بخش ۸۹ - جنگ زوراه با ارهنگ دیو گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۸۹ - جنگ زوراه با ارهنگ دیو گوید
عثمان مختاریزواره کمر بند را تنگ کرد
برآشفت و آهنگ آن جنگ کرد
کشیدند صف در برابر سپاه
شد از گرد خورشید تابان سیاه
ز پیش صف ارهنگ آمد چو باد
میان سپه در چه کوهی ستاد
بزد نعره کای زابلی برگرای
یکی بور سرکش به میدان درآی
زواره برون راند چو شیر زوش
خروشان چه از باد دریا بجوش
گران گرزه گاو پیکر بدست
سر راه برگرد ارهنگ بست
چو ره بست بر دیو واژون دلیر
چنین گفت آن شیر نخجیرگیر
که ای بخت برکشته تیره روز
سپاه آری از کین سوی فیروز
ندانی که این جای شیران بود
زدانا شنیدم من این داستان
که بر شیر چون مرگ رای آورد
زمان چون رسد کور را بی درنگ
به پای خود آید به نزد پلنگ
چنان باز گردی از این رزمگاه
که بر تو بگریند خورشید و ماه
چنین پاسخ ارهنگ واژونه داد
که ای گرد بر گوی نام و نژاد
که اکنون سرت را به گرز گران
زواره مرا گفت گرد است نام
که برداشت از کین چه کوپال را
گریزان از او رفت افراسیاب
خلیده روان و دو دیده پر آب
بگفت این یازید و چون شیر چنگ
چو ارهنگ دیدش چه شیر عرین
که بد باد آن گرز و ارهنگ کوه
که جنبد ز گرزی چنان اهرمن
چه زآنگونه گرزی به ارهنگ زد
روان دیو بر گرز کین چنگ زد
برانگیخت از جای باره چو باد
درآمد به تنگ زواره چو باد
چه آن حمله ازکینه ارهنگ برد
سپر با سرو ترک در هم شکست
دژم پهلوان از چنان ضرب گشت
برآمد غونای از آن پهن دشت
زواره بزد دست و برداشت تیغ
درآمد به ارهنگ غران چه میغ
چه تیغش نگه کرد ارهنگ زود
به شمشیر از کینه زد چنگ زود
دو پر دل دو شمشیر الماس رنگ
کشیدند و جستند از تیغ چنگ
ز باره نگون شد چه از کوه میغ
چه ارهنگ از آنگونه افتاد پست
بجست و ببازید از کینه دست
کشید و نگون شد زواره شگفت
چه از زیرش آن اسب بیرون کشید
بزد بر زمین و دو دستش ببست
چو زابل گروه آن بدیدند تیغ
کشیدند یک سر به کردار میغ
چه دریای جوشان خروشان شدند
بیگره به آن دیو واژون زدند
بیکره به میدان کین تاختند
زمین گل ز خون کشت در زیر مرد
کمان گوشه گیر و روان تیر شد
زبس کشته در دشت افتاده پست
که دامان گردون دون خون گرفت
که در گله افتد چه شیر سترک
بدان لشکر زابل افتاده بود
بدیشان ز کین گرز بنهاده بود
شد انباشته چشمه خور ز خاک
چو زابل چنان دید بنمود پشت
به شهراندرون ریخت یکسر سپاه
چو زین آگهی یافت فرخنده زال
کسی را نبد رای آرام و خواب
چو نزدیک شهر آمد ارهنگ تنگ
فرود آمد آهیخت از جنگ چنگ
که در بلخ بنشسته بد با سپاه
بگردون همی شد که بیدار باش