بخش ۷۷ - رزم زنگی زوش با نقابدار سرخ پوش و گرفتن سرخ پوش او را گوید
عثمان مختاریدگر رزم کاین تارم سیم و زر
برین طاق فیروزه بگشاد در
برآمد خروشیدن بوق کوس
فلک صندلی شد زمین آبنوس
دو لشکر دگر باره صف برکشید
اجل باز از کینه خنجر کشید
چنان بر فلک نعره مهره شد
که از کار دست دل زهره شد
بیفکند زهره ز کف چنگ را
نظاره همی کرد آن جنگ را
برون شد ز پیش سپه یک سوار
خروشان چه در کوه ابر بهار
زمین بود در لرزه در زیر او
دل شیر لرزان ز شمشیر او
ز سر تا بپا جامه اش لعل گون
تو گویی که زد غوطه در بحر خون
فرو بسته روی و گشاده دو چنگ
کمر کینه را بسته چون شیر تنگ
