بخش ۲۰ - اشاره به حدیث شریف موتوا قبل ان تموتوا - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۰ - اشاره به حدیث شریف موتوا قبل ان تموتوا
ملا احمد نراقیدل ازین دیوار خاکی کن جدا
نصب کن بر طاق جان مجتبا
چیست کندن دل از این دیوار خاک
کردنش زآلایش تن صاف و پاک
کی دل از آلایش تن پاک شد
آدمی چون مرد و جسمش خاک شد
چونکه مردی دل ز تن مهجور گشت
آینه دل از ره تن دور گشت
تن شود کی خاک ای مرد سلیم
چون نماند بهر تن امید و بیم
مردن آن نبود که تن بی جان شود
چارسوی این بدن ویران شود
خاک گشتن آن نباشد ای پسر
کافتد اعضایت جدا از یکدیگر
آن بود کاین جسم محنت کیش تو
بی بها باشد چو خاکی پیش تو
دیده پوشی از زیان و سود آن
نبودت باک از نبود و بود آن
آینه ی دل را بپردازی از آن
دل ذبیح آسا ازین تن برکنی
دیده بر رخسار جانان افکنی
هرچه آن از جنس کالای تن است
می نبینی گرچه فرزند و زن است
مرده باشی نی ز جان بلکه از بدن
زنده باشی لیک از جان نی ز تن
دل بود استاده اندر راه حسن
هم از آن ره بگذرد اسپاه حسن
همنشین با زشت و با زیبا بود
می نیفتد در دلت لیک ای رفیق
بگذرد صد کاروان زین رهگذر
می نگردد از یکی دل با خبر
غرق گردد گر به توفان بحر و بر
پای دل از آن نگردد هیچ تر
آتش افتد گر به عالم سر به سر
درنیابد دل ز گرمی هیچ اثر
آستین افشانده دل از این و آن
تن روان در کوچه و بازارها
دل ولی فارغ از این پندارها
مرده باشد لیک از میل و هوا
فارغ از این قوم و کار و بارشان
ایمن از وسواس و از پندارشان
می نبیند آنچه بینند این گروه
لیک این نادیدنش نه از کوری است
ناشنیدن نه از کری یا دوری است
گر نیابد سرد و گرم روزگار
آن نه از نادانی است و اضطرار
از زن و فرزند اگر عاری بود
نی ز بی دردی و بی عاری بود
بلکه جانش را هوای دیگر است
روی دل او را به جای دیگر است
تن در این ویرانه ده با عمر و زید
دل به ملک جان به جولان و طرید
شعله ای از سینه اش سر بر زده
آتش اندر جمله خشک و تر زده
کانچه آنجا اندر آید سوخته
گشته پیدا در دلش بحر عمیق
کاندر آن گردیده بحر و بر غریق
جرعه ای نوشیده و مست است از آن
بی خبر از پا و از دست است از آن
باده ای نوشیده از جام الست
تا ابد از شور آن افتاده مست
نیست با آن نور دیگر را ظهور
آری از مشرق چو خور سر برزند
اختران از دیده ها پنهان شوند
همچو یوسف در چه کنعان شوند
خاصه خورشیدی که صد چون آفتاب
پیش آن یک ذره ناید در حساب
خاصه خورشیدی که خورشید جهان
سایه سیصد هزارم هست از آن
خاصه خورشیدی که گر گردد عیان
عرش و کرسی باشد و هفت آسمان
خاصه خورشیدی که چون سازد ظهور
نی گذارد موسی و نی کوه طور
این چه خواهش بود ای موسی دگر
طور را کردی چرا زیر و زبر
این چه آتش بد که باز افروختی
موسیا این نور مطلق از کجاست
خیره از آن دیده عالم چراست
انس و جن و عقل و روح و جسم و جان
جملگی در پیش این رخشنده نور
مشت خفاشند و عاجز از ظهور
کور کردی جمله را این نور چیست
بینی اندر دیده خود اضطراب
باشد اندر پیش چشمت روزگار
تا زمانی تیره و تاریک و تار
آفتابی را که چندین آفت است
سال و ماه و روز و شب در نکبت است
گه حضیض و گه هبوط و گه وبال
گه کسوف و گه افول و گه زوال
این بود تأثیرش ای مرد گزین
تار سازد دیده ات از آن و این
چون بود پس نور خورشید ازل
نور صاف و خالی از هر غش و غل
نور مطلق را چه باشد پس اثر
کی دهد ره دیگری را در نظر
دیده ای کان بیند آن خورشید را
هر دلی کان مشرق این نور شد
فارغ از خود همچو کوه طور شد
دل ز هر سوداش خالی می کند
هیچکس را با دل او کار نیست
غیر یک کس را در آنجا بار نیست
وه چه کس آن کس که جز او نیست کس
ای خنک آن دل که در وی جای اوست
حبذا آن سر که پر سودای اوست
آن دلی کان ماه را منزل بود
من فدایش کان همایون دل بود
دل که یاد دوست باشد در وطن
چیست دانی آب حیوان ای کیا
آنکه سازد زنده سرمد تو را
ای برادر یاد او را پیشه کن
دل رها از چنگ هر اندیشه کن
بند بردار ای پسر از پای دل
پس ببین جولان روح افزای دل
دل بپرداز از هوای این و آن
بر در دل روز و شب شو پاسبان
تا در آن جز یاد جانان ای پسر
جان ز جانان می پذیرد ای شکوه
حرکوها الروح الی صوب الحبیب
جان در این ویرانه ده بیگانه است
در دیار قدس او را خانه است
جان در اقلیم صفا دارد وطن
نی به شام و مصر و بغداد و یمن
این جهان زندان جانست ای پسر
میل آن را سوی آن کشور نگر
میل او بر آب صاف و سبزه زار
آن سرود و بهجت و نور و ضیاء
وان نشاط و وجد از عود و نوا
جان ز هجرش روز و شب نالان بود
جان محبوس اندرین زندان تار
روز و شب نالد ز هجران بهار