بخش ۱۱۶ - دار زدن ارجاسپ گودرز پیر را گوید - عثمان مختاری | ناهیدبخش ۱۱۶ - دار زدن ارجاسپ گودرز پیر را گوید
عثمان مختاریدگر پور کشواد گودرز را
مر آن پیر بارای و باارز را
برآن تا سرانشان ببرم ز تن
به خون پسر اندرین انجمن
یلان را چنان بسته بر دار خوار
بفرمود آن ترک شوریده کار
که از تن سرانشان ببرند پست
کازین پیر دیده است توران شکست
بدو گفت بیورد که ای شهریار
سر بی گنه را میاور به دار
ز فیروز و رهام نامد گناه
تو این کینه از پور گودرز خواه
چه او برد خسرو به ایران زمین
برو بر به شاهی بکرد آفرین
شنیدی به کوه هماون چه کرد
بدان روز پیکار و دشت نبرد
دگر آنکه کشته است پیران به جنگ
سر ویسه کان زوست در زیر سنگ
بکن پیر گودرز یل را به دار
چه رهام و فیروز یل را بدار
اگر بود خواهد تو را بوق و کوس
به پیش جهانجوی ارجاسپ شاه
چه بشنید ارجاسپ گفتار اوی
پسندید افروخت از کینه روی
فرستاد زی حصن رویین چه باد
بدان حصن شان بند بر پا نهاد
یلان را چه بردند از پیش شاه
بفرمود گودرز را بسته خوار
سرانجام کردش زمان خوشه دار
چنین است کردار این گوژپشت
که هر گوهری آرد از کان به مشت
دو روزش به افراز دارد به دست
سیم روزش اندازد از دست پست
عروس جهان گرچه با زیور است
ببین کاو به عقد بسی شوهر است
که هر روزه اش شوهری هست نو
چه نو بیند از کهنه برد امید
خنک آنک از او دامن خود کشید
چه شد کشته گودرز کشوادگان
خروش آمد و ناله نای و زنگ
برفت از رخ مهر گردنده رنگ
که از چیست آن ناله پیش سپاه
که تازان پژوهش کند همچه دود
سوار اندر آمد به پیش سپاه
بگفت این به دستان که گودرز پیر
که شد کشته گودرز کشوادگان
ببارید از دیده خون بر کنار
برانگیخت چون شیر از پیش صف
دمان پیش صف آمد آن پیل مست
ز ترکان بسی کرد با خاک پست
از افراز دار و بگردید زود
به لشکرگه آورد آن کشته را
مر آن کشته خون برآغشته را
چه دریا که از باد آید به جوش
به خیمه درآورد زالش ز راه
بیامد همان گاه لهراسپ شاه
به رخ چشمه خون ز رخ برگشاد
همه اشک ریزان همه مو کنان
ز تن جامه افکند یل اردشیر
به زاری همی گفت یل با نیا
که زار و سپهدار و کند آورا
کنون بی توام زندگانی چه سود
که بر خاک تیره سپهرت بسود
کجا گیو تا بندد از کین میان
گشاید دو بازو به گرز گران
بجوید از این بی بنان کین تو
که کین تو جوید در این انجمن
به یزدان که تا کین نجویم ترا
ابا او جهانجوی فرخنده زال
ز غم ناله کرد و خود و پر و بال
به سر دست بنهاد و لختی گریست
سرانجام گیتی بجز گریه چیست
همی گفت زار ای سپهدار شیر
دریغ از بر و بال گودرز پیر
دریغ از تو و کار کردار تو
دریغ از نشست و بر و افسرت
که پر تیر کین بینم اکنون برت
کنون بینم از خار پیکان فکار
سرانجام زین ره زیانت رسید
تو پیشی در این راه ما خود ز پس
روان تو خرم چه خورشید باد
به مینوی جان تو جاوید باد
وز آن پس کجا خسته بد دوختند
برش عود و عنبر همی سوختند
به تن بر همی ریخت از دیده آب
مر آن ریش کافور گون شانه کرد
به تابوت جا آن یل از خانه کرد
یکی دخمه کردش روان زال زر
ز خیمه به دخمه شد آن نامور
سرانجام گیتی چه این است و بس
ازین جای زیر زمین است و بس
به بد تا توانی مکن رای هیچ
به نیکان گرای و به نیکان بسیج