بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ
جلال الدین محمد مولویپس فقیر آن شیخ را احوال گفت
عذر را با آن غرامت کرد جفت
مر سؤال شیخ را داد او جواب
چون جوابات خضر خوب و صواب
آن جوابات سؤالات کلیم
کش خضر بنمود از رب علیم
گشت مشکلهاش حل وافزون ز یاد
از پی هر مشکلش مفتاح داد
از خضر درویش هم میراث داشت
در جواب شیخ همت بر گماشت
گفت راه اوسط ارچه حکمتست
لیک اوسط نیز هم با نسبتست
آب جو نسبت باشتر هست کم
لیک باشد موش را آن همچو یم
هر که را باشد وظیفه چار نان
دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن
ور خورد هر چار دور از اوسط است
هر که او را اشتها ده نان بود
شش خورد می دان که اوسط آن بود
چون مرا پنجاه نان هست اشتها
مر تو را شش گرده هم دستیم نی
تو به ده رکعت نماز آیی ملول
من به پانصد در نیایم در نحول
آن یکی تا کعبه حافی می رود
وین یکی تا مسجد از خود می شود
آن یکی در پاک بازی جان بداد
وین یکی جان کند تا یک نان بداد
این وسط در با نهایت می رود
که مر آن را اول و آخر بود
در تصور گنجد اوسط یا میان
بی نهایت چون ندارد دو طرف
نیست مر پایان شدن را هیچ امید
باغ و بیشه گر بود یکسر قلم
زین سخن هرگز نگردد هیچ کم
آن همه حبر و قلم فانی شود
خواب پندارد مر آن را گم رهی
چشم من خفته دلم بیدار دان
شکل بی کار مرا بر کار دان
گفت پیغامبر که عینای تنام
لا ینام قلبی عن رب الانام
چشم تو بیدار و دل خفته بخواب
چشم من خفته دلم در فتح باب
حس دل را هر دو عالم منظرست
تو ز ضعف خود مکن در من نگاه
بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه
بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ
پای تو در گل مرا گل گشته گل
مر تو را ماتم مرا سور و دهل
در زمینم با تو ساکن در محل
می دوم بر چرخ هفتم چون زحل
همنشینت من نیم سایه من است
برتر از اندیشه ها پایه من است
زانک من ز اندیشه ها بگذشته ام
خارج اندیشه پویان گشته ام
جمله خلقان سخره اندیشه اند
زان سبب خسته دل و غم پیشه اند
قاصدا خود را به اندیشه دهم
چون بخواهم از میانشان بر جهم
من چو مرغ اوجم اندیشه مگس
کی بود بر من مگس را دست رس
قاصدا زیر آیم از اوج بلند
تا شکسته پایگان بر من تنند
چون ملالم گیرد از سفلی صفات
بر پرم همچون طیور الصافات
پر من رسته ست هم از ذات خویش
بر نچفسانم دو پر من با سریش
نزد آنک لم یذق دعویست این
لاف و دعوی باشد این پیش غراب
چونک در تو می شود لقمه گهر
تن مزن چندانک بتوانی بخور
در لگن قی کرد پر در شد لگن
چونک در معده شود پاکت پلید
قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید
هر که در وی لقمه شد نور جلال
هر چه خواهد تا خورد او را حلال