
که بفراخت از کین چو کوپال را
نه هندی بماند ونه دیو سفید
نه اولاد سنجر قمیران و بید
برآورد از کین چه گرز گران
بگفت این و برداشت گرز کشن
ز زنجان رها کرد مضراب دست