بخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود
جلال الدین محمد مولویموشکی در کف مهار اشتری
در ربود و شد روان او از مری
اشتر از چستی که با او شد روان
موش غره شد که هستم پهلوان
بر شتر زد پرتو اندیشه اش
گفت بنمایم تو را تو باش خوش
تا بیامد بر لب جوی بزرگ
کاندرو گشتی زبون پیل سترگ
موش آنجا ایستاد و خشک گشت
گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت
این توقف چیست حیرانی چرا
پا بنه مردانه اندر جو در آ
تو قلاوزی و پیش آهنگ من
درمیان ره مباش و تن مزن
گفت این آب شگرفست و عمیق
من همی ترسم ز غرقاب ای رفیق
پا درو بنهاد آن اشتر شتاب
گفت تا زانوست آب ای کورموش
از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش
گفت مور تست و ما را اژدهاست
که ز زانو تا به زانو فرقهاست
گر تو را تا زانو است ای پر هنر
مر مرا صد گز گذشت از فرق سر
تا نسوزد جسم و جانت زین شرر
تو مری با مثل خود موشان بکن
با شتر مر موش را نبود سخن
بگذران زین آب مهلک مر مرا
رحم آمد مر شتر را گفت هین
بگذرانم صد هزاران چون تو را
چون پیمبر نیستی پس رو به راه
تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش چون سلطان نه ای
خود مران چون مرد کشتیبان نه ای
چون نه ای کامل دکان تنها مگیر
دست خوش می باش تا گردی خمیر
انصتوا را گوش کن خاموش باش
چون زبان حق نگشتی گوش باش
با شهنشاهان تو مسکین وار گو
ابتدای کبر و کین از شهوت است
چون ز عادت گشت محکم خوی بد
خشم آید بر کسی که ت واکشد
چونک تو گل خوار گشتی هر که او
واکشد از گل تو را باشد عدو
بت پرستان چونک گرد بت تنند
مانعان راه خود را دشمن اند
چونک کرد ابلیس خو با سروری
دید آدم را حقیر او از خری
که به از من سروری دیگر بود
تا که او مسجود چون من کس شود
کاو بود تریاق لانی ز ابتدا
کوه اگر پر مار شد باکی مدار
کاو بود اندر درون تریاق زار
سروری چون شد دماغت را ندیم
هر که بشکستت شود خصم قدیم
کینه ها خیزد تو را با او بسی
که مرا از خوی من بر می کند
خویش را بر من چو سرور می کند
چون نباشد خوی بد سرکش درو
در دل او خویش را جایی کند
زانک خوی بد نگشته ست استوار
مور شهوت شد ز عادت همچو مار
لیک هر کس مور بیند مار خویش
تو ز صاحب دل کن استفسار خویش
تا نشد زر مس نداند من مسم
جور می کش ای دل از دلدار تو
کیست دلدار اهل دل نیکو بدان
که چو روز و شب جهانند از جهان
متهم کم کن به دزدی شاه را