بخش ۶۴ - زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت
جلال الدین محمد مولویبو مسیلم گفت خود من احمدم
دین احمد را به فن برهم زدم
بو مسیلم را بگو کم کن بطر
غره اول مشو آخر نگر
این قلاوزی مکن از حرص جمع
پس روی کن تا رود در پیش شمع
شمع مقصد را نماید هم چو ماه
کین طرف دانه ست یا خود دامگاه
گر بخواهی ور نخواهی با چراغ
دیده گردد نقش باز و نقش زاغ
ورنه این زاغان دغل افروختند
بانگ بازان سپید آموختند
بانگ هدهد گر بیاموزد فتی
راز هدهد کو و پیغام سبا
بانگ بر رسته ز بر بسته بدان
تاج شاهان را ز تاج هدهدان
حرف درویشان و نکته عارفان
بسته اند این بی حیایان بر زبان
هر هلاک امت پیشین که بود
زانک چندل را گمان بردند عود
بودشان تمییز کان مظهر کند
