بخش ۷۳ - بند پاره کردن مضراب دیو و رفتن از بند شهریار گوید
عثمان مختاریستمکاره مضراب در زیر بند
همی بردش آن شهریار بلند
شکست آن همه بند دیوان دمان
یکی نعره ای زد چو تندر روان
که ای شهریار ستمکاره مرد
نه مردم سرت گر نیارم بگرد
بگفت این و رفت از بر شهریار
جهان جوی را شد همه کار خوار
به جمهور گفت آن یل پاکزاد
چه سود آنکه شد رنج من جمله باد
بدو گفت جمهور ازین غم مدار
تو را کام دل هست اندر کنار
گر از بند تو دیو وارونه جست
پریوش تو را هست اکنون بدست
چه آمد بدآن بیشه زنگیان
ز رفتن سپهدار برزد عنان
