بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
جلال الدین محمد مولویچون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون دیدش فتاده همچنین
بر جهید و زد کله را بر زمین
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
خواجه بر جست و گریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوش حنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوش آواز من
ای دریغا همدم و همراز من
ای دریغا مرغ خوش الحان من
راح روح و روضه و ریحان من
گر سلیمان را چنین مرغی بدی
کی خود او مشغول آن مرغان شدی
ای دریغا مرغ که ارزان یافتم
زود روی از روی او بر تافتم
ای زبان تو بس زیانی مر مرا
چون تویی گویا چه گویم من تو را
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی
در نهان جان از تو افغان می کند
گرچه هر چه گوییش آن می کند
ای زبان هم گنج بی پایان توی
ای زبان هم رنج بی درمان توی
چند امانم می دهی ای بی امان
ای تو زه کرده به کین من کمان
یا مرا ز اسباب شادی یاد ده
ای دریغا صبح روز افروز من
ای دریغا مرغ خوش پرواز من
عاشق رنج است نادان تا ابد
خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد
از کبد فارغ بدم با روی تو
وز زبد صافی بدم در جوی تو
این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است
غیرت حق بود و با حق چاره نیست
کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست
غیرت آن باشد که او غیر همه ست
آنکه افزون از بیان و دمدمه ست
هرچه روزی داد و ناداد آیدم
او ز اول گفته تا یاد آیدم
عکس او را دیده تو بر این و آن
می برد شادیت را تو شاد ازو
می پذیری ظلم را چون داد ازو
ای که جان را بهر تن می سوختی
سوختی جان را و تن افروختی
سوخته بستان که آتش کش بود
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خون ریز شد
آنکه او هشیار خود تندست و مست
چون بود چون او قدح گیرد به دست
شیر مستی کز صفت بیرون بود
خوش نشین ای قافیه اندیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرییل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بی ذات و نفی
جمله شاهان بنده بنده خودند
جمله خلقان مرده مرده خودند
جمله شاهان پست پست خویش را
جمله خلقان مست مست خویش را
می شود صیاد مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی دلان را دلبران جسته به جان
هر که عاشق دیدی اش معشوق دان
کاو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان
چونک عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت می کشد تو گوش باش
بند کن چون سیل سیلانی کند
ور نه رسوایی و ویرانی کند
من چه غم دارم که ویرانی بود
غرق حق خواهد که باشد غرق تر
همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زبر
تیر او دلکش تر آید یا سپر
گر طرب را باز دانی از بلا
هر ستاره ش خونبهای صد هلال
خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خونبها را یافتیم
دل نیابی جز که در دل بردگی
من دلش جسته به صد ناز و دلال
او بهانه کرده با من از ملال
گفتم آخر غرق تست این عقل و جان
گفت رو رو بر من این افسون مخوان
ای دو دیده دوست را چون دیده ای
ای گران جان خوار دیدستی ورا
زانکه بس ارزان خریدستی ورا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد
غرق عشقی ام که غرقست اندرین
مجملش گفتم نکردم زان بیان
ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم مراد الا بود
تا که شیرینی ما از دو جهان
تا که در هر گوش ناید این سخن