بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها
جلال الدین محمد مولویگفت پیغامبر که نفحتهای حق
اندرین ایام می آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را می خواست جان بخشید و رفت
نفحه دیگر رسید آگاه باش
تا ازین هم وانمانی خواجه تاش
جان آتش یافت زو آتش کشی
جان مرده یافت از وی جنبشی
جان ناری یافت از وی انطفا
مرده پوشید از بقای او قبا
تازگی و جنبش طوبیست این
همچو جنبشهای حیوان نیست این
گر در افتد در زمین و آسمان
زهره هاشان آب گردد در زمان
خود ز بیم این دم بی منتها
باز خوان فابین ان یحملنها
ورنه خود اشفقن منها چون بدی
گرنه از بیمش دل که خون شدی
دوش دیگر لون این می داد دست
از کف لقمان همی جویید خار
در کف او خار و سایه ش نیز نیست
لیکتان از حرص آن تمییز نیست
خار دان آن را که خرما دیده ای
زانک بس نان کور و بس نادیده ای
جان لقمان که گلستان خداست
اشتر آمد این وجود خارخوار
مصطفی زادی برین اشتر سوار
کز نسیمش در تو صد گلزار رست
میل تو سوی مغیلانست و ریگ
تا چه گل چینی ز خار مردریگ
ای بگشته زین طلب از کو بکو
چند گویی کین گلستان کو و کو
پیش از آن کین خار پا بیرون کنی
چشم تاریکست جولان چون کنی
ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل
تا ز نعل تو شود این کوه لعل
این حمیرا لفظ تانیثست و جان
نام تانیثش نهند این تازیان
لیک از تانیث جان را باک نیست
روح را با مرد و زن اشراک نیست
این نی آن جانست کز خشک و ترست
این نه آن جانست کافزاید ز نان
یا گهی باشد چنین گاهی چنان
خوش کننده ست و خوش و عین خوشی
بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی
چون تو شیرین از شکر باشی بود
کان شکر گاهی ز تو غایب شود
پس شکر کی از شکر باشد جدا
عاشق از خود چون غذا یابد رحیق
عقل آنجا گم شود گم ای رفیق
گرچه بنماید که صاحب سر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست
لا بود چون او نشد از هست نیست
چونک طوعا لا نشد کرها بسیست
جان کمالست و ندای او کمال
مصطفی گویان ارحنا یا بلال
زان دمی کاندر دمیدم در دلت
زان دمی کادم از آن مدهوش گشت
مصطفی بی خویش شد زان خوب صوت
سر از آن خواب مبارک بر نداشت
یافت جان پاک ایشان دستبوس
عشق و جان هر دو نهانند و ستیر
گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر
لیک می گوید بگو هین عیب نیست
عیب باشد کو نبیند جز که عیب
عیب شد نسبت به مخلوق جهول
نی به نسبت با خداوند قبول
کفر هم نسبت به خالق حکمتست
چون به ما نسبت کنی کفر آفتست
ور یکی عیبی بود با صد حیات
در ترازو هر دو را یکسان کشند
زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند
پس بزرگان این نگفتند از گزاف
جسم پاکان عین جان افتاد صاف
جمله جان مطلق آمد بی نشان
جان دشمن دارشان جسمست صرف
چون زیاد از نرد او اسمست صرف
آن به خاک اندر شد و کل خاک شد
وین نمک اندر شد و کل پاک شد
زان حدیث با نمک او افصحست
این نمک باقیست از میراث او
پیش تو شسته ترا خود پیش کو
پیش هستت جان پیش اندیش کو
گر تو خود را پیش و پس داری گمان
زیر و بالا پیش و پس وصف تنست
تا نپنداری تو چون کوته نظر
که همینی در غم و شادی و بس
ای عدم کو مر عدم را پیش و پس
روز بارانست می رو تا به شب
نه ازین باران از آن باران رب