بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامههای تو چون تر نیست
جلال الدین محمد مولویمصطفی روزی به گورستان برفت
با جنازه مردی از یاران برفت
خاک را در گور او آگنده کرد
زیر خاک آن دانه اش را زنده کرد
این درختانند همچون خاکیان
دستها بر کرده اند از خاکدان
سوی خلقان صد اشارت می کنند
وانک گوشستش عبارت می کنند
با زبان سبز و با دست دراز
از ضمیر خاک می گویند راز
همچو بطان سر فرو برده به آب
گشته طاووسان و بوده چون غراب
در زمستانشان اگر محبوس کرد
آن غرابان را خدا طاووس کرد
در زمستانشان اگر چه داد مرگ
زنده شان کرد از بهار و داد برگ
منکران گویند خود هست این قدیم
این چرا بندیم بر رب کریم
کوری ایشان درون دوستان
حق برویانید باغ و بوستان
هر گلی کاندر درون بویا بود
