بخش ۳۱ - حکایت آدم آبی و سیاحت او در روی زمین - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۳۱ - حکایت آدم آبی و سیاحت او در روی زمین
ملا احمد نراقیبالله ار بشناسی ایشان را درست
صد بیابان می گریزی جلد و چست
آن یکی در ساحلی دامی نهاد
آدم آبی به دامش اوفتاد
پس گرفت او را و آوردش به ده
آفرینش اهل ده کردند و زه
چند روزی با دلی از غصه چاک
همنشینی کرد با سکان خاک
عاقبت صیاد او را شاد کرد
سوی دریا بردش و آزاد کرد
اهل دریا گرد آن گشتند جمع
جمله چون پروانه اندر گرد شمع
زو بپرسیدند حال خاکیان
آن شگفتیها که دید آنجا عیان
گفت دیدم بس عجایب در زمین
گشته زانها دل به صد حسرت قرین
لیک دیدم من سه چیز بوالعجب
در شگفتم من از اینها روز و شب
اول آن باشد که بر لوحی سپید
همچو آن نقشی که می گردد رقم
آری آری دل ز نور آمد پدید
زان سبب در فطرت آمد آن سپید
چون ز علم و از عمل یابد جلا
آن سپیدی می شود نور و ضیا
در تبهکاری و عصیان و گناه
می شود پیدا در آن خال سیاه
چون گناه دیگر آمد در وجود
نقطه دیگر بر آن نقطه فزود
همچنین تا چون گنه بسیار شد
منبسط گردد از آن پس آن نقط
صفحه یکسر تار گردد زین نمط
جمع گردد ز ابتدا تا انتها
گشت پیدا چون نقط را اجتماع
خواه ختمش گو و خواهی انطباع
زان سپس امید خیر از دل مدار
پس فرستند آن نقوش بی زبان
مرد قیری می شناسد بی کلام
در یمینش آنکه مشتی خشت و گل
چیده بر بالای هم تیغال وار
کرده نامش کاخ و لاخ و شاروار
دل به آن بندند و خوانندش وطن
نه از خرابی بیم و نی باک از هدر
نی گریز از کسر و نه از هدمش حذر
صد هزاران زان فرود آید به سر
ای بسا سرها نهان در خاک ازین
ای بسا تن طعمه دژگان ازین
برکشند از شخ همی برغو و غو
کای طرب کین خانه را پرداختیم
نی در اول بیمشان کاینست سست
نی در آخر پندشان کان را بکشت
آری آری جزو کل را تابع است
وین نسق در جزو از کل شایع است
آن یکی ساریست در هر مسکنی
وین یکی هم جاری اندر هر تنی
طبع جزء از طبع کل برپاستی
پستی و سستی و کسر و انهدام
جمله اینها خوی دهر است ای قرین
گشته در اجزای آن جاری چنین
بر سری گر روزگار افسر نهاد
بر گلویش از قفا خنجر نهاد
کوس نوبت زد به هر در بامگاه
کاخ هرکس را برافرازد صباح
در بهاران گر گلستان را خشود
هم در آن در برزخ گلچین گشود
صرصر از دنبال آن سازد روان
آنکه را شبگیر شبگویان به بام
دیدمش مشغول شبگویی به شام
گر پرند دشت بخشد تخت و تاج
گر در آغوش از سر مهرت کشند
خواهد از دندان کین مهرت گزند
آردت گر خوان نعمت رنگ رنگ
هست در هر رنگی از آن صد شرنگ
قامتی تشریف آن را درنیافت
تا که نساجش کفن از پی نبافت
تا به قالب خشت قبرش را نهاد
جمله اینها خوی دهر است ای پسر
خوی ایشان دیده پوشی از صواب
دیده را نادیده آوردن حساب
خانه را دیدن که می آید فرود
پا نهادن در درون خانه زود
از تغافل کردن آن را ریشخند
هم به تابوتش نکردن یک نگاه
زین تغافلها خدایا داد داد
این تغافل خاک ما بر باد داد
ای خدا خواهم دلی اندرزگیر
دیده حق بین و جانی حق پذیر
پرده های غفلت افزون از شمار
دیده ای خواهم خدایا پرده در
تا شکافد پرده ها را سر به سر
دیده ای در ید و امر انجام بین
دیده ای هم دانه بین هم دام بین