بخش ۱۰۶ - رزم گشتاسپ با ارهنگ دیو گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۱۰۶ - رزم گشتاسپ با ارهنگ دیو گوید
عثمان مختاریکه از راه شیراز گشتاسپ زود
سوی اصفهان راند چون زنده رود
ابا نامور گرد گرگین شیر
بشد در صفاهان یکی دار و گیر
شد از گرد دشت صفاهان سیاه
چه ارهنگ گشتاسب دید آن سپاه
بفرمود فیروز را در زمان
ابا گرد رهام پاکیزه جان
ببردند ترکان با دستگاه
ز دشت صفاهان به ارجاسپ شاه
که گر آید او را شکستی به جنگ
شتاب آرد آنگاه نارد درنگ
چه آمد از آن روی گشتاسپ پیش
دلش بود از دست لهراسپ ریش
که بود آگه از کار لهراسپ شاه
که چون شد گریزان به ارجاسپ شاه
دو لشکر چه دیدند رایات هم
در ابرو فکندند از کینه خم
به دشت صفاهان ابر هم زدند
ز خون یلان بر زمین نم زدند
چنان فتنه انگیخت یازید کین
که زد آسمان تیغ کین بر زمین
رسنها شد از کینه زنجیر حلق
چه گشتاسپ دید آن سپاه چنان
ولیکن ز کین همچو شیر آمدی
بر این کهنه ویران سرای سپنج
ولیکن بررزم اندرون شیر بود
برش شیر نر کم ز نخجیر بود
گران گرزه گاو پیکر به چنگ
به هم هر دو از کین در آویختند
برآمد به گشتاسپ مانند میغ
بزد تیغ و شد خسته بال سوار
چه گشتاسپ آن دید شد در فرار
بس پیش او گرز و خنجر گرفت
گریزان شدند از دم دار و گیر
نه سر بود پیدا از ایشان نه پای
نه کوس و درفش و نه پرده سرای
گریزان پراکنده رفت آن سپاه
سوی سیستان و دل از کین سیاه
وز نیروی ارهنگ آمد چه شیر
به شهر صفاهان پی دار و گیر
به شهر اندر آن لشکر ترک ریخت
سر رشته جان ز تن ها گریخت
ز بس کشته افتاد بالا و پست
ز بس مرد کز تیغ کین پاره شد
ز خون زنده رودی به خون تازه شد
ز بس کز تنان تیغ کین سر درود
صفاهان ز خون گشت چون زنده رود
ز مرد و ز زن مرد تاسی هزار
ز پیران و از کودک شیرخوار
بکشتند ترکان در آن دار و گیر
ببردند بسیار از آنجا اسیر
که آمد سواری از ارجاسپ شاه
که بگذار ایران و برکش سپاه
که چون سیستان را به دست آورم
ز ما بود خواهد مر ایران زمین
چو ایران زمین و چه توران زمین
که تا تخمه زال بر جای هست
کسی را بر ایرانیان نیست دست
دو ره شش هزار از اسیران ببرد
وز نیروی گشتاسپ آن نامدار
سوی سیستان شد چو باد بهار
دو مرد دلاور بدان جای دید
شدند آگه آن هر دو فیروزبخت
کشیدند آن هر دو بر اسب تنگ
به ترکی زبان گفت کای کامکار
چو مردی بگو نام در تیره شب
چنین پاسخش داد گشتاسپ باز
که از پیش ارجاسپ آیم فراز
که تا هر که بینم در این کوهسار
بدان ره ز لشکر نگردند دور
که هنگام رزم است و هنگام شور
شنیدم که آن گرد جاماسپ بود
ندانست کآن شیر گشتاسپ است
گمان برد کآن مرد ارجاسپ است
به دل گفت جاماسپ کاین ترک را
چنین هدیه نزدیک لهراسپ شاه
زیانی کر از اردوی ارجاسپ شاه
به شهزاده آویخت اندر نبرد
چو نیزه بر او راست کرد او دلیر
برون نیزه از دست جاماسپ کرد
به تنگ اندرش راند مانند گرد
گرفتش کمرگاه و برداشت زود
بزد بر زمین بست دستش چه دود
چو بانوی لهراسپ آن کار دید
به کین برخروشید و آمد برش
به تندی یکی گرز زد بر سرش