بخش ۱۱۲ - رفتن فرانک با دلارام در شکارگاه گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۱۱۲ - رفتن فرانک با دلارام در شکارگاه گوید
عثمان مختاریچه از کوه بنمود رخسار مهر
فرانک چنین گفت کای خوب چهر
یک امروز دارم هوای شکار
تو نیز ای نکو رخ کنون شو سوار
که از سبزه دشتست زنگار پوش
به جوش است دشت از طیور و وحوش
نشستند برباره گور سم
برآمد دم ناله گاو دم
چه شیران به نخجیر درتاختند
به نخجیر چون شیر در تاختند
به گوران صحرا نمودند شور
چنان چون که کرد از ره گور گور
شد ازبیم چنگال شاهین چه گاو
در آن دشت نخجیر در گوش و گاو
ز یوزان چنان شد در و دشت تنگ
که کرد از ره رنگ چنگ پلنگ
گوزنان و شیران ستوه آمدند
ز تازی چنان دشت در جوش شد
شد از با شه و جزع و شاهین و باز
چنان اندر آن دشت به نخجیر ریخت
که از بیم باران ملخ زیر ریخت
فرانک چه دید آن برافراخت تیغ
خروشان و جوشان به کردار میغ
بدینگونه نخجیر بد تا سپهر
از آن دشت نخجیر باز آمدند
ز نخجیر چون شیر باز آمدند
درآرد به بندش در آن حیله سر
بد آگاه از آن مکر و تزویر و بند
برفت و از آن با فرانک بگفت
فرانک چه ز آن مکر آگاه شد
چه نزدیک شهر آمدند از شکار
تو را زیبد این تاج و تخت کمر
بفرمود کاو را به بند آورید
چه بگرفت شمشیر بران به مشت
سوار سه چار از دلیران بکشت
بیازید سر پنجه چون نره شیر
گرفتش کمر در ربود از سمند
بزد بر زمین دست کردش به بند
یلانی که همره دلارام داشت
ز بهر چنین روز خود کام داشت
همه دست بر تیغ و خنجر زدند
چه دید آن چنان فتنه و شور را
چه بر چرخ گردنده آن جوش شد
برون آمد از کینه که نام دار
چو دیدند شمشیر و زخم درشت
بدین حیله آن مرغ در دام ماند
چنان بسته بردش سوی بارگاه
بدو گفت کای به درگ کینه خواه
جهان جوی را در کمند افکنی
به چاره به چاه بلند افکنی
بدان چاره کردیش در چاه بند
بدین چاره من هم گشادم کمند
نیوش این ز گوینده مرد کهن
مکن چاره بردار از راه سنگ
که آخر تو را جاست در گور تنگ
خبر برد از آن بر سپاه سرند
دوره صد هزار از دلیران کار
وز آن رو سراندیبیان را خبر
شد از کار و کردار آن سیمبر
چه از باد دریا برآرد خروش
فلک باز طرحی در انداخت نو
چه زین آگهی یافت یل ارده شیر
بشد شاد و شد سوی گرد دلیر
جهان جوی را کرد برون ز بند
که از شهر برخواست بانگ و فغان
ندانست کآن شور و غوغا ز چیست
به شهر اندرون فتنه انگیز کیست
که آمد سواری هم اندر زمان
که به شتاب زی شهر کای کامران
که کرد اردشیر آن یل نامدار
ز زندان برون نامور شهریار
بیامد دمان تا بر ارده شیر
به بستند در فتنه و جنگ را
بده دختر خود به یل ارده شیر
کازو بود خواهد ازین بس سویر
ازین پس سراندیب را شاه اوست
چو از جان به ارژنگ شاه است دوست
بدادند مه را به یل ارده شیر
بدادش شه ارژنگ تاج و سریر
سراندیب را گشت والی به گنج
بدو گنج ماند و به هیتال رنج
که گاهی کند شاد و گاهی نژند
یکی را به پست از بلندی کند
یکی را ز پستی به بالا برد
سرش را بر این چرخ والا برد
دو هفته بدین کار بودند شاد
سیم هفته چون شد گه بامداد
که آن بندی حیله گر را بیار
بیاورد او را به نزدیک شیر
چه دیدی ز من بد که بد ساختی
کنون آنچه کردی به بینی سزا
که جستن بدی را بود بد بها
مشو تند و دانش مکن در کنار
که با تیغ و خفتان و کوپال بود
به بیداد آن شاه با داد کشت
فروزنده زو گوهر و تاج بود
مرا سرازین شد پر از کین و داد
که در بند کردم دو بازوی تو
کنونم چنین بسته پیش تو خوار
گنه کار و شرمنده و خوار زار
بدو هیچ پاسخ نداد آن دلیر
وگرنه بکردی چنین شور و شر
سر از کین تهی کردم و گیر و دار
کازو تیره گشته چنین آب تو
و دیگر که ارژنگ شه خویش تست
زیک کان گهرتان بود خود درست