بخش ۲۱ - نداهای جان پس از جدایی از تن - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۱ - نداهای جان پس از جدایی از تن
ملا احمد نراقیگر نبودی پنبه اندر گوش تو
ور نبودی کر دو گوش هوش تو
می شنیدی ناله پنهان جان
وان شکایتهای بی پایان جان
می شنیدی تا چسان گوید سخن
با رفیقان و دیار خویشتن
نالد و گوید خدا را ای مهان
یاد آرید از غریبی مستهان
مرغیم اندر قفس افتاده خوار
یاد آرید از وفا زین مرغزار
سرکشیده زیر پر اندر قفس
پر نیفشانده به گلشن یک نفس
رفته از یادم هوای آشیان
بسته چشم از جلوه های گلستان
یاد آرید از من ای آزادگان
من در این گلخن شما در بوستان
در نشاط از جلوه باغ و بهار
عهد بستم با لب چون قند او
یاد باد آن عهد و آن پیوند او
یاد باد آن عهد و آن میثاقها
وان نشستن با هم اندر مرغزار
وان خرامیدن به طرف جویبار
ای خوش آن دوران و آن ایامها
شعله ها در سینه ام افروخته
آتشی می بینم اندر دل نهان
سخت می سوزد از آنم استخوان
آتشی پنهان کنون دارد ظهور
پیکر من یارب این یا نخل طور
سبحه و سجاده ام را باد برد
دفتر و بحث و جدل را گاو خورد
کاینک آمد بر سرم شور جنون
بار بربست از دلم هوش و خرد
بگسلم اکنون دو صد زنجیر را
آتش اندر سینه پنهان تا به کی
در دلم پوشیده توفان تا به کی
فاش می گویم که من دیوانه ام
هم زعقل و هم خرد بیگانه ام
مصلحت بینی مرا از یاد رفت
زین سپس با مصلحت کاریم نیست
وز جنون خویشتن عاریم نیست
عاشقان را عار نبود از جنون
می کند مجنون گهی فرزانه را
گاه عاقل می کند دیوانه را
هم سبق با طفل ابجد خوان کند
تا سبق آموزد از وی جبرییل
گاه موسی را کشد تا رود نیل
تیشه بر کف گه دهد فرهاد را
هین بکن این کوه بی بنیاد را
بیستون را کندی ای فرهاد راد
آفرین بر دست و بر بازوت باد
تیشه ای اکنون به فرق خویش زن
هرکه بر شیرین لبی عاشق شود
نیست شو اندر ره عشق ای جوان
تا از آن یابی حیوة جاودان
اقتلونی اصدقایی فی الهواه
و اطرحوا جسمی قریبا فی فناه
در ره جانان مرا قربان کنید
یا احبایی لعمری فی الفداه
پس به خون آغشته سازید این تنم
تا بود از روی رحمت یک نظر
افکند بر این تن بی پا و سر
فارغش سازد ز قید نیک و بد
ای صفایی مختصر کن این سخن
زانکه این چه را نمی بینم رسن
تشنه لب ترسم بمیرم طرف جوی
ورنه رود نیل جیحون خواندمت
مرا تو را گفتیم عین صافیه
عین هم چه بود تو خود دریاستی
در تو از دریای ژرف لامکان
می رسد هر دم تو را از آن بحار
ای تو ما را اوستاد مهربان
جرعه ای بر ما از آن دریا فشان
یاد کردی مردن پیش از ممات
راه این مردن به ما بنمای زود
شوق آن دلها ز دست ما ربود