ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیتها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و میگفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان میگفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر - جلال الدین محمد مولوی | ناهید
شاعران / جلال الدین محمد مولوی بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیتها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و میگفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان میگفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر جلال الدین محمد مولوی این سخن پایان ندارد آن فریق
بر گرفتند از پی آن دز طریق
بر درخت گندم منهی زدند
از طویله مخلصان بیرون شدند
چون شدند از منع و نهیش گرم تر
سوی آن قلعه بر آوردند سر
بر ستیز قول شاه مجتبی
تا به قلعه صبرسوز هش ربا
آمدند از رغم عقل پندتوز
در شب تاریک بر گشته ز روز
اندر آن قلعه خوش ذات الصور
پنج در در بحر و پنجی سوی بر
پنج از آن چون حس به سوی رنگ و بو
پنج از آن چون حس باطن رازجو
زان هزاران صورت و نقش و نگار
می شدند از سو به سو خوش بی قرار
زین قدح های صور کم باش مست
تا نگردی بت تراش و بت پرست
از قدح های صور بگذر مه ایست
باده در جامست لیک از جام نیست
چون رسد باده نیاید جام کم
چونک ریگی آرد شد بهر خلیل
دانک معزولست گندم ای نبیل
صورت از بی صورت آید در وجود
هم چنانک از آتشی زادست دود
زاده صد گون آلت از بی آلتی
بی ز دستی دست ها بافد همی
آنچنان که اندر دل از هجر و وصال
می شود بافیده گوناگون خیال
هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر
نوحه را صورت ضرر بی صورتست
دست خایند از ضرر کش نیست دست
این مثل نالایقست ای مستدل
تا چه صورت باشد آن بر وفق خود
اندر آرد جسم را در نیک و بد
این ز حد و اندازه ها باشد برون
داعی فعل از خیال گونه گون
بی نهایت کیش ها و پیشه ها
بر لب بام ایستاده قوم خوش
هر یکی را بر زمین بین سایه اش
وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید
فعل بر ارکان و فکرت مکتتم
لیک در تاثیر و وصلت دو به هم
آن صور در بزم کز جام خوشی ست
فایده او بی خودی و بیهشی ست
صورت مرد و زن و لعب و جماع
صورت نان و نمک کان نعمت است
فایده ش آن قوت بی صورت است
در مصاف آن صورت تیغ و سپر
فایده ش بی صورتی یعنی ظفر
مدرسه و تعلیق و صورت های وی
چون به دانش متصل شد گشت طی
این صور چون بنده بی صورتند
پس چرا در نفی صاحب نعمتند
این صور دارد ز بی صورت وجود
چیست پس بر موجد خویشش جحود
خود ازو یابد ظهور انکار او
نیست غیر عکس خود این کار او
نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار
صورت اندر دست او چون آلتست
گه گه آن بی صورت از کتم عدم
مر صور را رو نماید از کرم
از کمال و از جمال و قدرتی
باز بی صورت چو پنهان کرد رو
آمدند از بهر کد در رنگ و بو
گر بجوید باشد آن عین ضلال
پس چه عرضه می کنی ای بی گهر
چون صور بنده ست بر یزدان مگو
ظن مبر صورت به تشبیهش مجو
در تضرع جوی و در افنای خویش
کز تفکر جز صور ناید به پیش
صورتی کان بی تو زاید در تو به
پس به معنی می روی تا لامکان
که خوشی غیر مکانست و زمان
لیک بعضی رو سوی دم کرده اند
گرچه سر اصلست سر گم کرده اند
لیک آن سر پیش این ضالان گم
آن ز سر می یابد آن داد این ز دم
قوم دیگر پا و سر کردند گم
چونک گم شد جمله جمله یافتند
از کم آمد سوی کل بشتافتند