بخش ۱ - سر آغاز
ای ضیاء الحق حسام الدین توی که گذشت از مه به نورت مثنوی همت عالی تو ای مرتجا می کشد این را خدا داند کجا گردن این مثنوی را بسته ای می کشی آن سوی که دانسته ای مثنوی پویان کشنده ناپدی
۱۳۹ شعر از جلال الدین محمد مولوی
ای ضیاء الحق حسام الدین توی که گذشت از مه به نورت مثنوی همت عالی تو ای مرتجا می کشد این را خدا داند کجا گردن این مثنوی را بسته ای می کشی آن سوی که دانسته ای مثنوی پویان کشنده ناپدی
شهوت دنیا مثال گلخنست که ازو حمام تقوی روشنست لیک قسم متقی زین تون صفاست زانک در گرمابه است و در نقاست اغنیا ماننده سرگین کشان بهر آتش کردن گرمابه بان اندریشان حرص بنهاده خدا تا بو
چونک با کودک سر و کارم فتاد هم زبان کودکان باید گشاد که برو کتاب تا مرغت خرم یا مویز و جوز و فستق آورم جز شباب تن نمی دانی به کیر این جوانی را بگیر ای خر شعیر هیچ آژنگی نیفتد بر رخ
احمد آخر زمان را انتقال در ربیع اول آید بی جدال چون خبر یابد دلش زین وقت نقل عاشق آن وقت گردد او به عقل چون صفر آید شود شاد از صفر که پس این ماه می سازم سفر هر شبی تا روز زین شوق ه