بخش ۳۲ - امر سیم که آدم آبی بیان کرد از بیوفایی دنیا - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۳۲ - امر سیم که آدم آبی بیان کرد از بیوفایی دنیا
ملا احمد نراقیدیده آغازبین برکنده باد
تا ابد از خاک و خارا کنده باد
این سخن بگذار و سیم کن بیان
گفت سیم آنکه اندر خاکدان
هر گروهی بینی اندر خانه ای
جمع گشته گرد یک دیوانه ای
چونکه او را دنگ و ابله دیده اند
جملگی بر ریش او خندیده اند
کرده آن بیچاره را دنبال دند
می کنندش همچو گولان ریشخند
آن یکش گوید که ای بابای من
وان یکی دیگر زهی مولای من
آن یکی جد خواندش وآن یک پدر
وین برادر عم و خالش آن دگر
آن یکش گوید تویی شوی عزیز
گویدش آن یک تو را هستم کنیز
زین فسون چندین بر آن مسکین دمند
تا دهد بیچاره گردن در کمند
دین و ایمان در ره ایشان نهد
ای بسا شبها به روز آرد به رنج
ای بسی روزان کند شب در شکنج
تا به شبها خواب ایشان خوش بود
تیغها بر سر خورد از نیک و بد
ای بسا آتش برافروزد به جان
خویش را بر آب و بر آتش زند
بی محابا تن به دریا افکند
بس دهد شبگیر و ایوارش تعب
گه خری گردد دهد تن زیر بار
گه شود گاو و رود اندر شیار
مانده ام حیران و سرگردان درین
هیچ دانا را ندیدم اینچنین
چون شنیدند این بیان را آبیان
با حکایت گو بگفتند ای فلان
گردنش پیوسته باشد در کمند
یا به او گاهی ترحم می کنند
سال و مه باشد به زندانشان اسیر
یا بود گاهی ز حبس او را گزیر
گفت نی نی پای او در بند نیست
می رود هرجا که خواهد بی سخن
گاه مصر و گاه شام و گه یمن
آبیان گفتند چون باشد چنین
چون نباشد پای او اندر جدار
نزد ایشان از چه رو دارد قرار
تا شود فارغ ز عار و ننگشان
گفت من هم زین بسی در فکرتم
حیرت اندر حیرت اندر حیرتم
همچو من کاندر تحیر ای مهان
مانده ام از کار و بار مردمان
کاین چه سرگردانیست و پیچ و تاب
وین چه خودسوزی و رنج بیحساب
این چه جهل است و چه حمق بیکران
سوختن خود را ز بهر دیگران
دیگران در فکر کار و بار خود
تو ز خود کرده فرامش روز و شب
بهر ایشان در عنا و در تعب
گر خری داری که گه بارش کنی
بهر ایشان تو خری بی اشتباه
لیکن ایشان نی دهندت جو نه کاه
هان و هان تا فرصتی باقیست خیز
پیش گیر ای جان من راه گریز
دست و سر باید اگر اقدام کرد
هم قدم کن دست و سر را ای پسر
واکن از هم زآنچه گفتم بیشتر
نیمه کن شب را و بگریز از میان
از قفا می کن نظر تا قیروان
چونکه رفتی از میانشان ای عزیز
می گریز و می گریز و می گریز
ای مسلمانان فغان زین دشمنان
این یکی را نام فرزند عزیز
می نبیند در تو الا تیز تیز
یعنی ای بابا تو تا کی مانده ای
می کنند این طفلکان دلفروز
در حساب ارث بابا شب به روز
آن یکی دیگر بود همخواب و جفت
محرم پیدا و پنهان خورد و خفت
روز گیرد از تو رخت و نان و آب
شب سماع و بوسه و پهلو و خواب
روز خواهد مال و ایمان تو را
شب بکاهد آن جلب جان تو را
روزها در جنگ و دعوا و طلب
بهر حمدان مهربان گردد به شب
العیاذ بالله از یک شب جماع
صبح خاتون را ببینی در غضب
چین بر ابرو پچ پچ اندر زیر لب
بسته درها طفلکان بی نان و آب
با همه خاتون به دشنام و عتاب
خود تو در کنجی همی گردی نهان
می نیارد کس برایت آب و نان
بگذرد روزت چنین تا شب مگر
می نهد صدگونه تهمت و افترا
نزد قاضی آن ستیزه مر تو را
ای دو صد نفرین به زنهای نکو
ای برادر آن زن و فرزند بین
هیچ دشمن باشد آیا اینچنین