بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد
جلال الدین محمد مولویگفت امیر المؤمنین با آن جوان
که به هنگام نبرد ای پهلوان
چون خدو انداختی در روی من
نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر حق شد و نیمی هوا
شرکت اندر کار حق نبود روا
تو نگاریده کف مولیستی
آن حقی کرده من نیستی
نقش حق را هم به امر حق شکن
بر زجاجه دوست سنگ دوست زن
گبر این بشنید و نوری شد پدید
در دل او تا که زناری برید
گفت من تخم جفا می کاشتم
من ترا نوعی دگر پنداشتم
تو ترازوی احدخو بوده ای
بل زبانه هر ترازو بوده ای
تو تبار و اصل و خویشم بوده ای
