ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس ویاند و نعرهزنان کی یا لَیْتَ قَوْمي یَعْلَمونَ - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس ویاند و نعرهزنان کی یا لَیْتَ قَوْمي یَعْلَمونَ جلال الدین محمد مولوی آن سگی در کو گدای کور دید
حمله می آورد و دلقش می درید
گفته ایم این را ولی باری دگر
شد مکرر بهر تاکید خبر
کور گفتش آخر آن یاران تو
بر کهند این دم شکاری صیدجو
قوم تو در کوه می گیرند گور
در میان کوی می گیری تو کور
ترک این تزویر گو شیخ نفور
آب شوری جمع کرده چند کور
کین مریدان من و من آب شور
می خورند از من همی گردند کور
آب خود شیرین کن از بحر لدن
آب بد را دام این کوران مکن
خیز شیران خدا بین گورگیر
تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر
گور چه از صید غیر دوست دور
جمله شیر و شیرگیر و مست نور
کرده ترک صید و مرده در وله
هم چو مرغ مرده شان بگرفته یار
تا کند او جنس ایشان را شکار
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین
خوانده ای القلب بین اصبعین
مرغ مرده ش را هر آنک شد شکار
هر که او زین مرغ مرده سر بتافت
دست آن صیاد را هرگز نیافت
گوید او منگر به مرداری من
من نه مردارم مرا شه کشته است
صورت من شبه مرده گشته است
جنبشم زین پیش بود از بال و پر
جنبش فانیم بیرون شد ز پوست
جنبشم باقیست اکنون چون ازوست
هر که کژ جنبد به پیش جنبشم
هین مرا مرده مبین گر زنده ای
در کف شاهم نگر گر بنده ای
مرده زنده کرد عیسی از کرم
کی بمانم مرده در قبضه خدا
بر کف عیسی مدار این هم روا
عیسی ام لیکن هر آنکو یافت جان
شد ز عیسی زنده لیکن باز مرد
شاد آنکو جان بدین عیسی سپرد
موسیم پنهان و من پیدا به پیش
این عصا را ای پسر تنها مبین
که عصا بی کف حق نبود چنین
موج طوفان هم عصا بد کو ز درد
طنطنه جادوپرستان را بخورد
زرق این فرعونیان را بر درم
لیک زین شیرین گیای زهرمند
ترک کن تا چند روزی می چرند
فربهش کن آنگهش کش ای قصاب
زانک بی برگ اند در دوزخ کلاب
گر نبودی خصم و دشمن در جهان
پس بماندی لطف بی قهر و بدی
ریش خندی کرده اند آن منکران
تو اگر خواهی بکن هم ریش خند
چند خواهی زیست ای مردار چند
شاد باشید ای محبان در نیاز
بر همین در که شود امروز باز
هر یکی با جنس خود در کرد خود
باش و آمیزش مکن با دیگران
در مکن در کرد شلغم پوز خویش
که نگردد با تو او هم طبع و کیش
خاصه آن ارضی که از پهناوری
در سفر گم می شود دیو و پری
اندر آن بحر و بیابان و جبال
منقطع می گردد اوهام و خیال
این بیابان در بیابانهای او
هم چو اندر بحر پر یک تای مو
تازه تر خوشتر ز جوهای روان
کو درون خویش چون جان و روان
سیر پنهان دارد و پای روان
ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب
خیز بلقیسا که بازاریست تیز
خیز بلقیسا کنون با اختیار
پیش از آنک مرگ آرد گیر و دار
بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنان
که چو دزد آیی به شحنه جان کنان
زین خران تا چند باشی نعل دزد
گر همی دزدی بیا و لعل دزد
ای خنک آن را کزین ملکت بجست
که اجل این ملک را ویران گرست
بوستان با او روان هر جا رود
لیک آن از خلق پنهان می شود
میوه ها لابه کنان کز من بچر
طوف می کن بر فلک بی پر و بال
هم چو خورشید و چو بدر و چون هلال
چون روان باشی روان و پای نی
می خوری صد لوت و لقمه خای نی
هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تخت
هم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت
گر تو نیکوبختی و سلطان زفت
تو بماندی چون گدایان بی نوا
دولت خود هم تو باش ای مجتبی
چون تو باشی بخت خود ای معنوی
پس تو که بختی ز خود کی گم شوی
تو ز خود کی گم شوی ای خوش خصال
چونک عین تو ترا شد ملک و مال